تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

....
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٠
 

 

_هان...چیه باز...؟

_هیچی...

-پس چرا چراغا رو خاموش کردی...؟

_همینطوری..

_خجالت می کشی هنوز..

_آره..

_پاشو برو روشنشون کن می خوام بخوابم...

_آخه من خجالت می کشم...

_این دفعه از کی..؟

_از خودم م م م ..

_بمیری تو...واقعا مشکل داری ها..

_فکر کنم ...شاید...

_نه ...حتما...

_چشام دردمی کنه...

_بس که تو تاریکی کتاب می خونی...

_نه مال اون نیست...

-پس مال چیه..

_ اشک گیر کرده تو چشمم..

_صاف پا می شی می ری چراغا رو روشن می کنی...

بعد با موچین اشکارو یکی یکی از چشات دربیار...

_به همین راحتی...؟

_بله به همین راحتی..

_دندونامم درد می کنه...

-خوب چند دفعه بگم نخ دندون کن...

_ نه مال اون نیست..

-پس مال چیه...؟

_ خیلی وقته استفراغ نکردم..

-این دیگه چه ربطی به دندون داشت..؟استفراغ نهایتا برسه به اعصاب و میگرن..

_ خوب با اسفراغ موش های توی دندونم هم مجبور می شدن بیان بیرون..

_آهان..یعنی تو دندونای شما موش زندگی می کنه..

-آره...شبا هم عادت دارن تا صبح بزنن و برقصن..

_ائه...

_ آره به جان تو هر دفعه یا عروسی یا گوبای پارتی یکی از اون موشا که میخواد بره

خارجه ادمه تحصیل..

_ بگو شبا خواب نداری..

_آره دیگه...

-خوب دکتر قرصا رو داده واسه عمه ت..

_نه...

_پس داده واسه کی.؟

_واسه من...ولی زوده...من از حالا ...مگه من چند سالمه که با قرص خواب بخوابم...

- خوب انقدر فکر و خیال نکن..

_نمی تونم..نمی شه...

-ای خدا ..پس برو خودتو یه طوری بکش...

-نمی شه..

_چرا..؟

_خدا ناراحت می شه...

_عجب...

_........

_چی کار داری می کنی..؟

_ناخنم و سوهان می زنم...

-تو تاریکی..؟

_بذار تاریک باشه...فقط یه امشب...

_از دست تو/....باشه فقط همین امشب...

-........

_.........

_صدای جاروی رفتگر

_روشن شدن لامپ...

_پیدا شدن ٢٠٠٠ موش سفید...

-اثر نکردن مرگ موش...

- آخر الزمان

_تمام شدن شارژ گوشی نوکیا به مدل ٧۶ ی ١٢۵ ایران ١١