تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

 
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٧
 

 

بخواب

دنیا

بزرگ می شه

ما کوچیک...

_______________

_بیا با هم حرف بزنیم...

-چیه..؟بگو...

_نمی تونم...

_چرا...؟

_آخه یه رازه...

_پس بتمرگ بذار منم بخوابم...

_ببین..

_هان...؟

_من اگه حرف نزنم خفه می شما..

_خوب بگو...

_آخه نمی تونم...

_میخوای چشمام و ببندم تا خجالت نکشی...

_آره...چشماتو ببند ...دیگه هم باز نکن...

_خوب پس شب به خیر...

_نه...نه..نخواب...چشمات و ببند تا من حرفام و بزنم...

_خوب من چشمام و ببندم که خوابم میگیره...

-پس چراغ و خاموش کن ..روت و کن به دیوار تا بگم...

_این از چراغ...بیا پشتمم کردم بهت...

- خوب...من بگم دقیقا چه اتفاقی افتاده...

_بگو گوش می دم...

_دقیق دقیقشو می خوای بدونی...

_بله دقیق دقیقشو...

_راستش من دقیقا ریدم...

_بله واقعا خسته نباشی...

_ مرسی ممنون که به حرفام گوش دادی...حالا می تونی چراغ و روشن کنی و بخوابی...

_حالا چی میشه...؟یعنی این دفعه خودکشی..؟

-نه خیلی دقیق...

_پس چی...؟

_دقیق دقیقش..؟

-آره دقیق دقیقش..

-راستش دقیقا همون خودکشی با فلفل زیاد...

_ نه دیگه فلفل زیاد واسه قلب خوب نیست....تو هم که می دونی من قلب درست و حسابی ندارم..

_ خوب پس شور...

- شور هم واسم خوب نیست فشارم بالاست..

_ پس شیرین..

_ شیرین بد نیست...

_دختر خوبیه تازه باهاش اشنا شدم...

_اونیکه تازه باهاش آشنا شدی مگه نگار نبود..

_ آخ راست میگی نگار بود...

_خوب بحث و عوض نکن..بگو چته...

_هیچیم نیست...

فقط خجالت می کشم...

_خوب پس انقدر بکش تا بمیری...

_ خیلی بی رحمی...

-خیلی لوسی...

_اصلا حالا که اینطوره خودم و از لامپ اطاق حلقه آویز می کنم..

_ برو بکن...

-رفتما...

_چراغا رو روشن کن می خوام بخوابم..

- خیلی انتری..

_ می دو.نم...!