تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

چند تا قانون کوچولو واسه روز مبادا...
نویسنده : صمیه - ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٠
 

 

١) سعی کنید فعل عادت کردن و از زندگیتون حذف کنید..

٢) اگرم ناخواسته به کسی عادت کردید ...

لطفا کمی خوددار باشید و لام تا کام حرفی نزنید...

٣) پرده های اطاقتون و شبا بکشید حتی اگر به جایی مشرف نباشه...

بالاخره احتمال دیده شدنتون زیر پتو و در حال فیلم دیدن زیاده...

۴) سعی کنید همیشه از دماغ نفس بگیرید و از دهان خارج کنید...

۵) اگر فکر می کنید من لوسم کاملا حق با شماست...

۶) مامان داره روزنامه می خونه میگه ما دیگه نمی تونیم

تو تهرون خونه بخریم...

راستش این و بچه ی ۶ ماهه ی سرایدارمونم می دونه...

٧) دنبال یه خونه ی کوچولو طرفای لاهیجان می گردم...

کسی سراغ نداره...

٨) ماشی تحریر مالید...

هی ... دیدید من سر هیچ حرفیم نمی مونم..

٩) مثلا قرار بود اینا چند تا قانون باشه...

نه..؟

١٠) به جان خودم من از تقلید کردن به شدت لذت می برم...

پس فکر کردید این علاقه ی من به بازیگری از کجا میاد ...

هان...؟

١١) اطاقم به شدت شلوغه برای مثال بشقابی که دیروز ناهار توش ماکارونی

خوردم روی کتابام توی جا کتابی زیر میزه...

مقنعه ام روی شوفاژه...

جورابام تو جا کتابی دم دره...

۴ تا قاب شکسته ی قدیمی هم روی میزمه...

باور کنید نمی دونم این قابا دیگه از کجا پیداشون شده...

اما هر چی هست فعلا هست...

و من هیچ حوصله ی جا به جایی شون رو حتی به اندازه ی

دو میلی متر ندارم...

١٢) مامان دیشب لب به سخن گشود و اولین تیکه شو انداخت...

ما در حال فیلم دیدن بودیم که مادر داد زد بدو بیا...

رفتیم دیدیم تلویزیون تصویر ریس جمهور را پخش می کند

و مادر خیلی جدی گفت عینکشو ببین...

عین مال توئه...نه...؟

١٣) من دیگه هیچ حرفی واسه گفتن ندارم...