تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

یه بوم خالی و سفید...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٤
 

 

تا حالا حس کردی می خوای خوب نباشی...

به زور بخوای بد شی...

به زور بخوای با آدما خداحافظی کنی

به زور رفتنت و داد بزنی

به زور رنگ و بپاشی رو بوم...

به زور به همه زور چپون کنی که حالت از این بهتر هم نمیشه..

در حالیکه توی ترافیک و شلوغی این روزای عجییب تهران

قلبت فشرده و فشرده تر میشه..

قرصاتو نخوری چون به خودت قول دادی ٣٢ سال بیشتر زنده نباشی...

بعد زل بزنی به عکس چهار سالگیت...

فکر کنی ١٠ سال اول ندگیت چقدر تنها بودی...

درست مثل ٨ سال باقی مونده...

.......................

_کمبود محبت داری ها...

_چرا...؟

_چون این چیزا رو می نویسی که بهت محبت کنن..

_برو گم شو کسی اینجا رو نمی خونه..

_خوب این حرفت ...دقیقا داره حرف اولمو تصدیق می کنه..

_بمیری...بی مزه...من کمبود محبت ندارم...من کمبود ید دارم...

_اوهو...