تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

رمز عبور را فراموش کردم...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٥
 

 

باز دوباره نوک انگشتام یخ زده

کبود شده...

این یعنی من باز احساسی شدم...

من دلم بچه می خواد اونم یه پسر بچه ی توپول با لپای قرمز..

اما چه میشه کرد...

من از مردا بدم میاد و از بخت بدم مریم مقدس هم نیستم...

دیشب توی تاکسی یه پسر بچه ی توپول نشست پیشم...

خیلی خوب بود دلم میخواست میدزدیدمش...

واسه چند روز مامانش بودم بعد ولش میکردم...

یکی نیست بگه خودت هنوز توی رد شدن از خیابون مشکل داری

اونوقت دلت بچه هم میخواد ...

مردا پستن..

پستن..

پستن...

چه قدر حیف...

یعنی زنا نمی تونن پست باشن...؟

نمی دونم...!

.................................

یعنی فکر کن خواب سقط جنین ببینی با تمام جزییاتش...

سه تا پرستار دستاتو گرفته باشن و به زور بخوان بچه تو بندازن

بچه ی نا مشروع تو...

من از اون شبی که این خواب و دیدم داغونم..

ولی دارم خودم و سرگرم می کنم تا جیغ و دادای تو خواب و یادم بره...

خیلی سخت بود..

....................

دلم یه بغل مرگ میخواد با بوی گل میخک و مریم...

اگر خروس قوقولی قوقو نمی کرد شاید کلک خودم را توی آب انداخته بودم...