تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

دلتنگی های یک پشت کنکوری ساکن خیابان صبر...
نویسنده : صمیه - ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳٠
 

 

اول از همه زودبگم اسم تیتر و از کتاب سلینجر کش رفتم...

دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم...

نام کتابی است از سلینجر ه من نیم ساعتی می شود آن را از کابخانه ی

حسینه ی ارشاد امانت گرفته ام ...

کتابگرفتن از کتابخانه دو مزیت دارد...

یک )کتاب های اطاقت الکی زیاد نمی شود ...

دو )از هر کتابی خوشت اومد و ارزشش و داشت می ری صف میخری میذاری تو

جا کتابیت... و احتمال ریخته شدنش به زمن بر اثر سنگینی زیاد کمتر میشه..

٣)هیچی مثل ورق زدن کتابای قدیمی و صفحه کاهی نیست...

مثلا مرشد و مارگاریتایی که امروز گرفتم مال نشر نو سال ١٣۶٢ ...

انقدر باحاله که خدا می دونه..

>>>>>>>>>>>>

دارم پولام و جمع می کنم واسه خودم ماشین تحریر بخرم...

از یه مغازه سئوال کردم گفت یه دونه تر و تمیز داره ٧۵ هزار تومن...

خوب من اگه دو هفته دختر خوبی باشم و دور سینما..تئاتر..خرید های غیر ضروری ...

رو خط بکشم میتونم سر هفته ی سوم یه ماشین تحریر توپ تو خونه داشته باشم..

هر چند اونوقت نمی دونم چه بلایی سر خواننده های بیشمار وبلاگام میاد...

شاید خودکشی کنن ..شایدم بیان دم خونمون تحصن کنن و برای

حقوق معنوی و مادی آقایون شعار بدم...

گفته باشم من نه فمنسیتم نه سوسیالست...

من هیچ ایسمی رو پشت سرم حمل نمی کنم..

چون اصولا از حمل بار به هر شکلش بیزارم...

...................................

یک ساعت پیش ٧٠٠ تومان پول خرد گذاشتم توی جیب کیفم

رفتم سمت کتابخونه ی حسینه ی ارشاد...

اومدم تاکسی بگیرم یاد ماشین تحریره افتادم..

ترجیح دادم پیاده برم...

سر راه یه سوپر مارکتیه دوغاش و اوورده بود بیرون و تبلیغ میکرد یه لیوان دوغ

که اسمش و یادم رفت بهم داد و گفت ٨٠ درصد شیر خالص داره...

هی ....دقت کردین هر چی که امروزه روز روش اسم خالص میذارن

ناخالصیش بیشتره..

من هر چی این دوغ و تو دهنم مزه مزه کردم طعم همون شیر خشک میداد...

من ترجیح میدم دوغم طعم پونه و نعنا بده...

این دوغه طعمه هیچی نمیداد خوب از این لحاظ راست گفته خالصه..!

رسیدم کتابخونه کتابارو گرفتم..

تاکسی سوار شدم برگردم...

از اونجایی که پولام یه دویستی لهیده و یه پونصدی از وسط چاک خورده بود

و وقتی به آقاهه گفتم من چراغ بعدی رو پیاده می شم...

و خیلی جدی به من گفت پس سیصد تومن میشه...

و من پونصدی دادم گفت پول خرد ندارم..

و من دویستی دادم و گفتم پس همین چراغ اولی پیاده می شم...

و آقاهه در کمال پر رویی بدون زد تعلرف من و زیر چراغ اولی پیاده کرد...

تا تصمیمم رو دال بر خریدن ماشین تحریر و گوشه نشینی..

و جویدن گوشه ی دور ناخن ها و نوشتن صرف..

خواندن صرف...

دیدن صرف ...

بیشتر و بیشتر کنم...

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

از اونجاییکه روی هیچ حرفیم وای نستادم ...

این دفعه کور خوندید ...

من اون ماشین تحریر غراضه رو به هر قیمتی هم که شده میخرم..

.................

نترسین اینجا رو هم خالی نمیذارم..

هر چند شما ها انقدر بی معرفتین که جای نظرارو همیشه خالی میذارین...

عیب نداره...

همین که حس می کنم این وبلاگ خواننده داره میام مینویسم...

بی خیال نظر...

............................

استخون توی دست چپم درد می کنه...

خیلی..

هر چی فکر میکنم می بینم به جایی هم نزدمش...

شما تازگی ها سرتون به جایی نخورده...

بی مزه ها...