تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

ترمه...
نویسنده : صمیه - ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٩
 

 

یعنی من ترمه هستم...

یعنی اگه قرار بود بیست و چهار سال پیش خودم خودشو به دنیا بیاره

شک نکنید که اسم خودم و خودش میذاشت ترمه...

بعد لابد قاطی می شدم با ترمه های یزدی که جانماز می کنن و

رو میت میندازن...

بعد ترمه حتما یه طور دیگه می شد ...

یعنی میخوام بگم اسم آدما چقدر روی خصوصیات ظاهری و باطنی شون تاثیر

میذاره..

نه اینکه اسم فعلیم بدم بیاد نه...

قضیه اینکه دارم این چند وقته به رابطه ی اسم آدما با شخصیتشون

فکر میکنم...

کلا عاشق بازی های فکری ام...

این یکی خیلی حال میده ...همین ربط دادن اسم آدما با شخصیتشون....

من داشتم جدول حل میکردم...

مامان و بابا هم بعد از یه حرف و صحبت کوتاه با هم دعوا کردن...

کلا این دو تا نمی شه یه جا بشینن و با هم سر یه مسئله به توافق برسن...

بعد وسط این دو ت رو گرفتن جالبه...

مثلا میری به باباهه آب میدی میگی عیب نداره ترکه دیگه...

بعد میری به مامانه میگی عیب نداره کلا اینطوریه دیگه لوسه...

هر چند اگه تقصیر با مامانه هم باشه من طرف مامانم...

کلا اگه اسمم ترمه بود شاید یه اتفاقات دیگه ای واسم میوفتاد...

من میرم فکر کنم...

..................................

یکی از راه های شناخت متولدین ماه شهریور :

اگر دیدید در مهمانی بعد از صرف غذا اولین کسی که بلند می شود

و به میزبان در جمع آوری بشقاب و شستن ظروف کمک می کند...

حتی اگر برای اولین بار به آن جمع دعوت شده..

شک نکنید او یک شهریویری اصیل است...

یعنی کلا بچه های صمیمی هستن...

و اینکه شما انقدر با این آدمها احساس راحتی می کنید که حتس میتوانید

از مشکلات بیرون روی خود اعم از اسال و یبوست باب صحبت را با آنها

باز گنید...

.....................

ترمه........

_چرا...؟چی شدی باز...؟

چیزی خورده تو کلت...؟

_ نه...فروید خودکشی کرده..

_چی میگی تو...فروید و چه به خودکشی...

_اصلا خودکشی یعنی جی...؟

_یعنی اینکه خودتو بکشی...

_پس هر آدمی از درون دوتاست...

_چه ربطی داره///؟

_ربط د اره...اونی که آدم و میشکه...یکی دیگه است...اونیکه می میره

یکی دیگه...

_باز نشستی پای این سریالا...

_نه بی شوخی جدی میگم...ما رفتار آدما رو مستقل از خودشون

به حساب میاریم...

_من که نمی فهمم تو چی میگی...

_خوب باید ترمه باشی تا بفهمی...

_یعنی الان تو ترمه ای...؟

_آره...من از امروز ترمه م...

_کشتی ما رو تو با این اسم مستعار....

_نه به خدا ...این دفعه واقعا من یکی دیگم...جدا از تو...

ترمه...کسی که میخواد عین بقیه نباشه...میخوااد یه چیز دیگه باشه...

میخواد دنیا رو یه طور دیگه ببینه...

_که چی بشه...

_که بتونه پرواز کنه...

_خوب بره سوار هواپیما بشه...

_نه از اون پروازا....از این پروازا که میری بالا پشت بوم بهد دو تا بال می بندی

به دستات و میپری پایین...

_خوب که چی...؟

_خوب که ببینه وقتی پرید چه حسی بهش دست میده...راستش میخوام

بعد از پریدن وارد بعد دیگه ی زمان بشم...

_کدوم بعد...

_همون بعد گذشته...

_تو گذشته دنبال چی می گردی...؟

_دنبال خودم...خوذش...خودمون...

_کس خاصی مد نظرته..؟

_نمی دونم شاید آره...شاید نه...

_کی قراره بپری...؟

_همین الان...

_جدی...

_آره...

_منم با خودت میبری...؟

_نه

_چرا...؟

_چون من و باور نداری...

_راست میگی....من تو رو باور ندارم..

_پس برو کنار بذار بپرم...

_اما....آخه ...ترمه...نمی شه نپری...

اگه بمیری..

_حتما ارزشش و داشته..

_چی ...؟کی ...؟کسی هست که ارزش مردن و داشته باشه...؟

_آره..

_خوب اون کیه...

_خودمون...برای شناخت خودمون گاهی باید خود ظاهریمون و بکشیم...

_یه کم شعاری نیست....

_اگه شعار ندی میگن چیپی...

_ یعنی خودت قبول داری شعاریه...

_اصلا ول کن یه روز دیگه میپرم...

_چی شد...؟چرا......؟

_گاهی وقتا آدم برای شناختن خودشم باید تو حال باشه...

یعنی روز خوبش باشه...

اونوقت ممکنه دست به خود تخریبی بزنه...الان وقتش نیست...

_ترمه جان میشه من شماره ی شما رو د اشته باشم..

_واسه چی...؟

_که بهت زنگ بزنم...

_من همیشه پیشتم...توی اشکات..توی دلت...تو تنهایی هات..

_جالا که اینطوریه میای فردا پیاده بریم امام زاده صالح...

_بله...

_بعدش هم بریم دارینوش کتاب بگیریم...

_بله...

_تو چه دوست خوبی هستی ها...

_حالا که دوست خوبی هستم پاشو واسم یه کم شاتوت بیار...