تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

آدم نمی شوم..نمیشویم...نخواهیم شد...چرا..؟!
نویسنده : صمیه - ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٦
 

 

اول از همه اینکه سعی میکنم اینجا رو زودتر آپ کنم به خاطر استقبال بی نظیر شما دوستان و با تشکر از دوست عزیز و همیشه همراهم زهرا(سنجاقک یک روزه)

خواندن خاطرات ادم ها همیشه یک جایی گوشه ی ذهن ادم را قلقلک می دهد چون آدمیزاد با حس کنجکاوی به این دنیا میآید و تا اخرین نفس هم این حس را با خود نگه میدارد...آدمیزاد همواره در راه مراقبه و مکاشفه است ...

و من این روزها به شدت دارم خودم را زیرو رو میکنم...کاش میشد برای لحظاتی در سوله ی فرهنگسرای بهمن را به رویم باز میکردند تا کمی از نرده ها اویزان شوم....تا چیزهای اضافی از من بریزد البته به جز سکه های خوشگل و جدید ٢۵ تومنی...که علاقه ی عجیبی به جمع کردنشان پیدا کردم...

من این بار دارم خودم را مکاشفه میکنم...من به عنوان انسانی که کمتر از ١٠ واحد به گرفتن لیسانسش در رشته ی روانشناسی مانده دوست دارم یک پیشنهاد به همه ی آدم های روی کره ی زمین بکنم...و آن این است که حتی اگر هیچ علاقه ای به بازیگری ندارید حتما در هفته یک جلسه به کلاس های بازیگری مخصوصا تئاتریش سری بزنید...

مطمئنا اگر حال روحی نا مساعدی داشته باشید حال شما را ١٨٠ درجه عوض میکند..وکلا اگر بیمار هم نیستید برای داشتن روح سالم و رها به این کلاس ها بروید..

خوب مثلا من شنبه بعد از کلی فحش شنیدن از مادر محترمه که شاخص ترین فحشش انتر بود بند کفشم را بستم و بدون خداحافظی خانه را ترک گفتم...توی مترو کتاب چراغ ها را من خاموش میکنم زویا پیرزاد مقابل چشمانم باز است حرف های مادرم توی گوشم...

باز داری میروی الکی کجا...؟این همه راه میروی می آیی...اخرش که چه...؟بنشین جای این کارها درس بخوان...برو کلاس رانندگی...ببین آلما (دختر خاله ی اینجانب که به تازگی تصدیق گرفته)با ماشین میره دانشگاه میره این ور اون ور تو چی...۵ سال پیش باید تصدیق میگرفتی...اونم از وضع دندونات..وقت نمیکنی بری درستشون کنی..دوباره میری و میایی شبیه اسکلت میشی...اخرش که چی..؟

آخرش که چی...؟!بلند این را توی مترو میگویم...بر میگردم میبینم مردم دارند توی مترو نگاهم میکنند...برای این که کم نیاورم دو سه بار آرام با خودم میگویم اخرش که چی..؟

ایستگاه بعدی پیاده میشوم...خوب نگاه آدم های توی مترو را نمیشود تحمل کرد میگویند خل است طرف...پیاده میشوم...میروم جلوی اینه ی ایستگاه مترو موهایم را که شلخته از زیر شالم بیرون زده را صاف میکنم..شال گردن زرشکی که مامان تازه برام بافته رو دور گردنم سفت میکنم...زبونم در میارم...زبونم بار داره ...دو سه هفته ای میشه دچار یبوست شدم همش مال اعصابه میدونم...عینکم و بر میدارم یه مژه ی کوچیک گیر کرده ی گوشه ی چشم چپم اونم در میارم...به تصویر خودم تو آینه نگاه میکنم تا وقتی که یک قطار از روبه رو میاد و درست قیافه ی راننده ش میوفته گوشه ی سمت چپ آینه بالاتر از عکس صورت من...

دوباره فکرم میره تو خونه....پیش حرفای مامان...تا لنگه ظهر خوابی...تا نصفه شب غوز کردی داری چرت و پرت می نویسی...گردنت مثل مرغابی امده جلو..بعد از ان ور گیر میدهد به ابروهایم که به تازگی رفتم برش داشتم و طرف ناشی بوده برداشته نازک کرده خوب منم نازک دوست ندارم ولی مامان مدام راه میره میگه شبیه پیرزنای بی ابرو شدی...

خوب من همیشه ابرویم را میدهم دست یک نفر از قضا این آرایشگاهه میرود طبقه ی سوم همان ساختمان...من هم مثل همیشه زنگ طبقه ی اول را میزنم...وارد میوشم فکر میکنم تغییر دکوراسیون داده اند حتما میگویم ابرو دارم میگوید با کی میگم لیلا...میگه لیلا نداریم ما اینجا میگم مگه سالن توت فرنگی نیست میگه نه خانم رفتن طبقه ی سوم...خوب من دیرم شده ...حوصله ی پله ندارم...من تنبلم هر چی... می نشینم زیر دست خانمی که ابروهایش از بیخ تاتو است...و این یعنی باید توی دلم خودم را فحش بدهم که اخه آدم میشه بشینه زیر دست کسی که ابروی طبیع خودشو نداره و توقع داشته باشه ابروشم قشنگ در بیاد....بلند میشوم خودم را در آینه نگاه میکنم...

چشمم نمی بیند عینکم را از روی میز بر میدارم حالا به وضوح تا به تا بودن ابروها پیداست..حالا تابه تا بودنش توی سرم بخورد عجیب نازکش هم کرده...

میرسم خانه چراغ دم در را خاموش میکنم میپرم توی اطاق با مداد توی ابرو ها را پر رنگ میکنم...مامانم زرنگ تر از این حرفاست میفهمد گوشه کنایه هایش شروع میشود...

اه اه این چه ابرو هایی است شبیه ابروهای رییس جمهور محترم است...اخه مامانم هر وقت از دستم شاکی میشه میگه شبیه احمدی ن ژ ا د شده ای از وقتی که اوباما آمده میگوید شبیه اوباما شدی...حالا چه شباهتی است بین من و اوباما خدا میداند...

یک بار که خیلی از دستش عصبانی شدم گفتم چیه مادر من خودت ما رو به دنیا آوردی میخواستی قبل از به دنیا آوردنم یه کم عکس خانمای خوشگل اروپایی مو بور را تماشا میکردی شاید فرجی میشد همانی میشدیم که تو میخواستی...

آخه خاله ی کوچیکم خیلی خوشگله مامان میگه مادر بزرگمون وقتی حامله بوده بابابزرگه میرفته عکس هنرپیشه های خوشگل و میخریده میداده دست مامان بزرگه میگفته بشین تماشا کن بچه مون خوشگل شه...این و گفتم تا بدونید من الکی حرف نمیزنم...سند و مدرک دارم همه هم موجوده...بگردید پیدا کنید اگر پیدا شد ما را هم در جریان بگذارید...

داشتم میگفتم که بعد از فکر و خیال در باب توپ و تشرهای مادر محترمه میرسم فرهنگسرا..عجیب انگار اولین باری است که پا میگذارم توی فرهنگسرا...

انگار نه انگار نزدیک به ٨ ماه اینجا خانه ی دوم ما بوده از جلوی سوله رد میشوم...بغض گلویم را میگیرد...میروم همان گوشه ی دنج خودم که فقط مال خودم است مفصل اشک میریزم..خالی میشوم میروم سر کلاس دیر رسیده ام...اما از شانسم حمید هم دیر امده..دیدن بچه ها حالم را بهتر میکند...اینها من را دوست دارند...چون من هم دوستشان دارم..سری به کلاس های جدید حمید میزنم هنرجوهای تازه وارد و تازه نفسش با دیدن من میگویند ای ول این همون دزده است...

باید خوشحال شوم یا ناراحت بر میگردد به حال و وضع روانم...عجیب اینبار حال میکنم....خوب حتما دزد خوبی بوده ام که من را یادشان است میایم بیرون مرضیه میگوید سمیه بابام بهت سلام رسوند...!

من باید بازیگر شوم...؟!یا نباید بشوم...؟!

اگر تا به حال بازیگر خوبی نشده ام چند دلیل دارد...

١)هیچکی من و درک نمیکنه...

٢)هیچکی من و درک نمیکنه

٣)هیچکی من و درک نمیکنه

۴)هیچکی من و درک نمیکنه

۵)هیچکی من و درک نمیکنه

۶) هیچکی من و درک نمیکنه

٧)هیچکی من و درک نمیکنه

٨) هیچکی من و درک نمیکنه

٩) هیکی من و درک نمکنه و سرانجام دلیل شماره ی ١٠ )هیچکی من و ذرک نمیکنه..!

تمرین میکنیم...میخندیم ...دست میزنیم...شادی میکنیم...اینجا برای خودش مهد کودکی است استثنایی بر پا شده برای دیوانگانی همچون من...

خداییش بازیگرها از مشکلات حاد روانی رنج میبرند این را نفهمیدم تا دیروز..این تغییرات ناگهانی خلق و خویم...انقدر حالم دگرگون است که لحظه ای شادم لحظه ی بعدش اشک میچکد از چشمانم...میترسم بروم پیش روانپزشک ...شاید احتیاج به بستری داشته باشم...

من هنوز نمیدانم باید چه کار کنم...من با این روابط کثیفی که در تئاتر حرفه ای مان جاری است ترجیح میدهم با همین گروه تغریبا اماتور حمید پور اذری کار کنم...چون لاقل خیالم از بابت شرافتم راحت است...من میترسم از تمام جماعت های هنری حرفه ای با ان حلقه های دود سیگارشان با ان لباس های عجق وجق تنشان و با ان طرز ارایش سر و صورتشان...

من میترسم از تمام نگاه هایی که من را دنبال میکنند در شبی سرد ...من چرا آدم نمیشوم..من چرا با اینکه میدانم دوباره بعد از ٧ الی ٨ ماه کاری بسته میشود...و با این همه زحمت شاید سهم هر یک از ۴٠ نفر گروه برای دیده شدن به کمتر از ۵ دقیقه میرسد ...من چرا باز میمانم در کنار این ادمها...من عادت کرده ام گویا....

من وقتی اینجا هستم حالم خوب میشود ...اینجا همه آنقدر زلال و شیشه ای هستن که تو متوانی خودت را توی هر کدام از آنها پیدا کنی...به جرات ما همه خانواده ای هستیم..که حالا جدایی برایمان غیر ممکن مینماید..

من همچنان در تردیدم...تردید دارد روح من را اهسته آهسته میجود...و من میترسم دیوانه شوم از تردید...تردید ماندن یا نماندن...آه شکسپیر تو شاهکاری با همان یه خط از نمایشنامه ی هملتت..بودن یا نبودن مسئله این است...

ایا باید ماند..زحمت کشید و رنج...لذت برد از این رنج...پریدن از روی میز ۵٠ سانتی با آن میخ های بیرون زده اش..سوراخ شدن دستم از ٣ نقطه...آدم را دوباره یاد تمرین های فشرده ی حمید میاندازد...

اگر نمانم افسوس و حسرتش بر دلم میماند....

آه..خداوندا...چرا فرزند آدمی این همه در طناب پیچیده ای به نام تردید باید گرفتار باشد..من میخواهم تا وقتی که روی زمین هستم به چیزهایی که میخواهم برسم...چون خوب میدانم اگر روی زمین به آرزویم نرسم بعد از مرگم دوباره روحم به دنبال آن چیز میرود تا سیر تکاملی خودش را درست انجام داده باشد...

من از تصمیم گرفتن به هر شکلش بیزارم...من از تمام پسرهایی که دورم را احاطه کرده اند میترسم...من از اینکه کسی من را خیلی دوست داشته باشد میترسم..من میترسم حتی وقتی تو را خیلی زیاد دوست دارم...چون من میدانم دوست داشتن زیاد هیچ گاه به وصل نمیرسد..چطور میتوانی یک نفر را خیلی دوست بداری و آن شخص را به عنوان همسر هم در کنار خودت داشته باشی...

من زیاد میدانم....و ای کاش نمیدانستم...آن وقت تصمیم گیری چقدر راحت تر میشد...

نه؟!