تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

آره...به خدا گریه داره...
نویسنده : صمیه - ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٧
 

 

نشستم...

دارم گریه می کنم..

مامان هی میاد تو اطاق برام آب میاره...

بعد میره انگور میاره...

منم تا صدای پاشو می شنوم زودی اشکام و پاک می کنم..

به جون خودم نمی دونم چمه....

من این بیست و چهار سالگی رو دوست ندارم....

امسال بیشتر از پارسال پیام تبریک گرفتم...

حتی همراه اول و بانک اقتصاد نوین هم صبح ساعت 8 صبح بهم تبریک گفتن...

اما تنها تر از همیشه م....

خالی تر و پوچ تر و بی مصرف تر...

حالم خوب نیست...

خدا شاهده آدمی هستم که در بدترین شرایط روحی هم دوست ندارم بگم

حالم بده...

اما الان واقعا خرابم...

نمی دونم چرا...

شاید پارسال خیلی بهتر از امسال بود...

خیلی روحیه م بهتر بود...

دیگ خلاقیتم به شدت می جوشید...

الانه حس می کنم هیچی ندارم...

واسه گفتن...

چقدر قدیم بهتر بود...

الان رفتم ارشیو وبلاگ عروسکحانه متنی که واسه پارسال تولدم نوشته بودم و خوندم...

چقدر متنام دلی تر بود..

چقدر صادقانه تر...

بوی گند تظاهر داره از سر و کولم میره بالا..

چرا نمی شه برگشت عقب...

آهای انیشتین...کو بعد سوم یا همون چهارم زمانت...

خوب بیا کشفش کن و ما رو بفرست به گذشته و یه قانونی پیدا کن

که از بیست و سه سالگی این ور تر نیاییم...

پاشو بیا قانون کشف کن...

چرا همه چی داره روز به روز بی مزه تر می شه....

چرا من اینجوریم...

من فکر کنم دیوونه شدم...شک نکنید...

من دلم قدیما رو میخواد...

دلم استرس دیر خونه رفتن و میخواد ...

خیلی وقته صدای شلپ شلوپ قلبم و نشنیدم...

خیلی وقته یه اجرایی که دیر وقت تموم شه نرفتم....

خیلی وقته به باباهه دروغ نگفتم...

خیلی وقته شیطونی نکردم...

دلقک بازی در نیووردم...

مثل خانمای سنگین و رنگین فقط دارم راست میگم و دختر خوبی ام..

من بد بودن و ترجیح میدم...

من توی ایستگاه حقانی گیر کردن و وقتای تلف شده رو...

صلواتای با التماس و خیلی دوست دارم...

توی کوچه ی تاریک دوییدن و الکی به باباهه گفتن که مامان الهام

بد اجرا ما رو رسوند در حالیکه نم عرق هنوز رو پیشونیمه رو دوس دارم...

من انگور دوست ندارم...

من سمیه ی دست پا چلفتی خنگ و دوست دارم که هنوز خیلی چیزا رو

تجربه نکرده...

هنوز بچه است...

دوست داره بچه بمونه...

دوست داره آدما همینطوری که هستش دوسش داشته باشن...

دوست داره بپر بپر کنه...

نمیخواد بزرگ شه...

من نمیخوام بزرگ شم...

من نمیخوام بدونم کافکا کیه چیه...چه رنگیه...

من نمیخوام بدونم برگمان دنبال خدا بوده یا نبوده...

من نمیخوام بزرگ شم...

من میخوام همون سمیه ای باشم که فیلمای در پیت و خالتور می بینه...

من میخوام خالتور باشم...

خالتور بمونم...

من نمیخوام دنیای آدم بزرگا رو تجربه کنم/....

بذارین همینطوری کوچولو بمونم...

با همون حسادتای گم شده و بی خیال دنیا...

بذارین طناب بازی کنم...تاپ بازی کنم...سرسره سواری...

گور بابای هر چی کلاس و افه های روشنفکریه...

من میخوام هیچی ندونم...(هر چند خیلی کم هم می دونما)

آخی...

یه کم سبک شدم....

رو گونه ی راستم اشکی که 5 دقیق پیش نشسته خشکیده....

الان پوستش کش میاد...

..............................

دردو دل مجازی...

آخه این روزا کسی نیست بشینی باهاش دو کلوم حرف بزنی...

تایپ کردن برای من بهترین شیوه برای ریختن عقده های فرو خورده است....

.................

الان بهترم...

دلم بستنی نسکافه ای کاله میخواد اما نداریم...

عوضش شوکولات دارم...

ولی بستنی یه حال دیگه میداد...

..........................

دیروز تولدم بود...

آخرین اس ام اس هم دو ساعت پیش به دستم رسید...

ولی هنوز کادویی نگرفتم...

بابا بهم پول داد...

مامان گذاشت ماچش کنم...

لیلا هم آخر هفته میاد واسم کادو بگیره هر چی خودم بخوام...

کلا اینکه چقدر من لوسم ای خدا...

شبتون به خیر...