تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

پشتک زدن از روی خرک خری در خاکسار مثلا...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳
 

 

ما فردا مهمون داری واسه افطار...

و از صبح در حال کار...

سرما خوردیم...

امروز بهتریم...

ریم...

دیم..

ریم..

ریم...

دیم...

فردا اصلا روز بهتری نیست....

چون راستش و بخواین من زیاد از مهمونی رفتن و میهمونی اومدن خوشم

نمیاد...

این مامان ما هم نمیذاره بریم پشت گردنمون و خالکوبی کنیم...

به جان خودم همش سه تا ستاره میخوایم بنازیم پشت گردنمون...

مامان میگه ایدز میشی...

به خدا نمی شم...

من خالکوبی میخوام....

...................................

هیچی مثل سابق نیست...

و این مرا عذاب می دهد...

نه من مثل سابقم نه تو...

شناسنامه هایمان را باطل نکنند از بی سابقگی...

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

پشتک بزن...

پشتک...

شاید سر و ته شدن یه چیزایی را به یادمون بیاره...

..........................

فردا اصلا روز بهتری نیست...

فک کنم یه بار دیگه هم گفتم...

.......................

ما رفتیم نون و ریحون ببینیم...

شما هم مین کار و کنین..

.....................................

اصلا با خودم حال نمی کنم.....

حصلت شهریوری هاست...

مثل آب و هوای ایم فصله حال و روز ما...

یه روز داغ و گرم...

یه روز ابری و بارونی...

یه روزم رگباری...

الان ابری ام و بارونی...