تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

انقدر دلم عاشق رنگ پوست پیاز بود...ترجیحا خداحافظ...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۸
 

 

از سر کوی تو با صد گونه سودا می روم         داغ بر جان بار بر دل خار در پا می روم

آنچه با جان من بد روز می کردی مدام           کی کنی امروز اگر دانی که فردا می روم

مژده ی تخفیف وحشت ده سگان خویش را    کز درت با یک جهان فریاد و غوغا می روم

می روم زین شهر و اهل شهر یک یک می کنند  زاریی بر من که پنداری ز دنیا می روم

دشت تفستان تر ز صحرای قیامت می شود      با تف دل چون من مجنون به صحرا می روم

در لباس منع رفتن بس کن ای جادو زبان       این تقاضا را که من خود بی تقاضا می روم

                                   محتشم از بس پشیمانی به آن سرو روان

                                 حرف رفتن سر به سر می گویم اما می روم...

 

 

این برای این بود که بدونبد من هنوز عاشق محتشمم...

محتشم نامزد جدید منه...

البته زیاد جدید هم نیست..

یک نامزد تخیلی...

با یه کلاه پشمی...

شبا میاد دم پنجره واسم تار میزنه...

اما راستشو بخواین بحث کنکورو این صحبتا که پیش میا باید دو رو بر

داستانای خلاق و یه خط کشید....عوضش زد تو کار واقعیت...

اصولا باید بی خیال داستان و داستان بازی شد ...

حتی اگر اون داستان اونقدر طرفدار پیدا کنه که به چاپ دهم برسه و

برای نویسنده یه نوبل رو به خونه بیاره...

اصولا اهل نوبل نیستم...

چای با نون خامه ای رو ترجیح میدم...

البته ژله ی آناناس بعد از باقالی پلو رو هم نباید از یاد برد...

خلاصه اینکه اگر مسایل درسی نبود من الان بزرگترین نویسنده ی قرن بیست و یکم

می شدم.../

البته می گم زیاد هم مهم نیست...

همین بزرگ ترین نویسنده ی قرن شدن و میگم...

فعلا تصمیم گرفتم...

البته این قضیه کاملا سکرته...

ولی خوب چون اینجا من و شما نداریم..

من ترجیح دادم یه ۵ ماه و حالا ۶ ماه دو رو بر قضایای رمانتیک و خط بکشم...

الهی دور خودم بگردم... و نوه هام پیش مرگم بشن...

قضایای رمانتیک تعریف جدیدی داره برای من...

یعنی هر گونه فکر کردن به مسایلی که دو رو بر مسایل جنسی می چرخه..

آقا به جان خودم از من پاک و پاکیزه تر تو مسایل جنسی پیدا نمی کنین...

فقط باید این مدت دو رو بر فیلم های صحنه دارم یه خط بکشم...

ببینیم می تونیم حرف زیگموند فروید و گوش بدیم و تکانه های جنسی مان را

در جهت فعالیت های برتر اجتماعی والایش کنیم....

والایش یعنی همون بهتر کردن...

یعنی تو با استفاده از منابع ذاتی خدادادیت خود تو به رشد و خود شکوفایی

برسونی...

البته سخته...

ولی ممکنه...

از بچگی عاشق راهبه ها بودم...

این شش ماه فرصت خوبی برای همدردی با این قشر درد کشیده است...

که البته تو کشور پهناور خودمون پره از راهبه هایی که تکانه های جنسی شون رو

در جهت اعتلای فرهنگ جامعه به بهترین شکل خرج میکنن..

نمونههای فراوونی در میلاد نور...کنار خیابون ایران زمین و جردن و کلا

راهبه ها موجوداتی هستن که باعث گردش پول و رشد اقتصادی و

به راه اووردن مردهای جامعه میشن...

تا ما هر چه بیشتر این قشر معصوم و فلک زده ی مذکر و شاد و خرسند ببینیم..

در پایان نویسنده یک توصیه برای استفاده ی هر چه بهینه از این ثروت ملی

می نماید و آن دایر کردن مرکزی برای این امر زیر نظر دولت به خصوص

شخص شخیص ریاست محترم....آن اداره ی از همه جا بی خبر می باشد...

.......................

چی داشتم می گفتم...

یادم رفت...

ما میریم چند بتی محتشم بخوانیم و بعد بخسبیم..

مسلما فردا روز بهتری است...