تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

گهی بالا و گاهی در فرودیم..
نویسنده : صمیه - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٢
 

 

از اون کارای سخته...

رفتن به افطاری اونم تو سالن...تالار..باشگاه...

حالا هر چی که دست دارین اسمشو بذارین..

یه سری آدمی که نمی شناسیشون...

علاقه ای هم به شناختشون نداری...

اما چون دوست بابا هستن باید بریم..

من و مامان ترجیح میدیم تو خونه بمونیم..

من هیچ حال ندارم افطارم و خیلی با کلاس رو به روی صد چشمی که شاید

نگاهت کنن باز کنم...

این رسمای الکی..

خوب تو خونه میومدیم افطاری..

والا..

آدم گشنه تشنه...

باید مواظب حرکات و سکناتش هم باشه...

آخره بی انصافیه...

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

رفتیم منابع کارشناسی ارشد خریدیم...

زیر بار این همه کتاب خرد نشویم یک ور...

چشمانمان از حدقه بیرون نپرد هم یک ور...

حالا فکر کن باباهه از حالا بهت بگه خانم دکتر...

بعد بزنه قبول نشی از اون ور...

ای خدا...

هر چند کتاباش صفحه هاش زیاده..

جلداش قشنگه...

یادم باشه بشینم یه روز جلد کنم...

ولی اکثر مطالب تکراری...

٢۶ کتاب که هر کدام بالای ۵٠٠ صفحه هستن...

به طور میانگین روزی ٢٠٠ صفحه...

من باز هم دیر شروع کردم...

>>>>>>>>>>>>>>>>>

پایان نامه...

پدر در آور ترین بخش قصه ی ماست...

نه تمام می شود...

نه پایانی دارد...

نامه ی بی سر و ته بد قواره...

..............................................

هدیه گرفتن در یک روز فوق العاده عجیب...

دقیقا چهارشنبه...

سوار تاکسی به سمت انقلاب هستی پیرمردی که متولد ١٣١١ است

می نشیند کنار دستت می خواهد تصدیقش را تمدید کند...

پسرش در عملیات والفجر ٢ شهید شده...

با انگشتانش مدام عدد ٢ را بعد از والفجر نشان میدهد...

و شهیدان به راستی بر گردن ما حق گرانی دارند...

خودمان را گول نزنیم...

جوان ١٨ ساله به هر دلیلی وقتی پا می شود می رود جبه و می جنگد...

انسان فداکار و با گذشتی است...

خودمان را نمی توانیم یک لحظه جایشان بگذاریم...

پس لا اقل یک دقیقه در برابر مقام حقیقتا رفیعشان سکوت کنیم...

....................................

همون روز کتابی هدیه گرفتم به نام قصر نوشته ی کافکا...

با ترجمه ی علی اصغر حداد...

با نوشته ی اول صفحه فوق االعاده زیبا...

از من می شنوی یا کتابی به کسی هدیه نده...

یا اگر هدیه دادی صفحه ی اولش را به دست خط خودت مزین کن...

........................................

انگار تقدیر من است که همیشه شنونده یی باشم برای آه های نیمه شب و

عشق های از دست رفته...

عیبی ندارد...

اینجا منی نشسته که پایش به شدت خواب رفته...

اما به خودش قول داده...

تا همیشه بشنود و بشنود و اگر توانست کمکی...

به هر حال ممنون بابت کتاب ارزشمندت...

و دست نوشته ی اول کتاب...

............................................

حس بدی است پشت کنکوری بودن...

فروید عزیز بیا من را بیرون بکش از خواب های در هم و برهم و تکراری ام...

...............................................

درود بر روح پیر ژانه...

همینطوری...