تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

ربط و مبط....
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٦
 

 

هیچ چیزی به جیز دیگر ربطی ندار مگر آنکه عکسش ثابت شود...

بهانه گیری های بی دلیل من و و لوس بازی های بی حد و حصر تو...

حصر و درست نوشتم...نه...؟

اگرم درست ننوشتم ایراد نگیرید من از ایراد و انتقاد به یک اندازه بیزارم...

.................

ما یزدیم...

عروسی یکی از اقوام دامادمان بود...

این لب تابه مثل همیشه فارسی نداره رو دکمه هاش...

تاره حرف ب که سه نقطه زیرش میذارن رو هم نداره...

و گرنه دقیقا می گفتم غروسی کی بود...

خوب بزارین بگم ممکنه شب از فقطولی خوابتون نبره...

فروسی بسر خاله ی دامادمون بود...

و من به شدت رقصیدم...

البته برای امشب که با تختی بود...

البته اسمش رقص است من ترجیخ میدهم بگویم ایروبیک...

والا...

ولی خوب بچه های باحالی بودن منم بیراشون سنگ تموم گذاشتم..

برای یه آدم خود شیفته هیچی مثل کف و سوت نیست....

همچین ادم و به وجد میاره که تا صبح هم حاضره برقصه...

من تسلیمم...

آره...

من یه ۴٧ کروموزومی خود شیفتم....که از بد حادثه خیلی هم با خودش حال میکنه...

عمرا از مواضع اخلاقی گند و گهم بایین بیام...

من همینی هستم که هستم...

میخواید بخواید نمیخواید هم به من اصلا ربطی نداره...

..................................

لنز تو چشمامه هنوز در نبووردمش...

وقتی عینک نمیزنم حس میکنم صورتم خیلی بزرگه...

ما رقتیم لنزمونو  دربیاریم...

مسواک هم بزنبم...

بعدشم بخوابیم...

حال کردی یه سری به خوابم بزن...