تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

بسیج همگانی برای شکستن دل من...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۳
 

 

میرویم سنجش تکمیلی با دوستان برای مشاوره..

دختره نه برداشته نه گذاشته میگه با این معدل میخوای بالینی هم بخونی..؟

سخته...

تو نمی تونی...

همون عمومی بخونی بهتره...

آقا انقدر حالم گرفته شده...

با اون ساختمون بد رنگ زرد مسخره شون و اسم مسخره ترشون اکسین..

می روم سمت مانتو فروشی ها...

توی هر مغازه پنج شیش تا مانتو پرو می کنم...

ولی نمیخرم...

خوب پول همرام نیست...

ده هزار تومن ناقابل که ترجیح می دم تو نشر چشمه حرومش کنم تا تو مانتو فروشی...

بعد می روم کافه...

با اینکه اصلا قهوه دوست ندارم شیر قهوه سفارش میدم...

خدا رو شکر شیرش زیاد بود..

و گرنه شاید نصفه کاره ولش میکردم..

راست کافه خواستین برین ..

برین کافه کافکا...

آدرس جدید : میرزای شیرازی....خیابان دوازدهم...

طابلوشم مثل فیلم های خارجی از ایناست که زمستون بشه باد بیاد

تکون می خوره مثل تو فیلمای خارجی...

تازه بچه های منصفی هستن..

قیمتاشونو کشیدن پایین...

خلاصه کمی حرف میزنیم..

درد و دل می کنیم..

از درس...

فیلم..

کتاب...

بعد مثل همیشه من را به خودشیفتگی محکوم می کند...

جناب آ...

ببین من خودشیفتگی ندارم...

من گه گیفتگی دارم...

که شامل تمام شدن هر آنچه تا کنون برایم مهم بود می باشد...

چناب آ عشق و عاشقی را مخرب می داند هر چند در نوشتن...

نفر اول کنکور هنر در کارشناسی ارشد این حرف را میزند..

و مدام نصیحت میکند با احاسات زیاد درگیر نشو موقع نوشتن...

و من متاسفانه بد جور درگیر میشوم...

از کافه بیرون میآیم..

حرف های نا امید کننده ...

سکوت بیش از اندازه ی من...

تا متروی مفتح پیاده میروم...

تنها...

تاکسی میگیرم تا سیدخندان...

تنها...

رویم نمی شود بگویم تو رو خا این آهنگای خاطره به یاد آور و کم کن..

یا خفه ش کن...

ناگریز یا همان ناگزیر اشک میریزم یواش آرام...

و البته تنها...

کیف و کفش های آدینه را نگاه می کنم...

آرام از توی پیاده رو به سمت خانه حرکت میکنم...

نه کسی برایم بوق میزند...

نه کل میکشد...

نه دست...

من دیگر کمود محبت ندارم...

من به تنهایی عادت کرده ام...

...............

این آخرین متنی بود که احسسات در آن جریان داشت...

شب به خیر احساسات قلمبه شده ی درونم...

و صبح بخیر سنگ ریزه های بی وجدان درون..

......................................

سرم آژیر می کشد...