تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

مسواک بزن ...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۸
 

 

نشسته ام...

در یک توصیف کلی مادرم هیبتم را به پرفسور حسابی تشبیه می کند شاید هم تشریح....

خیالی نیست...

هر چه باشد از خیلی تشبیهات دیگر بهتر است...

به جان خودم شونه هام هنوز صافه...

یعنی کمی قوز داره و شونه ی سمت چپ به طرز خیلی زشت و زننده ای پریده بالا...

و شونه ی چپ به طرز بی قواره تری از کادر بیرونه..

با این حال مادر محترمه در تلاش برای جمع و جور کردنه جاهاز یا همون جهیزیه برای منه..

امروز موقع ظرف شستن بهش گفتم وقتتو واسه جهیزیه جور کردن من تلف نکن...

من پیش تو و بابا می مونم...

گفت چرا...؟

چراشو تو دلم گفتم...

من هیچ دلم نمی خواد شوهرم و بیوه و بچه هام و یتیم کنم...

هی...

با توام...

من دارم با تقدیرم می جنگم...

و هر روز یه سکه ی پنجاه تومنی میندازم تو صندوق حمایت از بیمارای سرطانی...

تا یه مدت بیشتر زنده بمونم...

این داستان مردن هم واسه ما داستانی شده...

و البته من متاسفانه آینده روهم با تمام چزییاتش می بینم...

و این خیلی بده...

خیلی بده...

زنیکه ی گه...

تازه گی ها افتاده تو دهنم...

شخص خاصی نیست ..

هر چند بود ولی الان دیگه نیست...

من همه ی آدمای دورو برم و با ق انون بیست و چهار ساعته از یاد میبرم...

اگر کسی بهم بدی کنه ظرف بیست و چهار ساعت اون آدم برام می میره..

هی تو مردی...

و این حس سبکی خیلی خوبی به من می ده..

فقط وقتایی که به نفعت بود به من میچسبیدی خر که نبودم...

زنیکه ی گه...

تازگی ها از جنس مونث بدم میاد...

همشون حیله گر و مکار و دودوزه بازن..

و می خوان مردای بیچاره رو تحت تملک خودشون در بیارن...

من اینجا به عنوان اولین زن مدافع حقوق آقایون اعلام می کنم...

زن زیاده...

خودتون و اسیر و ابیل ماها نکنین...

چون به شدت لوس و متکبر و خودخواهیم...

والا همجنس باز بشید شرف داره تا گیر این زنای به ظاهر فرشته ولی گرگ بیوفتید..

از ما گفتن بود...

............

٣٠ روزه قول دادم دختر خوبی بشم...

فکر کنم در این مدت دروغ نگفتم....

پشت سر کسی حرف نزدم..

راز کسی رو فاش نکردم...

تو دهن دو تا ادم که جاش بود بزنم نزدم..

سعی کردم با مامانم مثل ادم رفتار کنم..

و روزی سه بار ماچش کنم....

چون از ماچ بدش میاد قبلا روزی بیست بار بلکه بیشتر ماچش می کردم..

که با لغد از من پذیرایی می کرد...

برای خودم...

برای این ریاضت سی روزه...

یه مسواک جدید خریدم..

از اینایی که سرش انعطاف پذیر هست که مثل دندونا می شه..

از اونا صورتیش..

مسواک بزنین...

و به زنیکه ی گه به چشم یه آدم خوب ولی بد نگاه نکنین...

آب طالبی هم چیز بدی نیست...

زنیکه ی گه با توام یه لیوان بزن خنک شی عزیزم...