تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

دوغ نوشیدنی مورد علاقه ی من...!
نویسنده : صمیه - ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۸
 

 

الان شنبه ٢۶ دی ماه سال هزارو سیصدو هشتاد و هشت هجری شمسی است...

باران میبارد ...هوا نسبت به روزهای پیش کمی خنک تر شده است...باز جای شکرش باقی است...ساعت ٨ و نیم امتحان شروع میشود ...ساعت ۶ صبح از در خونه میام بیرون...البته من و مامان و خواهرم باهم..مامان میگه نگران میشم این موقع صبح سر کوچه هم که دارن ساختمون میسازن کارگر مجردم تا دلت بخواد ...بی پول و بی زن تا دلت بخواد..هی میگم مادر من نشین حوادث روزنامه رو بخون نسبت به آدمای دورو برت بد بین میشی...نمیتونی به آدما اطمینان کنی..میگه نه...البته به خاطر سنشم هست..ولی خواهرم چی اون که سنش بالا نیست..اون دیگه چرا اینطوریه...خوب مشه با کنار هم قرار دادن این قضایا یک نظریه ساخت...و آن هم اینکه خواندن قسمت حوادث روزنامه هیچ ارتباط معنی داری با بدبین شدن آدم ها ندارد....

میدوم ته کوچه با دست بای بای میکنم که یعنی برین بارون میاد...مامان دمپایی پاشه چادر نمازش و انداخته رو سرش...خواهرم به نسبت خوش تیپ تره ....خوب حداقل این یکی کفش پاشه...

میرسم سر کوچه ...بدو بدو شریعتی رو میگیرم میرم پایین به جرات میتونم بگم دیدن این موقع از صبح برای من فقط در روزهای امتحان میسر میباشد و لاغیر...و گرنه من در اکثر روزهای سال به خرس قطبی میمانم که ترجیح میدهد پاهایش را توی شکمش جمع کند و پتو را تا زیر دماغ بالا بکشد و بخسبد...بس که لامصب ان خواب های من در اکثر مواقع جالبند...گاهی اوقات هم صادقه اند....مثلا چند شب پیش خواب دیدم یک گربه ی بدون مو دنبالم کرده انقدر گربه واضح بود در خواب که تمام رگ ها مویرگ هایش از زیر پوست نازکش دیده میشد بعد خواب دیدم لباس عروسی پوشیدم و دو موتور سوار دنبالم کرده اند...که خوب این یکی اصلا شگون ندارد...این یعنی باز آخر سال شد و من احتمالا میمیرم...!

خوب یکی از الهاماتی که از بچگی به من شده این است...من در سه ماه اخر سال میمیرم...حالا فعلا یه زبونم لال بگید...و ادامه ی متن و بخونید...

خیابان در آن ساعت از صبح شور و حالی دارد وصف نشدنی..باجه ی روزنامه فروش دارد کرکره هایش را میدهد بالا...چراغش را روشن میکند...مردم انگار جیششون و به زور نگه داشتن میدون طرف ازمایشگاه مریم...به سوپر مارکت که میرسی این ادم ها هستند که یکی یکدانه کیک دستشان گرفته اند با یک اب پرتقال تکدانه....بسته به ذایقه شاید شیر کاکایوی پاک...میرسم به مترو اس ام اس میزنم برای خواهر محترمه...متن اس ام اس...خواهر عزیزتر از جان من زنده ام...من دم در مترو ام ...برم تو آنتن نداره...نگران نشید..سعی میکنم بلایی سرم نیاد...روی پله ها متمدن میشویم ...یک گوشه سمت راست میایستیم تا اگر کسی فکر میکند اگر زودتر برسد حتما به قطار میرسد روی پله ها بدود...ما که عجله نداریم...چون هنوز ۴ فصل را نخوانده ایم...

یک اتفاق جدید تو مترو کشف کردم...انقدر بامزه است...انقدر با مزه است که خدا میدونه...تصور کنید شما از پله های برقی پایین میایید ...از آنجا میآیید میرسید به صندلی هایی که قرمز و زرد هستن که کنار خط هاست...وقتی می آیید از جلوی صندلی ها رد شوید تا به یک صندلی خالی برسید و اگر مونث باشید تا بیایید به جایگاه خانما برسید این کله ی آدم ها شما را تا نشستن بر روی صندلی تعقیب میکنند ...یعنی با ورود هر آدم جدید همه ی سرها بلند میشود ...بعد همه ی سرها به طرف جهتی که فرد حرکت میکند حرکت میکند...فرد که مینشیند سرها میافتد پایین...امیدوارم خوب توانسته باشم به تصویر کشیده باشم این لحظه رو...!

مترو میآید همه میپریم تو....با فشار البته...شروع میکنیم به درس خواندن که سرو صداها بلند میشود..و من نمیدانم آن موقع صبح هم خرید و فروش بازارش در مترو داغ داغ است...مثل همیشه آدامس دکتر زایگیتول (زیگولی خودمون)با نرخ ١٠٠٠ تومان موجود است...دونات ها هنوز دو تا ۵٠٠ پنج عدد ١٠٠٠ تومان است...نرخ یورو ١١ هزار و هفتصد تومان است...دلار امریکا ٨٠٠ تومان است...سر خورد کن ١٠٠٠ تومان..لباس و شال و شال گردن بسته به جنسش از ٢۵٠٠ تومان تا ۵٠٠٠ تومان است...شورت هنوز همون دانه ای ١٠٠٠ است...سوتینم بود بی ادبی نباشه روم به دیوار...اونم بسته به طرح و مدل و این حرفا از ١٠٠٠ تا ٢٠٠٠ تومان است..گل سر...منجوق...دستمال سر...گردنبند...گوشواره النگو...شلوار...ساپورت...رو تختی..زیر تختی...آدامس..لواشک...و خلاصه تمام اینها هست..استرس من هست...صدای اینها تمرکز من را مگیرد..دندنم نرم مینشستم مثل آدم درس میخواندم...!

ساعت ٧ وارد ایستگاه جوانمرد قصاب میشویم به توصیه ی مادر محترمه سوار اتوبوس میشویم...شروع میکینم درس خواندن..کله مان پایین است...جیش داریم...استرس داریم...دل آشوب هم میشویم....

تا میرسم دانشگاه یک عدد دوغ میخرم که چقدر این بوفه چی مان خندید از دست من...البته زیاد تعجب نکرد چون در ان ساعت از صبح یعنی ٨ من یکی دو بار ازش ساندویچ هم خریدم...! با لبخند میگه یه دوغ خنک خنک بزن روشن شی واسه امتحان..البته خیلی ها میگویند دوغ خواب اور است ...از انجاییکه خدا در هنگام خلقت این موجود کمی بی حوصلگی به خرج داده سیستم بدنمان چپه شده...یعنی دوغ برای من نشاط آور...ملین مسهل...و خلاصه..

در دوغ را باز میکنم...چشمم میافتد به دو تا از بچه های دانشگاه...نگاهم میکنند به دوغ توی دستم میخندند...حوصله ندارم از سیستم بدنم برایشان توضیح بدهم میگویم اسهالم..

واقعا ادم های نازنینی هستند تازه دیروزش توی اتوبوس دانشگاه باهاشون آشنا شدم..و داستان از این قرار بود که من جواب همه ی سئوال ها را پشت کارت ورود به جلسه نوشته بودم و توی اتوبوس چک کردن جواب ها راحت تر بود..بس که این دانشگاه پیام نور گداست سئوال ها را نگه میدارد بعد ترم بعد میفروشد...

به خاطر این محبت که کرده ام امروز شماره ی صندلی ام را از روی دیوار برداشته اند...١۴٢۶شماره ش بد به نظر نمیرسه....و من خرافاتی ترین موجود روی زمینم وقتی به این قضیه باور دارم که شماره ی صندلی با نوع امتحان...و نوع جواب دادن های تو در رابطه است...آن وقت گیر میدهم به مادر توپولم با اون قب قب با مزه اش که مادرم حوادث روزنامه نخون...!

خلاصه دوغ را میگذاریم در جیب...میرویم سر جلسه...صندلی ام درست افتاده رو به روی میز مراقب ها کنار راه پله...!١۴٢۶ هم میرود جز ان دسته از اعدا نحض...!

خلاصه یکی در میان بلدیم...بلد نیستیم...پنج سئوال به پنج سئوال یک جرعه دوغ مینوشیم..تا استرسمان را تخفیف بدهد...بعد کم کم سست و بی حال روی ورقه دراز میکشیم..آخر جلسه یکی از مراقب ها میآید میزند به شانه مان بیدار شوید وقت امتحان تمام است...!

میآیم بیرون همان دو نفر که دیروز باهاشون آشنا شدم وایسادن دم در منتظرم...سوار اتوبوس میشویم..من به شدت دوست دارم کسی توی صورتم نگاه نکن به دو علت..

١)سیبیل دارم..یعنی وقت نکردم بزنمشون...٢)ابروهایم به پاچه ی بز گفته زکی برو سورتمه سواری...!

خلاصه سر همین مسئله انگشتم را گرفته ام روی لبم تا سیبیلام معلوم نشه...ولی بعدا تو دلم گفتم هی دختر اعتماد به نفس داشته باش...تو نقش یه دزد و تو کار حمید پر آذری بازی کردی....ولی خداییش ها من به هرکی میخوام خودمو بشناسونم میگم من دزد کار ادیپم واقعا اخره اعتماد به نفسه...کسی شک داره؟!

خلاصه بعد از دادن اعتماد به نفس نطق سیاسی مان باز میشود...آن دو نفر میگویند ول کن کله ات داغ است...بیابان ها را نشان میدهم که در عرض این ۴ سال هنوز بیابان و علف هرز مانده اند و تنها تفاوت جاده ی ورامین با چهار سال پیش سه بانده شدنش در چند کیلومتر ابتدای راه است و تمام اینها به خاطر عدم دموکراسی است...وکل راه به همه چیز گیر دادیم و همه اش را انداختیم گردن عدم دموکراسی...!

بچه های خوبی هستن میگن فوق میخونی میگم آره..میگن فقط خارج...وای اینها چقدر شبیه منند...تصمیم میگیریم برای گرفتن فوق لیسانس برویم تاجیکستان...چون کنکور ندارد یک دانشکده ی خوب روانشناسی هم دارد...قرار است من برایشان غذا درست کنم...خیلی بچه های خوبی ان بعض شما نباشه چشم پاک و صاف و ساده...به قول خواهرم که همیشه میگه از دید تو کی بده..؟خوب جواب معلومه هیچکی...!

از اتوبوس پیاده میشویم...عدم دموکراسی توی هوا موج میزند...نمیبینید به خاطر همین است که یک دانه برف نشسته است اینجا...!