تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

یار ما چشمک زنان دست ما را رد کرد...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٩
 

 

تا حالا شده موقع خشک کردن صورتت صبح کله سحر دلت بخواد تو حوله ت زار بزنی...

از اون زازای مشتی که آدم دلش ضعف میره...

بعد کتاب سرگذشت مردگان بعد از مرگ و بخونی و بعدش هم فرنی و زویی سلینجر و بعد دوباره زار بزنی...

به جون خودم اگه تا حالا فهمیده بودم خودم اینجا اومدم واسه چی و چرا...؟

یعنی اگه به یه جهان بینی درست و حسابی رسیده بودم مطمئن باش بهت می گفتم که چقدر دوست دارم...

از اون دوست داشتنای واقعی..

حتی بهت نمی گم که بتونم اگه چند وقت یه بار همو می بینیم راحت ببینمت...

هر چند فکر کنم تا حالاشم خودم و طابلو کردم..

من ترجیح میدم تا موهای جلوی رم کامل نریخته بهم بگی دوستم داری...

یا مثلا روز تولدم...

اصلا یه شرط...

اگه تا روز تولدم گفتی دوسم داری که هیچ...

و گرنه فکر کنم منم باید یه جوری فراموشت کنم...

یا لا اقل به چشم یه دوست معمولی بهت نگاه کنم....

هر چند ٩٩ درصد مطمئنم من معمولی ترین دوست دور و برتم...

و تو من و کاملا معمولی دوست داری..

اما...

ترجیح میدم یه ماه و نیم دیگه هم صبر کنم...

آخیش راحت شدم...

این حرفا از سر شب ا حالا جسته بود تو گلوم نه پایین می رفت و نه بالا...

یار ما چشمک زنان دست ما رد می کند...

پیش چشم ما ناز نگاری می کشد...

یار ما خوب دل ندارد ای جماع...

یار ما چمش به غیر است ای جماع...(جماع همون جمه جماعت باید باشه دیگه نه..؟)

همه را دوست می دارد الا ما...

این مصرع آخرش خداییش با حال شد...

 

کاش امشب برایم یک شعر می سرودی تا شرظ بندی را ببرم...!

اینم یه خط هایکو...

خداییش یهو فوران میکنه نمیشه جلوش و گرفتا مثل لکه ی نفتی خلیج مکزیکه مغز من..

اصلا دوست دارم خودم  و تحویل بگیرم...

کسی حرفی داره..

بی تربیت ها...

خود تحویل گیری یکی از سخت ترین فعل های دنیاست اگه تونستی صرفش کنی یه بستنی طلبت..

راستی از همین پشت مانیتور میبوسمت...

و شبتم به خیر...

یکی بیاد من و جمع کنه خواهشا...