تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

خودت و رو طناب بند بازا نگه دار حتی شده با دندون...!
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٩
 

 

اینکه این روزها هیچ چیز نمی تونه من رو خوشحال کنه . و من تبدیل به موجود سرد و یخ زده ای شدم که حتی دیدن شعله ی شمع روی میز و بعد فوت کردنش و دیدن دود ی که ازش بلند می شه که قدیم ترها باعث ذوق زدگیم می شد اما ...الان نه..

تو رو خدا جمله بندی رو دارید...؟

خوب من خیلی بی سوادم و هیچ شاخ و دمبی هم ندارم خدا رو شکر...

فقط بعضی وقت ها یک عده به اشتباه من و با یه موجود استثنایی و فضایی و خارق العاده اشتباه می گیرن...

خیلی ها هم دوست دارن من و تو خلوت خودشون نابغه صدا بزنن...

هی من نابغه م و این بهترین توصیفیه که من و سر ذوق میاره...

ولی اینم بگم که رو دلم نمونه که امروزه یک سری کودن که فقط بلئن چطور از کودنیشون بهترین استفاده رو ببرن دارن سر نابغه هایی امثال من و شما سوار میشن..

و این یعنی من تنها نابغه ای هستک که بلد نیست از نبوغش به بهترین شکل استفاده کنه....

و داره هرز میره....

عیبی نداره ...نابغه بودن خودش در حالت کلی اونقدر بهم اعتماد به نفس میده که با مانتوی طوی و استین قهوه ای و شلوار مشکی و کیف آبی و شال سبز از خونه تا حسینه ی ارشاد و پیاده برم تا یه نمایشنامه رو فتوکوپی کنم...

راستش طرف خونمون فتوکپی زیاد هست...

اما این یکی از همه منصف تره...تازه اجازه میده هز از گاهی خودکارای روی میز و امتحان کنم بدون اینکه بخرمشون....

 

اینکه به سر آدم ها چه میاد که اینطوری می شن ..فقط خدا می دونه...

هی ...من نه بزرگ شدم نه با هوش...

من هنوز همان دختر کوچک کودنم...که فقط در خودش فرو رفته...

دقیقا مثل گل ناز بعد از غروب آفتاب..

امیدوارم بدونید که گلی هست که موقع خروب آفتاب جمع میشه و صبح ها باز میشه..

ما یکی از این گلا رو تو تراسمون داریم...

دلتون نسوزه همه ی گل فروشی ها دارن برین بخرین اگه خیلی مشتاق دیدن باز و بسته شدنشین...!

اونقدر همه چیز عادیه  که سر اخرین امتحان وقتی بچه ها به من تبریک می گفتن که هی خوش به حالت فارغ التحصیل شدی...به نظرم کارشون خیلی لوس و مسخره اومد..

خوب من هنوز پایان نامه م رو هواست...خانم خسروی مسئول رشته مون زده حامله شده...

فکر نمی کنه آخه چه وقت حامله شدنه وقتی من حتی راضی ام پایان نامه م و این ترم حذف کنم ترم دیگه با استاد دهستانی بر دارم که خیلی هم ازش تعریف می کنن..

اصولا استادایی قابل تعریفن که زیاد به پرو پاچه ی دانشجو هاشون ور نرن..

موضوع های در پیت و بی خود بهشون ندن...کلا دست بچه ها رو تو انتخاب موضوع باز بذارن...

حالا من دلم خواسته بود موضوع پایان نامه م درباره ی معضلات اجتماعی باشه...

که خوب استاده اونطوری برخورد کرد که خوب تقصیره خر خودم بود...

حالا جان من موضوع جدید پایان نامه ی ما را بچسبید...

نقش معنویت در طلاق زوجین..

یعنی لوس تر از این موضوع هم می شد..؟؟

کلا استاده گیر داده به معنویت...

موضوع یکی از بچه ها اینه

نقش معنویت در گرفتن بیماری ایدز...

طفلکی...!

به خدا راست می گما...

این استاده پاک خله....

من هیچ اعصاب در افتادن با این آدما رو ندارم.پس ترجیح میدم خیلی شیک برم دنبال تست معنویت بگردم بدم دست ٨٠ نفر که دارن از دادگاه طلاق با فحش و فصاحت از هم جدا میشن...

خوب یکی نیست بگه توی اون بل بشو...کی میاد تست معنویت پر کنه بده دست من..

شانس بیاریم کتک نخوریم یا ان کفتری از بلندی ..جایی... روی سرمان نریزد...

بالاخره کار کردن پیرامون معضلات اجتماعی دردسرهای خودش رو داره...

اونوقت فکر کن ..فکرت پیش این مسایله زرت و زرت میان بهت تبریک میگن...

و تو فکر میکنی این آدم ها یه مشت احمقند که فقط مسایل ظاهری چشمشون رو گرفته....

و همین باعث میشه فکر دادن شام ..ناهار...مهمانی ..و هر گونه از این قرطی بازی های لوس که هیچ خوشم نمیاد رو کنسل کنم...

و بشینم یه فکری به حال وضعیت درامم با پایان نامه م بکنم که هیچ جوره از استادش خوشم نمیاد..

و خانم خسروی هم نکرد استاد ما رو عوض کنه...

کلا من به جز تر زدن هیچ کار دیگه ای بلد نیستم...

از این ور پنج شنبه هم میخواستم بروم سر تمرین حمید...

برنامه ی مسافرتی مان درست افتاده در چنین روزی ...

عیبی نداره پنج شنبه ی دیگه میرم سر تمرین..اینطوری دلشون هم بیشتر برام تنگ می شه....!

خلاصه نشسته ایم زیر نور ماه ناتور دشت میخوانیم...

و مدام به خودمان لعنت می فرستیم که چرا انقدر دیر داریم این شاهکار ادبی را می خوانیم...

هی سلینجر ...جایی گفته ای نوشته ای خوب است که آدم دلش بخواهد با نویسنده ی آن متن دوست صمیمی شود و هر از چند گاهی به او تلفن کند..

هی ..من که می دانم منظورت به خودت بوده..ای دمب بریده...

و اینکه دلم برای تاتی هم تنگ شده...

همان کمدین قد بلند با جوراب های راه راهش...

هی ژاک دروغ نگفته باشم من یکی کشته مرده ی استیل دراز و کج و کوله ی کودنتم...

چقدر دلم می خواد کودن ترین آدم روی زمین باشم...و هیچ چیز این دنیا هم برام مهم نباشه...

اما فکر می کنم همه چیز برای من بیش از اندازه مهمه..

و همین باعث عقب موندگیم میشه....

هی با توام ...چیزهای مهم  زندگیم...

تو رو خدا یه کم بی اهمیت شین...

لعنتی..!