تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

مربای گیلاس...؟؟؟
نویسنده : صمیه - ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٤
 

 

بعد از مدت ها داریم با میوزیک متن می نویسیم...

کدام میوزیک...؟

اگه گفتید..؟

خوب چون وقت زیاد نیست میگم...

آهنگ کارتون بی خانمان...

البته الان تمام شد و آهنگ بعدی آمده که اسم خواننده اش باید کری هیلسون باشد...

آی آی....

اوه اوه آهنگ بعدی عجب اهنگی ست...بهتون نمی گم چیه تو کفش بمونید...

....

__________________

!) سه شب است نخوابیدم...درست از سه شنبه...ساعت ۴ صبح چهر شنبه با مادر محترمه توی اورژانس بیمارستان کیان دنبال دکتری می گشتیم که احتمالا خواب بود..

حالا فکر کن من از دل درد دولا موندم دربونش که اونم خوابه به مامان می گه خانم شما مریضید..؟ مامانم گفت نه دخترم...

خلاصه ما اسهال و استفراغ شدیم بی دلیل ...هر چند دکتره گفت ویروس جدیدیه..

واقعا هم جدید بود چون تا حالا دلم اینطوری درد نگرفته بود انگاری که داشت دلم سوراخ می شد...به خدا...

سرم وصل کردم و من هر وقت زیر سرم می روم به خودم قول میدهم از فردایش یک آدم دیگری شوم...

فکر کنم تا حدودی آدم دیگری شده ام...و نکته ی مهمش این بود که چون پرستاره هم خسته بود می خواست بره بخوابه سرعت سرم و انقدر بالا برده بود که خدا می دونه...

فکر کنم در حد ١٢٠ قطره در ثانیه بلکه بیشتر...کاش شمرده بودم قطره ها رو ها...!!!!

یادم رفت..باشه سرم بعدی رو میشمارم...خلاصه از زیر سرم امدیم خانه...خوابیدیم...

تا لنگ ظهر ...و من فردا امتحان کودکان استثنایی داشتم و فقط دو فصل خوانده بودم...

تا شب هم کنار تلویزیون و جام جهانی درس خواندم چون به شدت خوابم می امد و اگر

پایم را توی اطاقم میگذاشتم می افتادم...

تمام کتاب را در حد رو خوانی خواندم...فکر کنم ١٨ بشم...

هی من باهوش نیستم ها...سئوال های این ترم آسونه..!

@)سمینار ٢٠ شدم....اختلالات یادگیری ١٨...دیشب که نمره هام و تو سایت دیدم ذوق کردم...

تمام مشکل ما در درس خواندن این است که می خواهیم به زور تمرکز کنیم...

از من می شنوید چه در درس خواندن چه در هیچ کار دیگر تمرکز نکنید...

بیش تر جواب میدهد...

ولی عواقب دارد ...و آن هم دیوانه زدن شماست...

#)ایتالیای عزیزم باخت تا من گوشه ی اشپزخانه با سبزی خوردن هایی که داشتم پاک

می کردم همینطور اشک بریزم و دستان گلی ام را بکنم تو چشمم...

خیلی حس بدی بود....هنوزم باورم نمیشه...

$)آآآآآ یه چیزی داشت یادم می فت...

صبح عموی محترم از دماوند آمد برایمان گیلاس آورد...

پدر گفت خیلی زیاد است خراب می شود چه کارش کنیم...چه کارش نکنیم...؟

تصمیم گرفت مربایش کند...کلا پدر من هر چیز زیادی که در معرض خرابی است را

به مربا تبدیل می کند...

توی یخچال چهار موز پوستشان سیاه شده بود پدر سه تایشان را ریخت توی مربایش...

یکی اش را دزدیدم اوردم توی اطاقم برای خودم...آخه قوربون شکلت بشم بابا جان کی

تو مربای گیلاس موز می ریزه..؟

کلا من عاشق موزم با انبه...(گفتم که بیشتر با خصوصیت رفتری م اشنا بشین..!!!)

اصلا ما مربای گیلاس داریم..؟نه بی شوخی...؟چون من کمپوتش و بچه بودم تصادف

کردم خوردم ولی مرباش و نه....

اگر کسی اطلاع خاصی داره ما رو در معرض خطر بذارین....من می ترسم دوباره برم زیر

سرم...

%)بالاخره کشف کردم...هر آدمی ٢٣ کروموزوم از مامانش به ارث میبره...

٢٣ تا هم از باباش....

بگو چرا انقدر من شبیه این دو تام...!

 

*)از شبی که زیر سرم رفتم..مامانم و بیشتر دوست دارم...هیچ حسی مثل این نیست

که تو دستت سرم باشه و مامانت کف دستت و ناز کنه...

از اون لحظه هایی بود که فقط گریه م گرفته بود برای کسایی که مامان ندارن..

خدایا فقط شکرت....به خاطر همه چیز....

 

^)مامان امده گیر میدهد اطاقت را تمیز کن...

چرا انقدر این مادر ها رفتارهای متضادی دارن...

مامان به خدا داشتم ازت الان تعریف میکردم...

عزیز دلم این چه طرز برخورده...

خوب پس فردا معتاد میشم دیگه...

ما رفتیم...

اطاق را به زور مرتب نماییم...

شما را دعوت می کنم به شنیدن آهنگ میلیونرهای زاغه نشین...

این آهنگه با تمیز کردن خونه جواب میده...

مامان به خدا پا شدم...