تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

....سوسک بالدار عزیز و مهربانم...اینجانب.ببخشید..اینجانبه..
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢۸
 

 

_کجا...

_جیشم ریخت...

-سوسکه چی شد...؟

_بال داشت پر زد رفت...

_کجا ...؟

_من چه میدونم..

_تو پس چی میدونی...؟

_همین که هیچی نمی دونم رو می دونم.....

 

 

این داستان ادامه دارد....حالا شاید ها...