تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

کاش به جای ادم پنگوئن بودم...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٧
 

 

مهربان یاری هوای دلستانم می کند               بهترین دوستادران قصد جانم می کند

آنکه انگشت تعرض هیچگه بر من نداشت         این زمان او از خدنگ کین نشانم می کند

آنکه گر یکدم ز کویش می شدم می شد ملول   این زمان آواره از ملک جهانم می کند

آنکه غالب بود بر مهرش یقینم بر گمان             این زمان در دشمنی غالب گمانم می کند

آنکه نامش بر زبان خوشتر ز نام یار بود           از دو نام بوالعجب کوته زبانم می کند

گر نشاند شوق او تیر و کمانم بر نشان           گوشه گیر البته زان ابرو کمانم می کند

                            محتشم چون زان چمن دل بر ندارم کاین زمان

                            مرغ هم پرواز قصد آشیانم می کند.......

 

ساعت گوشیم ٢:١۵ دقیقه ی بامداد روز پنج شنبه ٢٧ خرداده...

خرداد هم به همین زودی تموم شد...

و من دیوانه ای بیش نیستم...

نیستم...

نیستم...

که هستم...

من همان دیوانه ای هستم...

که خروارها حرف نگفته توی سینه اش حبس شده...

که چه بهتر که حبس شد...

همان بهتر .....

یا خودم می افتم امشب... مرتب...

یاد قول هایی که به خودم دادم...

یاد تمام آرزوهایی که دوست داشتم روزی بر آورده شان کنم...

امشب...

انگار تمام خسنگی نا امیدی بعد از نرسیدن به هدف روی دوشم افتاده...

خمیده شده پشتم...

و مادر همچنان خر و پف می کند...

رد می شود نگاهی می اندازد...

و من که هر روز دارم کوچک تر می شوم...

تقویم زندگی من روی سال ١٣٧۵ گیر کرده و از ٣٠ خرداد همان سال جلوتر نمی رود که نمی رود...

تمام ساعت ها از هفته ی پیش روی ۵ ایستاده..

و چرا همه چیز ۵ دارد...

در حالیکه توی طالع من همه چیز دلالت داشت بر ۶...

حالا دارم به این نتیجه میرسم آدم ها وقتی میخواهند چیزی را بروز ندهند..

مثل الان من...

نوشته هایشان چقدر فرق میکند...

و چقدر ساکت و آرام مثل الان من که پایم را ضربدری گذاشته ام روی سنگ زیر پایم...

و ارنج دست چپم را گذاشته ام روی دسته ی صندلی چرخ دارم..

و صرفا با انگت اشاره ی دست راست تایپ می کنم...

در حالیکه بقیه انگشتان چسبیده اند به کف دستم...

و انگشت اشاره ی سمت چپ انگار که حق آمدن از روی حروف _ب_ق_ز -

را ندارد همانطور نشسته ..تا شاید ..سینی شینی ...صادی ضادی..طایی ..ظایی

در حروف پیدا شود تا بیش از این بی کار نباشد...

بی کار نماند...

و من اگر دست چپی بود...

و من اگر دست چپی بود...

من دست راستی هستم...

و این یعنی فاجعه....

من...

از بچگی چتری داشتم...

از همان نوزادی تا به حال..

میشود این را ربط داد به بد بی یاری هایم...؟

مدت هاست هوس کرده ام بروم موهایم را با نمره ی شش از ته بزنم....

چه حالی میدهد ...

کله ی کچل....

_چراغ و خاموش نمی کنی...؟

_بذار امشب بنویسم...

_چرا...؟

_ حالم....

_ آهان...

_چه حسی بهت دست میده وقتی بفهمی....

_اوه...حس خیلی بدیه...خیلی خیلی بد...

_چی کار کنم...؟

_تو که چشم به گریه ات خوبه..

_یک ساعته...

_بیش تر خوب...

_دیگه خوابم میاد...

_عوضش بالشت خیس نمی شه...

_من امشب می ترسم بخوابم...

از چی می ترسی...؟

_از همون ...چیزی که خودت می دونی..

_آهنگ گوش بده..

_تا صبح چه غلطی بکنم...

_تا صبح...

_...

_واقعا کاری از دستم بر نمیاد...

_پس تو چطور روانشناس احمقی هستی...؟تو چه گهی هستی...؟تو چه کوفتی هستی..؟تو چی هستی که هیچ کاری ازت بر نمیاد..؟هان...؟

_واقعا متاسفم...هیچ کاری از دست من ساخته نیست...

_ تو پس گه میخوردی وقتی اون همه به من امیدواری میدادی...وقتی من و بیش تر از اون چیزی که بودم نشون میدادی...وقتی چشمام و کور میکردی و نمیذاشتی خود واقعی و بی عرضه م رو ببینم...تو غلط میکردی...

_ من این کارارو فقط به خاطر خودت کردم...

_تو گه خوردی...گه...گه..گه...گه...انتر..

_فحش بده..خالی شو...حتی می تونی چیزی بشکنی...

_گم شو...فقط برو...برو یه جایی که هیچ وقت نبینمت...

_متاسفم...خیلی دلم میخواست کاری برات میکردم...

_دیگه همه چی تموم شد...میشه بری...فقط برو...برو...برو ..

و سعی کن به کل من و فراموش کنی..

-مطمئنی..؟مطمئنی پشیمون نمیشی...؟

_............

_یه راه حل جدید....

_..........

_حاضری پنگوئن شی...؟

_پنگوئن...! بهش فکر میکنم....

_الان چطوری...

_آروم... آروم...مثل یه مرداب...بزرگ....ساکت...سبز...و تنها...

_به همون مرداب فکر کن تا فردا راه پنگوئن شدن و بهت نشون بدم...

-من جیش دارم...خیلی...

_خوب برو دستشویی...

_نه...

_می گم برو...

_نه..

_حالت بد مشیه...

_نه....

آخه چرا خوب....

_تو دستشویی مون یه سوسک بالدار اومده....هر چی به بابا گفتم برو بکشش گفت سوسک که ترس نداره...

_خوب راست میگه ترس نداره...خوب برو تو دستشویی ایرانی...

_شیر آب سردش خرابه...

_خوب زود خودت و بشور که داغ نشه..تازه جیش دار ی نه پی پی...

_اگه پی پی م اومد چی....؟

_یعنی الان نمیدونی پی پی داری یا جیش...؟

_خوب بعضی وقتا دو تاش با هم میاد..دست من که نیست...

_اوه...بیا بریم سوسکه رو نشون بده برات بکشمش...

-من خیلی ضعیف و پستم نه...؟

_چرا...؟

_چون از سوسک می ترسم...

-همه می ترسن..

_اما من بیشتر...

_هیچ میدونستی که آدم خسته کننده ای هستی..؟

_نه..تا حالا هیچ کس این و به من نگفته بود...

_پس من بهت میگم..

-حالا میگی چی کار کنم...

_مثل یه آدم شجاع ...برو جیش کن و برگرد بخواب...

-اگه این کار و کنم..دیگه آدم خسته کننده ای نیستم..؟

_تا حدودی مقدارش کم میشه...

-من ولی می ترسم...

_به جهنم...انقدر خودت و نگه دار تا سنگ کلیه شی..شب به خیر...

_نه...مثل اینکه واقعنی تنها شدم...

تنهای تنها...

احمد شاملو یه جیزی گفته بود دربازه ی تنهایی..

" و تاوان

غمناک

تحمل تنهایی

تنهایی

تنهایی..

تنهایی عریان انسان دشواری وظیفه است..."

اصلا تا صبح خودم نگه میدارم...

_بدار....هر غلطی میکنی بکن فقط جای اون چراغ شمع تو روشن کن..