تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

نوار کاست...؟نوار چسب...؟نوار بهداشتی...؟شاید...!
نویسنده : صمیه - ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۸
 

خاطرات در مسیر پر پیچ و خمشان همیشه یک چیز خوبی دارند ...چیزی شبیه آبنبات چوبی های دایره ای شکل بزرگ..که از چند دایره ی رنگی بزرگ تشکیل شده اند...و به صورت دورانی پیچ می خورند و پیچ میخورن و هر چه به طرف مرکز آبنبات بروی دایره کوچک تر و کوچک تر میشود...

در هر حال منظور اصلی ام این است که خاطرات به شدت شیرین اند چه برای نویسنده ی خاطرات چه برای خواننده..فقط گاهی اوقات ممکن است مایه ابروریزی بشود یا مایه خجالت البته از طرف نویسنده...که آن هم نویسنده ی خاطرات باید پیه تمام این مسایل را به خودش بمالد...حالا فوق فوقش دو الی سه هفته با دوستان و آشنایان که این وبلاگ را میخوانند قطع مراوده کرده تا زمانی که اب ها از اسیاب بیوفتد ...

و بعد دوباره شروع به مراوده میکنیم...شاید هم دیگر بی خیال مراوده شدیم و از سوی انها طرد شدیم...که احتمال دوم بیشتر است از احتمال اولی...

خاطره ای که میخواهم بنویسم بر میگردد به زمانی که کلاس دوم راهنمایی بودم..بعد از کلی خواهش و تمنا و التماس به ناظم مدرسه که تو رو خدا ما را میز اول بنشانید بچه های ته کلاس شرند ما هیچی نمیفهمیم ...ما را با آن قد نیمچه بلندمان به میز ردیف اول منتقل کردن به شرط لیز خوردن روی صندلی و دزدین سرمان تا بچه های پشت سری بتوانند تخته را ببینند و ما هم شرمنده شان نشویم...

چه روزهایی بود وقتی لنگ های دراز و بی مصرفمان را ول میدادیم وسط کلاس و بیچاره این معلم ها بودند که پاهایشان لای پایمان گیر میکرد و تا مرز با دماغ افتادن توی سطل زباله ی نزدیک در پیش میرفتند...

بماند دلیل اصلی ام برای آمدن به میز اول همان نزدیک شدن به سمانه دختر قد بلندی که به شدت نزد من محبوب بود و دوست داشتنی...وگرنه چه کسی میز ردیف اخر را با آن هم اتفاقات جالب و بی مثالش رها میکند میآید خودش را میاندازد درست در تیر رس معلم های بد اخلاق آن موقع ها که تو جرات خندیدن هم نداشتی سر کلاسشان چه برسد خوردن خوراکی ان هم کباب ماهی تابه ای دیشب یکی از بچه ها پیچیده شده لای نان تافتون با آن بوی ضایع اش که کل کلاس را در مینوردید...

والا...معلم ها مثل الان نبودن که مثل موش از شاگردا بترسن و شماره ی رنگ موی بچه ها رو ازشون بپرسن و شماره تلفن جایی که میرن اپیلاسیون و ایضا...!

خلاصه سمانه را آنقدر دوست میداشتم که بعضی وقت ها مشق هایش را تند تند مینوشتم...شاید به خاطر همین هم بود که عاشق کتاب "دمیان " هرمان هسه شدم...

چون میدیدم آدم دیگری میشود پیدا شود مثل من که عاشق هم جنسی شود ..هم جنس باز نبوده ...نیستم و نخواهم بود ...خیال خام به خودتان راه ندهید اهل اینجور کارهای کثافت کاری نیستم...عشق منظورم همان حس تحسین کردن کسی یا شخصی است که تو عجیب دوست داری با شخصیت طرف یکی شوی...شبیه ش شوی..و سر انجام هر دو یکی شوید...حالا چه ذهنی چه جسمی...حالا عشق در نظر من تعاریف بیشتر و پیچیده تری دارد باشد در جای دیگری اشاراتی چند خواهیم کرد...

چرا دوستش داشتم چون خیلی اعتماد به نفس داشت...خیلی شیطان بود..خیلی ریلکس بود و انقدر پر رو بود که هیچ معلمی جرات نمیکرد وقتی شلوغ میکند تذکری بهش بدهد بس که لامصب با پرستیژ بود...بر عکس همیشه اطرافیانش بودند که از کلاس اخراج میشدند...معلم ها ترفند به در بگو تخته بشنوه را در موردش رعایت میکردند...

موهای خرمایی داشت و مجعد ..چشمان عسلی...پوستش سفید بود ونزدیک گونه اش تک و توک کک و مکی به چشم میخورد...مژه هاشم صاف بود...همیشه موهاشو با کش سفید جمع میکرد و یقه ی لباسش که از زیر مانتوش بیرون میامد هم سفید بود وکفش های اسپرت سفید از این ساق دار ها هم پاش میکرد و جوراب سفیدی که وقتی پاهایش را میانداخت روی پایش انقدر لنگش دراز بود و شلوارش کوتاه که شلوارش تا زیر زانو بالا میرفت و جوراب هم تا همان بالاها امتداد میافت...یعنی جوراب شلواری پایش میکرد...؟بعید میدانم چون جایی نزدیک به مچ پایش نوشته شده بود با فونت درشت و مشکی آدیداس...

دماغش این وسط بد توی چشم میزد شاید هم توی ذوق میزد ...حالت عقابی داشت و به شدت بزرگ..میگفت توپ بسکتبال خورده ولی دروغ میگفت چون دو خواهر بزرگ ترش بهاره و آزاده دماغ هایشان را عمل کرده بودند ...ولی دماغ بزرگ عجیب به صورتش میامد...طوری که آرزو میکردم دماغش را هیچ وقت عمل نکند چون حالت های پسرانه اش را مسلما از دست میداد ...از همان موقع بود که من از ادم های دماغ بزرگ خوشم امد..چون هر فرد دماغ بزرگی من را به یاد او میانداخت...

با تمام حالت های بدجنسی ذاتی که در وجودش بود دوستش میداشتم...زنگ تفریح ها اکثرا مینشستم و از دور نگاهش میکردم و سعی میکردم از رفتارش مدل حرف زدنش تقلید کنم....بعضی زنگ تفریح ها که بسکتبال بازی میکردیم هیچ وقت من را در گروهش جای نمیداد....اگر هم چه میشد و راه میداد هیچ وقت بهم پاس نمیداد...

دوستش داشتم..بی محلی هایش بود که من را شیفته ی خودش کرده بود...این وسط هم دختری بود یک کلاس از ما پایین تر عاشق من شده بود و همیشه برایم لواشک میآورد اسمش المیرا بود...ولی من آدمی نبودم که اذیتش کنم چون میدانستم من را دوست دارد...خوب چه دلیل دارد آدم کسی را که هر زنگ تفریح میاید پشت در کلاس می ایستد تا من از کلاس بیرون بیایم تا توی دستم لواشک ترش خانگی بگذارد را از کنار خویش طرد کند...!

بله...دوستان من یک روز سرد زمستانی بود...مانتوی ما سبز کاهویی بود...کیفم سبز لجنی بود...کفشم خوش بختانه مشکی بود...مقنه ام هم مشکی بود...کاپشنم ولی سبز بود...کلا ما از بچه گی هم سبز بودیم و هنوزم هستیم...!

مدرسه مان دقیق ترش میشود مدرسه ی راهنمایی رهنما _شهرک غرب_فاز ٣_خیابان سیف _ کوچه ی دوازدهم....دبیرستانش اون دست خیابون کوچه ی نهم بود...

خلاصه توی یکی از این روزها زد و از قضای روزگار ما دچار پریود یا همان عادات ماهیانه ای که هر یک ماه یک بار دوشیزگان دچارش میشوند شدیم....و از قضا آن روز هیچ کسی توی کیفش نوار بهداشتی نداشت...

زنگ اول بود ساعت حول و حوش ٨ ،٨ و نیم که فهمیدم بله...نگو اول برج است و خودمان خبر نداریم...بدنم هم درست مثل ذهنم از قوانین جالی پیروی میکند...مثل اتفاق افتادن این امر خطیر درست اول هر ماه...خلاصه من هم هیچ وقت دوست نداشتم توی کیفم نوار بهداشتی بگذارم اون روز هم نداشتم...و مثل خر احمقی که پالانش را گم کرده باشد شروع کردیم از بغل دستی و پشت سری و این ور و اون ور و زنگ اول خورده شد و نوار پیدا نکردیم که نکردیم...زنگ دوم آمدیم سر کلاس و استرسی وصف ناشدنی وجود من را در بر گرفت..خوب سخت بود دیگر با ان مانتوی کاهویی رنگ...!

مانتو را زده بودم بالا ونشسته بودم و در دل آرزو میکردم معلم ریاضی مان که همیشه ی خدا با پوست پوسته های صورتش و موهای سرش بازی میکرد من را پای تخته نیاورد که خوب بلد بودم در این مواقع چه کار کنم که معلم من را پای تخته نیاورد و آن این بود که خیلی محکم و استوار مینشستم چشم در چشم معلم میدوختم...دستم را بلند میکردم و میگفتم خانم ما بیاییم پای تخته...اکثرا معلم ها از تحمیل نظرات از سوی شاگردان بیزارند و درست انگشت میگذارند روی شاگرد مظلوم و فلک زده ای که سرش را گرفته پایین و با پاک کن پلیکانش ور میرود و بنده خدا را بلند میکنند میآورند پای تخته تا بلد نبودنش را توی سرش بکوبند بعد یک نامه ی بلند بالا برای مادرش بنویسند که معلوم است چه غلطی میکند که این بچه مشق هایش را نمینویسد...

و هیچ کس نیست که بپرسد شاید پدر غلطی میکند این وسط که این بچه درس نخوانده است...

و من معتقدم معلم ها البته جمع زیادشان عقده ی تحقیر شدن در دوران کودکی دارند که با بچه ها اینچنین بر خورد میکنند به خصوص در جنس مونث که دو برابر این اتفاق بیشتر است و همه بر میگردد به بهم ریختگی میزان هورمون های بدن زنان که هر ماه یک دفعه کم و زیاد میشود و عجیب روی خلق و خوی جنس مونث تاثیر میگذارد که طرف شاید بلا نسبت شبیه سگ میشود و شروع میکند پاچه ی این و ان را دریدن و بنده خدا جنس مونث آدم را یاد جن زده ها میاندازد در این دوران...

بیچاره جنس مونث...ولی خداییش جنس مونث عجیب عجیب است و همین عجیب بودنش او را تا پای پرستیده شدن از جانب جنس مذکر پیش میکشاند...پس درود بر خلق بی ثبات جنس مونث و درود بر همه ی جنس مونث دیگر...!

و من با اطمینان صدایم را انداختم توی گلویم گفتم خانم ما بیاییم مسئله حل کنیم...

معلمه هم در کمال ناباوری گفت پاشو بیا...شاید در آن لحظه فشارم از ١٢ روی ٨ رسید به ٨ روی ١٢....شوکی بود عظیم..غیر قابل پیش بینی که من را به این فکر انداخت که شاید معلمه هم پریود بوده و گرنه چه علتی داشت که زرت بر گردد به من بگوید پاشو بیا پای تخته مسئله حل کن...با هزار سلام وصلوات از جایم بلند میشوم..بغل دستی ام میگوید اوضاع رو به راه است برو...از آنطرف هم تمام جواب سئوال را به من میرساند و خوشبختانه معلممان هم در حال کندن موهای کلفت و زخیم زیر چانه اش است...و نمیبیند که بغل دستی ام با صدای بلندش چطور دارد جواب را به من میرساند..

زنگ دوم خورده میشود توی مدرسه هیچ کس نوار ندارد..من شانس ندارم...من تا به حال این همه استرس یک جا نکشیده ام....

زنگ سوم هم میگذرد ساعت یک است آمده ایم سر کلاس...علوم داریم و من عاشق درس علومم چون معلمش را هم خیلی دوست دارم...یادم میرود موقع نشستن مانتویم را بزنم بالا...بسکه مبحث درس شیرین است...درباره ی شب تاب هاست..هیچ وقت یادم نمی آید در درس علوم نمره ی زیر ٢٠ گرفته باشم همین باعث میشد اکثرا سر گروه باشم و بعضی وقت ها معلممان خانم شاهرخی ورقه ی بچه ها را میداد تا من صحیح کنم..یکبار کل بچه های کلاس نمره شان بالای ١٨ شد ...معلمه شک کرد و از اون به بعد من و با خودش میبرد توی دفتر تا جلوی چشمش ورقه ها رو صحیح کنم...

وعجیب اتفاقاتی میافتد در دفتر مدرسه مثل خرید و فروش مانتو و کیف و کفش و یک دوره ی زنانه ی تمام و کمال بود که هیجانی داشت تعریف کردنش برای بچه های کلاس ..چون هرکسی هم که نمیتوانست به دفتر وارد شود ان هم یک زنگ تفریح کامل...

صدای زنگ مدرسه میاید نفس عمیقی میکشم...دوست دارم در ان هوای ابری فقط برسم خانه...از جایم بلند مشوم ..که سمانه بلند میگوید بشین سمیه...

مینشینم شصتم خبر دار میشود چه اتفاقی افتاده...بله ...پشت مانتویم قرمز شده بود آن هم به اندازه ی یک  دایره ی بزرگ به قطر ٢٠ سانت ...و من بخت برگشته بودم که مانتویم را پیچیده بودم اوورده بودم بالا کاپشنم از شانسم بلند بود ...از جلو سفت مانتو را گرفته بودم وکاپشن را گرفته بودم جلویش تا معلوم نشود...یکی از بچه ها هم کیفم را تا سرویس آورد و من یک دست میله را گرفته بودم با یک دست مانتو و کاپشن را و لای پایم کیفم را گذاشته بودم روی زمین...و بچه ها بودند که من را دست انداخته بودن و میخندیدن...

روز جالبی بود...شیرین بود...انقدر شیرین و انقدر جالب که از بین آن همه خاطرات دوران راهنمایی ام مثل گل درشتی است وسط یک عالمه گل ریز...

                                                *******

دوستان به دلیل توصیه ی بعضی دوستان که شاید مطالب این وبلاگ دچار سرقت ان هم از نوع ادبی اش بشود ....از این پس مطالب را رمز دار کرده ...

یا شاید دیگر در وبلاگ چیزی ننویسم...و این وبلاگ شاید تبدیل شود به خاطرت روزانه و داستان های بلند...

حالا یا رمز دار کرده یا حالت دوم...حتما به شما خبر داده و در کامنتینگ خصوصی تان شماره رمز را خواهم گذاشت..

حالا الان دیگه خیلی گیج شدم چی کار کنم اگه نظر بهتری به ذهن های مبارکتان خطورید ما را در معرضش قرار داده تا خوشحال شویم...جدی جدی من دیوونه م ها...خداییش...!