تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

تجربه ی مرگ...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٥
 

 

بله امروز به سلامتی و میمنت ما رفتیم یک کار دیدیم..

به لطف جناب سام هیلبرت....بلیط نخریدیم...

و کار را دوست داشتم...

فقط به خاطر بازی خوب کورش اسدالهی...

و موسیقی متن مصایب مسیحش من را شوت کرد توی ١٧ سالگی ام...

که نشستیم کف اطاق سپیده...مارال هم هست...دختر خواهر مدیر مدرسه..

نشسته ایم فیلم مصایب مسیح را می بینیم و هر سه مان تا آخر فیلم عر میزنیم...

یعنی اشک ریختیم...

و این موسیقی برای این کار زیاد بود...

اصولا موسیقی باید هم طراز با بازی ها ..فضا و موقعیت صحنه باشد...

موسیقی این کار من را میبرد وسط معبدی که بعد از شکنجه ی مسیح مریم مقدس

با یک حوله ی سفید همراه چند زن دیگر شتک های خون روی زمین را با حالتی بسیار

تکان دهنده جمع میکنند...گویی این خون مقدس ترین چیز زمین هست...

که خوب صد البته که هست...

و موسیقی وقتی قطع می شود...تو هنوز حالت بد است...چون بازی بازیگران...

و فضاها تو را در استمرار حسی که از موسیقی به دست آورده ای همچنان به پیش می برند...

ولی اینجا بعد از قطع موسیقی ...تو با فضایی رو به رو هستی که از هر نظر در ضدیت با آن می باشد...

از دکور...و فضا سازی بگیر تا بازی بازیگران...

هیچ کدام به قدر موسیقی در اثر گذار بودن هیچ کمکی نمی توانند بکنند...

و اینجاست که موسیقی هم طراز با کار نیست...

و بعضا توی ذوق هم میزند...

ای بابا یکی بیاد من و جمع کنه من و چه به نقد...

کار توپی بود اصلا..

وقت کردید برین ببینین...

وای مردم از خستگی...

شبتون به خیر...