تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

بی خود برای هیچ به خود نپیچ....
نویسنده : صمیه - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٢
 

 

فکرش را بکن..

نتیجه ی بازی های دیروز را درست حدس زدم...

حالا این حدس است...یا شانس خودم هم نمی دانم...و من این روزها باید به شمع روی میزم کمتر نگاه کنم..

که میگویند نگاه کردن به شعله ی شمع ....

بابا از در آمد..

با خودش نان بربری و کلوچه ی فومن آورد...

این کلوچه ی فومن هم از آن دسته از خوراکی های محبوب من است که عصرها

با چای داغ زیر باد کولر و گرمکن صورتی رنگم که از لباس های زمستانی به زور نگهش داشته ام برای روز مبادا عجیب میچسبد...

روزهای مبادا...یعنی من کلا وقتی حالم بد میشود سردم میشود..

جال بد...یعنی دپرس..

دپرس...معنا دیگری ندارد یعنی همان حال بد....

چهار سال پیش از اول جام جهانی گفتم ایتالیا...

فکر کن...

الان فکر میکنم برزیل....

ولی ته دلم همچنان دوست دارم ایتالیا اول شود...

هی ...من مثل اکثر خانم ها که ان زمان عاشق دل پیرو بودن نیستم..

من عاشق روبرتو باجو...بعد ها پائولو مالدینی و الکساندرو نستا هستم...

خلاصه..

علاقه ی من به فوتبال بر میگردد به حیاط خانه ی قدیمی مان که یک طرفش چمن بود و بعد از ظهر ها میرفتیم توی چمن ...

من و غزاله فوتبال بازی میکردیم...و بعضی وقت ها برای شیطنت گوشه ی حیاط هم جیش میکردیم..

که همیشه ان تکه از چمن ها رشدش عجیب خوب میشد مثلا سر دو هفته میرسید به نزدیک بیست الی سی سانت در حالیکه باقی چمن ها هنوز به ده سانت به زور میرسیدند...

و نکته ی جالبش بعد از سه هفته آن یک تکه از چمن ها  در کمال ناباوری و حیرت همسایگان سوخت و نابود شد...

نمیدانم کدام یک از همسایه ها ما را موقع جیش کردن دیده بود که دستور دادند سه عدد سنگ بزرگ درست با فاصله های منظم وسط حیاط کار گذاشتند و ما بچه ها مجبور شدیم برویم طرف پارکینگ ...

من عاشق دربازه بانی بودم یا به قولی دروازه بانی...عشق احمدرضا عابدزاده بودیم دیگه...ای بابا....

ان موقع ها من ده ساله بودم و از لحاظ شعور و عقل درست یک دهم الان بودم..

خودتان حساب کنید که چقدر بی شعور و لوس ...و احمق بودم..

تا جاییکه هنوز جیش کردن یا گوزیدن توی استخر یکی از لذت بخش ترین کارها بعد از دوچرخه سواری نزد من است...

آب استخر کلر داره و در ضمن یک بار بعید میدونم مشکلی ایجاد کنه...

حالا فکر کن من چند وقته پیش رفته بودم استخر با یه دختره دوست شدم که حتی تفش رو هم توی اب استخر نمیریخت..

هر وقت تف داشت جمع میکرد میوررد لب پاشویه تف میکرد اونجا..

اقا منم تریپ کلاس و کلاس بازی ..گفتم من اصلا تفم تو آب جمع نمیشه...

من تف هام و قورت میدم...بعد تا دختره میرفت زیر اب یک تف گنده ی حسابی و جانانه میانداختم توی اب بعد یک کله ملق جانانه و بعد صدای سوت این غریق ها که نشسته اند با ان شلوارک های تنگ و پلاستکی که من فکر میکنم پوشیدنشان چقدر سخت است مخصوصا اگر نارنجی فسفری هم باشد...

کلا من استخر میروم برای بازی ...تا به حال پایم به گودی نرسیده ولی کاری میکنم که تمام مدت حواس سه غریقی که نشسته اند به من است و مدام داد میزنند

خانم که کلاه سبز فسفری و نارنجی سرته مواظب باش...

پیش خودمان بماند من کلاه مایوام سبز و نارنجی است...

دماغ گیرم نارنجی فسفری است...

مایو ام فسفری سرمه ای است...

و کلا من استعدادی دارم در غواصی..

یعنی میتوانم در کم عمق چنان با پیشانی خودم را بکوبم به کف استخر که تا سه روز از جای زخمش از خانه بیرون نروم..

آقا میدونید چی شد..

من توی کم عمق شیرجه میزدم...البته توی آب ها...

یعنی توی آب ایستاده ای بعد میپری بالا بعد با تمام زور خودت رو پرت میکنی توی آب و سعی میکنی تا پاهایت از اب بیاید بیرون..

بنده آمدم این حرکت را بزنم..با پیشانی و دماغ کوبیده شدم به موزاییک های ریز کف استخر...

آمدم بیرون فکر کردم چیزی نیست که یه دختره گفت خانم پیشونیتون داره خون میاد..

فکر کن این سه غریغ نجاته بدو اومدن طرف من..

دست یکی شون پنبه و بتادین بود ...

بتادین و که گذاشت رو پیشونیم یاد  زانوی راست پچگی هام افتادم که همیشه زخم بود..

وقتی میخواستیم توی حموم چسب زخم روی زانومون و بکنیم میچسبید به موهای دور و اطراف و کندن چسب زخم ...سوزش ریختن بتادین روی زخم و از یاد میبرد..

و اینکه کلا از آن روز به بعد مادر اینجانبه اجازه نمیدهد تنها بروم استخر...

میگوید چشم هایت نمی بیند تنها نرو..

خوب همین جا از شما دوستان گرام تقاضا میشود برای رفتن به استخر با یک انسان شریف و البته خلاق فردا صبح ساعت هفت دم در منزل مسکونی اینجانب باشید..

حمل و نقل بر عهده ی اینجانبه میباشد..

بر گردیم سه شب قبل .....

پدر اسهال و استفراغی شد در حد تیم ملی افریقا جنوبی..

چه کنیم چه کنیم...

بنده با نهایت خوشحالی پدر را ساعت دو بعد از نیمه شب به درمانگاه برده و بعد برگرداندم..

و رانندگی در ساعت دو بعد از نیمه شب و زدن دنده سه درست روی پل میرداماد...

فکر کن من موقع آموزش هم توی زدن دنده ها مشکل داشتم...

کلاجم خوبه ولی فرمون از دستم در میره...

حالا پدر محترم بعد از زدن دو امپول روی پل توهم زده یادش رفته دو هفته نیست تصدیق بنده آمده...

میگوید بزن دنده سه...

١) اگر نمیزدم پدر نا امید میشد و شاید دیگر ماشین دستم نمیداد..

٢) باید خودم را نشان میداد..

دور موتور را با فشار پدل گاز به سه نیم رساندم...

توی دلم اشهدم را خواندم...رویم نشد بگم پدر اگر وصیت داری بگو...

هر چه باشد من ته تاقاری هستم...و البته عصای پیری تان..

چشمم را بستم در حد ده ثانیه آقا یهو زدم دنده سه ...

چشم که باز کردم روی پل بودیم و مادر جانمان از عقب میگفت خیلی تند نمیره..؟

پدر میگفت نه بزار موتور حال بیاد..

خوب پدر امپول زده بود و گرنه خودش تا به حال بالاتر از سرعت صد در آزاد راه ها...

هشتاد در بزرگ راه ها...

و سی کیلومتردر معابر شهری را تجربه نکرده...

حالا بلوار میرداماد را بگذاریم جز معابر شهری ما داریم با صد تا می تازیم در دل شب و

سر دست اندازها شوت میشدیم روی هوا و من یاد شهر بازی افتاده بودم...

و اینکه ای کاش بابا ها همیشه اخلافشون مثل وقتایی باشه که اسهال میشن...

من برم زل بزنم به شمع روی میزم...

بای بای...