تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

کوپ شکلات و یک روز بی خود شیرین و تلخ..
نویسنده : صمیه - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٠
 

 

از ساعت پنج رفتیم ایستادیم دم در خانه ی هنرمندان...

بهناز آمده بود و عاطفه...

مسعود هم کنار شیشه رنگی های دم راه پله کنار محسن و آناهیتا...

دم در جناب الکساندر را می بینی....مثل همیشه چشم هایش کودک دارد..

ولی به راستی مرد بزرگی است...

دعوتمان میکند برای دیدن کار خانه ی برنارد و البا کار میکاییل شهرستانی..

میگوییم قرار داریم با دوستان دعوتش را رد میکنیم...

یاد چهار سال پیش می افتم که سر کلاس های یار احمدی نقش آدلای

خانه ی برنارد و البا را بازی کردم...

دلم میخواهد بروم کار را ببینم ادلایش را ببینم و مثل همیشه مقایسه کنم که من

بهتر بازی کرده ام یا بازیگر کار که هر دفعه پیش خودمان بماند احساس میکنم من

بهتر از انها بازی کرده ام...

البته حمل بر خودستایی نباشد ...من بازیگری ذاتی و غریزی هستم...

ای جان...خودمان را با خودمان عشق است...کسی هم که اینجا را نمیخواند...

البته زهرا ...شکوفه و آوا میخوانند...قوربون شکل سه نفری تان بشم من...خداییش نظرای نکته سنجانه ی آوا جان...

گل های سرخ شکوفه جان...

و اس ام اس های بی دریغ و میس کال های زهرا جانم...

اگر نبود شاید در این وبلاگ را دو تخته کرده بودم و الان خواب هفت پادشاه میدیدم...

خلاصه دست تک تک تان را از همین پشت مانیتور بوسیده و طلب عفو برای اینکه کار بیشتری از دستم بر نمی آید جز اینکه خدا در همه حال پشت و پناهتان باشد ...

خلاصه...فاطمه ساعت ۶ می رسد...اقتی داوود با همسر گرامشان ساعت شیش و ده دقیقه..

من و مسعود میخواهیم بپیچانیم برویم اجرا ببینم..

ولی خوب شما بگویید این کار عین بی وجدانی نیست...

با کلی سر و صدا میریزیم توی کافی شاپ خانه ی هنرمندان...

با سر و صدا چهار نفر اب طالبی سفارش میدهند...

بهناز _ مسعود _ داوود و همسر گرامش..

دو نفر بستنی شاتوت سفارش میدهند..

عاطفه _ محسن

یک نفر بستنی گردویی سفارش میدهد..

فاطی جان..

یک نفر هم کافه گلاسه سفرش میدهد

آناهیتا...

منم که کوپ شکلات....

بستنی اش خیلی شیرین بود...دلم را زد...کافه گلاسه ی اناهیتا هم طعم اب خیار میداد..

کلا غر زدیم به طمع چیزهای سفارشی...

و چقدر من بعد از خوردن کوپ شکلاتم دلم میخواست یک لیوان اب و آبلیمو بخورم که خوب نبود..اب خالی خوردم...

کلا تابستان ها تا میتوانید دوغ سفارش دهید حتی توی کافی شاپ ها...

خلاصه شروع کردیم متلک ها دوستانه به هم انداختن...

چقدر تو سیاه شدی ..چقدر تو لاغر شدی...

چقدر دماغت باد کرده...

چقدر شالت قشنگه...چقدر این رنگ ماتیک به صورتت می اید...

خدا رو شکر اهل ماتیک پاتیک نیستم...کلا نه لاک رو ناخنم میتونه بیشتر از یه دقیقه بمونه نه ماتیک یا به قول امروزی ها رژ..

خلاصه کفش جدیدت مبارک...

و کلا هر کسی که نیامد خیلی کار خوبی کرد که نیامد...

فقط خوبیش این بود که صابر ابر را از نزدیک و تبلیغ این کاره اسمش کالیگو...گالالیکو..

آخه آلبر کاموی عزیز این هم شد اسم برای نمایشنامه...

خلاصه تبلیغ کار را در خانه ی هنرمندان ده بار دیدم...وای رضا بهبودی....رامبد جوان....

این کار را باید دید...

در لیست برنامه ی هفته ی اینده..

خلاصه من بچه که بودم دقیق ترش میوشد کلاس پنج دبستان که بودم همان موقعی که خانه ی سبز را نشان میدادند ...

بچه ها سر کلاس به من میگفتند تو شبیه فرید (رامبد جوان ) میمانی...

حرکات...رفتار...و به قولی درست به لوسیه رامبد جوان بودم...

که چند وقت پیش هم از دو سه نفر این وجه تشابه را شنیدم...

کلا بازیگری که لوس نباشد به درد عمه اش می خورد...

بازیگری که غلو کند به درد جرز لای دیوار...

خلاصه دیدن تک تک وسایل خانه ی هنرمندان من را یاد سیاه بازی انداخت..

حس ترس...حس خجالت...حس ول شدن از بالای یک پرتگاه بلند بدون چتر نجات...

حس سیاه بودن..حس خوب معصومیت در یک کلام...

چقدر دلم میخواهد بازی کنم...

آخ...روزهای گذشته کی باز می ایید...؟

ساعت هفت و نیم هر کی رفت طرف خونش...

روز خوبی بود...

به دیدن بچه ها می ارزید خداییش...

جای کتایون خیلی خیلی خالی بود..

دلم برایش خیلی خیلی تنگ شده...

من برم کارتون ببینم...

آخ راستی کریسمس کارول رو حتما ببینین...

شبتون بخیر...

با دم شیر هم ور نرید...