تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

جای خساست پاشو یه کم برقص...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٠
 

 

باور کنید با دیدن ٢ کتاب و خواندن سه فیلم...

همینکه باز جان در تنم مانده تا بیایم همین یک خط هم بنویسم..

کلاه ها در عباهای پیچیده ی زیر نعلین...

کودک چشم تیله ای..

مردی که خودش را در رقص کشف کرد...

زنی که با دو هزار دلار کاراگاه خصوصی استخدام کرد تا ببیند شب ها همسرش کجا میرود..

من اگر جای او بدم تمام دو هزار دلار را میدادم

 یک کامیون ابنبات چوبی منتهی شده به آدامس میخریدم...

مردی که داشت و خرج نکرد تا عزراییل سوار بر دو اسب سیاه چشم قرمز دنبالش کرد..

خداییش حال کنیم قبل از اینکه اسیر خاک و موریانه های ته قبر شویم..

و در اخر خدا حفظمان کند ...هممون رو...

راستی بقیه متن و با جزییاتش فردا در پاورقی وبلاگ بخوانید..