تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

شاید برای آینده لازم شد..
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٧
 

 

بادام زمینی...

دفتر مشق چهل برگ بدون خط کشی...

مداد..

پاک کن...

تراش..

یه بسته تمر هندی...

دو تا بستنی دایتی میوه ای...

سه تا ماست مو سیر...

یه بسته چیپس...

دو تا بسته آدمس خرسی...

یه می نی ماینر..

یه بسته شکلات فندقی...

یه چادر یه نفره...

_چی داری می نویسی دوباره نصف شبی..مگه شوت نشدی فضا...

_ نه...

_ پس کی بود شوت شد فضا..

_خواب دیدی خیره...

_ نه بی شوخی میگم دیشب پریشب بود...بگذریم...اینا چی باشن...

_ تمام چیزایی که لازم دارم...

- برای چه امری اونوقت...

- تنها شدن...

_ بر و گم شو مسخره...

_ اگه تو رو تو تنهایی م راه دادم...

_ نده...

_نمی دما...

_نده خوب..

_ چی رو ندم...؟

_ تو میگی نمیدم...

_ چی رو نمیدی...؟

- ای بابا اول تو گفتی نمیدم بعد من گفتم نده...بعد تو گفتی نمی دما..

_ اصلا قاطی پاطی شد...من توام یا تو...؟

_ تو منی یا من ، من...؟

_مسخره ...

_خودتی...

کی کیه بالاخره...

_ من خوابم میاد تو هم بگرد ببین کی ،کی بودش...

_ خیلی ممنون از اینکه خودت و مثل همیشه لو دادی...

_ خواهش می کنم...

_ آخ یه چیزی یادم رفت زنبیل قرمزه ی گوشه ی انباری..

برای وقت های بیکاری...