تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

مامان و بابا دعوا میکنند من هم قایم میشوم....!
نویسنده : صمیه - ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٠
 

 

میشود پدرو مادری با هم دعوا نکنند... و از آن بدتر وقتی برادر ناتنی هم داشته باشی که دیگر همه چیز عالی و مرتب است ...برای دعوا...پدر از زن سابقش یک پسر داشت...که ما این موضوع رو نفهمیدیم تا یک روز وقتی با مامان داشتیم شکلات درست میکردم و من عاشق این شکلات ها بودم و قبل از آنگه خودش را در یخچال بگیرد انقدر تویش انگشت میزدم که تا صبح روز بعدش که مثلا قرار بود شکلاته روی میز صبحونه باشه یه ذره شکلات ته ظرف بود با طرح انگشتای من...البته فقط منم نبودما خواهرم هم انگشت میزد به ظرف شکلات ولی خوب من بیشتر...

خلاصه یه روز که داشتیم پای گاز شیری رو که توش پودر شکلات ریخته بودیم و هم میزدیم...مامان بی مقدمه شروع کرد به تعریف داستان زندگی برادر ناتنی ام...٨ ساله بودم یا ٧ ساله...زیاد جا نخوردم میدانستم که این پسر بزرگی که با ما زندگی میکند یک جورهایی هم از ما هست هم نیست...خوب با هوش بودم...البته هوش زیادی ام نمیخواست...انقدر مامان و بابا سرش قضیه داشتن واسه دعوا کردن که هر چی بود معلوم بود که یه چیزی هست...برادر ناتنی ام از من ١۵ سال بزرگتر و از خواهرم ١٣سال بزرگتر بود ...اکثرا شب ها دیر خانه میآمد و وقتی بابا میپرسید کجا بودی دعوا میشد و بیچاره مامان بود که همیشه باید وسط این دو تا رو میگرفت و به دعوا فیصله میداد...حالا بعضی وقت ها این وسط بین مامان و بابا هم دعوا میشد و بیا درست کن...

هر وقت دعوا میکردن تا دو سه شب بعدش خواب میدیم که توی یه تاکسی نشستیم و مامانم من و تو تاکسی جا میذاره...

آخ داستان این خواب ها مو بگم که همیشه ی خدا با واقعیت مصداق پیدا میکرد...مامان میگفت شاید به خاطر تصادفی که کردم اینطوری شدم...یعنی همه چی بهم الهام میشه...آخه الهامم نمیشد..یه چیزایی رو تو خواب میدیم که فرداش به وقوع میپیوست...مثلا یه شب خواب دیدم مادر بزرگم کنار گاز خانه مان ایستاده...گاز را روشن میکند و شبیه دود چراغ جادو جمع میشود توی سقف...فرداش زدو مادر بزرگه دراز به دراز افتاد و جونش و داد به جون شما...حالا من این خواب و کی دیدم وقتی ٧ سالم بود..درست یک سال بعد از تصادفم...۶ ماه بعدش هم خواب دیدم همه جمع شدیم دور هم و پدر بزرگم خرما دست گرفته دارد به جمعیت تعارف میکند...دقیقا صبحش با صدای گریه ی بابام بیدار شدم...مادر و پدر مامانم و که اصلا ندیدم ..و گرنه حتما خواب مرگشون و میدیم...خواب هام به شدت عجیب بوده و هنوزم هست...همین پارسال بودکه خواب دیدم همه سیاه پوشیدیم داریم میرویم بهشت زهرا...فرداش خبر اوردن دایی بزرگم فوت شده...نمیدنم شاید به خاطر اینکه از بچگی از خواب شب بدم میاد...یادمه یه ساعت داشتم کوک میکردم هر ٣٠ دقیقه یه بار از خواب میپریدم...دوباره میخوابیدم..میترسیدم بخوابم و خواب ببینم و فرداش همون بشه...مثلا همین خواب تاکسی که مامانم من و جا میذاره انقدر برام سخت تموم شده بود که یک ماه تموم شب ها نخوابیدم...بعضی شب ها که  هوا سرد بود میرفتم دم پنجره رو بخار شیشه نقاشی میکشیدم و خیلی وقت ها هم میرفتم دم در اطاق مامان و بابا صدای نفس هاشون و گوش میدادم..از اون ورم صبح ها بعد از اذون صبح که بابا بلند میشد وضو بگیره و نماز بخونه خیالم راحت میشد و میرفتم زیر پتو یه یک ساعتی و رو میخوابیدم و بعد به زور داد و بیداد از خواب بلند میشدم که پاشو سرویس مدرسه رفت...!

شاید به خاطر همین بود که همیشه هم توی مدرسه خواب بودم...کاش اون موقع ها من و میردن پیش روانپزشکی چیزی...افت تحصیلی ام هم درست از همان موقع ها بود که شروع شد...البته درس نخواندن من دلایل خیلی زیادی داشت که اگر بخواهیم موضوع خواب های شبانه ام را بگنجانیم در این دلایل شاید بشود اول از آخر...!

این ماجرای تصادفم را بگویم...صبح یکی از روزهای زمستانی که باران میبارید به شدت... و هوا آنقدر سرد بود که با وجود کلاه و دستکش و شال گردن باز هم از درون میلرزیدی..خوب یادم میآید که یک بارونی صورتی رنگ تنم بود ...یک کلاه از اینهایی که فقط چشم هایت بیرون میماند ...و من هیچ وقت هم دوست نداشتم چون آدم احساس خفگی میکرد تویش از ان ور هم چون جلوی دهانت را میگرفت همیشه با بخار دهنت خیس میشد و همیشه ی خدا هم بوی تف میداد تازه اگر صبحانه هم نمیخوردی که دیگر حالت از بوی دهن خودت هم بهم میخورد حالا حساب کن مامانم یه شالگردن زرشکی هم بافده بود و اونم از پشت گره میزد روی دهن و دماغم و خدایی بود که الان زنده ام و مشغول تایپ کردن خاطرات اون روزها...

خلاصه یک روز که هوا سرد بود و باران میبارید من و مامانم و خواهر که تازه کلاس اول میرفت آمده بودیم سر خیابان تا سرویس اداره ی مامانینا بیاد دنبالمون...توی این هاگیر واگیر یک رنویی با سرعت میآید طرف ما ...ترمزش بریده بود یا زمین لغزنده بود نمیدانم سر کدام یک از این دو علت آمد طرف ما مادر و خواهرم خودشان را میکشند عقب ولی من چون مثل همیشه حواسم را داده بودم به برگ های شمشاد کنار خیابان که توی این سرما هنوز برگ هایشان سبز مانده بود و این گوشه ی بارانی ام گیر میکند به گل گیر ماشین و دیگر من هیچ چیز نمیفهمم فقط مادرم میگفت یک شی صورت رنگ میدیم که کشیده میشد به جدول خیابان و میرفت...باران میباریده و ماشینه هم شیشه هاش بخار گرفته بوده و من را ندیده بوده و داشته با خودش میبرده...که انقدر مامان داد میزنه می ایسته و سرویس ادره ی مامان هم سر میرسه و من فقط یادمه یکی از همکارای مامان و که مامان و بغل کرده بود میگفت طوریش نشده...از اون ور من و از زیر چرخ های ماشین کشیدن بیرون...و من در نهایت یک اتفاق معجزه وار دیگه از سوی خدا زنده مونده بودم و خدا بود که در گوشم میگفت باید حالا حالا ها باهات کار دارم...

من نشسته بودم لب جوب آب و مامان خودشو از دست همکارش که بغلش کرده بود جدا کرده بود و با چشمای پر از اشکش دووید سمت من...و من بودم که اون لحظه هنگ بودم که این آدم کی میتونه باشه..سرم ضربه نخورده بود ولی شوک عجیبی این تصادف به من داده بود که تا یک روز بعدش باید فکر میکردم که آدم های دورو برم کی ان...چی ان...چی کارن...

مامان و یکی از همکارا با ماشین رنویی که به من زده بود رفتیم درمانگاهی همان نزدیکی مامانم خواهر و سپرد به یکی دیگه از همکاراش که ببره مدرسه...چون مدرسه مون درست رو به روی اداره ی مامانینا بود...دکتر جوراب شلواری بافتنی سفیدم رو در اووردو زانوهامو خم و راست کرد و بعدش با چراغ قوه اش توی چشمام و  نگاه کرد و...توی گوش هام رو هم...

بعد گفت چیزی نیستش...فقط تا ١٢ ساعت دیگه نذارین بخوابه برای اطمینان...

با مامان میآییم اداره همه توی اطاق مامان جمع شدن...خواهرم با بقیه ی بچه های اداره واسم نقاشی کشیدن...بغلم میکنن بهم شوکولات میدن...انگار تولدمه...یه همچین حس عجیبیه..خوب دقیق ترم که بخوای به قضیه نگاه کنی یه تولد دوباره بود واسه من...واسه مامانم...واسه بابام..

تا ١٢ ساعت بعدش پدرم در اومد...فکر کن آدم خوابشم نیاد فقط کافیه بگن حق نداری بخوابی همون لحظه خوابش میگیره...مثل وقت هایی که آب میره و تو تازه به خودت میآیی میبینی تشنه ای یا جیش داری...چقدر اقای دیو سالار واسم کارتون گذاشت اون روز...چقدر مامان من و برد دستشویی آب به سر و صورتم زد...چقدر بچه ها من و از پله ها بالا پایین بردن...خلاصه همه کار کردن تا ساعت ۴ بعد از ظهر که اداره تعطیل شد و توی سرویس چقدر خوابم گرفته بود که راننده یه اهنگ گذاشته بود و همه همکارای مامان تا رسیدیم خونه بلند بلند دست زدن...تاساعت ٧ بعد از ظهر که بعدا تا ١٢ شب طول کشید چون مامان میگفت کار از محکم کاری عیب نمیکنه بیدار موندم...فقط یادمه تا دو روز بعدش تو جام افتادم نتونستم برم مهد کودک که مامانم من و گذاشت پیش خاله کوچیکم ...هر وقت حالم بد میشد مهدکودک نمیرفتم مامان من و میذاشت پیش خاله هام...یه بار پیش خاله سیمین یه بار پیش خاله زرین...

نوبت دقیقا رعایت میشد...خلاصه چند ماهی از جریان تصادفه گذشت و خواب های اشفته ی منم شروع شد...

داشتم میگفتم که مامان یه روز که داشت شکلات درست میکرد به ما گفت برادرتون برادر واقعی تون نیست برادر ناتنی تونه و شروع کرد به گفتن داستان زندگی خودش که چطور شد اومد با بابا عروسی کرد و ....(حالا بعدا تعریف میکنم به جان خودم الان خیلی خستمه...)

اصولا مامان و بابا زیاد دعوا نمیکردن ولی همون چند باری که دعوا میکردن انقدر عمقی و زیر بنایی بود که میتونم به جرات بگم ماه ها صرف میشد تو دوباره آشتی بشن و اوضاع بشه مثل روز اول....خیال بد به سرتون نزنه بابام اهل کتک کاری نبود...همیشه دعواهاشون با بلند شدن صداشون و بستن ساک مامان و رفتنش به مدت دو سه هفته خونه ی خاله هام بود و بعدش با منت کشی از سوی باباهه و یک شیرینی قضیه هم میومد...این راحت بودن قضیه رو الان که بزرگ شدم بهش رسیدم و گرنه اون موقع ها قهر کردن مامان بابا از لحاظ وخامت اتفاقات ناخوشایند بزرگ زندگی در رتبه ی اول نگرانی هایمان جای میگرفت البته بعد از نگرانی از دست دادنشان..!

امروز که تازه از مسافرت برگشتیم همسایه روبه رویمان مثل همیشه دعوا داشتند..شاید شنیدن داد و فریادشان و دیدن چهره ی مثل گچ شده ی پسران کوچکشان من را یاد اون روزها انداخت..روزهایی که مادر و پدر دعوا میکردن و من یا قایم میشدم میرفتم تو حموم...یا بعضی وقت ها هم میرفتم تو کمدم....که زیرش یه جایی بود مامان همیشه توش کفش میذاشت ولی یه طرفش و تمیز کرده بود کفشم موکت انداخته بود شده بود خونه ی عروسکام..بعضی وقتها هم میرفتم توی خونه ی عروسکام چمباته میزدم و دعا دعا میکردم مامان ساکشو نبنده پاشه بره ...که خیلی وقت ها ارزوم و خدا بر آورده میکرد خیلی وقت ها هم نه...اصولا وقتی زیاد گریه میکردم خدا ارزومو زودتر بر آورده میکرد..ولی نه بعضی اوقاتم با اینکه خیلی گریه هم میکردم خدا حرفم و گوش نمیداد...نمیدونم نمیشه یه رابطه ی منطقی بین میزان ریزش اشک و اجابت دعاها برقرار کرد...گاهی اوقات هر چی بی تفاوت تر باشی دعاها زود تر مستجاب میشن...

یه بار توی خونه ی عروسکام انقدر گریه کردم و از خدا خواستم مامان و بابا اشتی کنن که خوابم برد...مامان باباهه هم فکر کردن گم شدم ...رفته بودن تو حیاط ..پشت بوم زیر زمین و گشته بودن ...خلاصه تو همین گشتنا مثل تو فیلم ها با هم آشتی کرده بودن و این وسط ما بودیم که باید حرص میخوردیم از دستشون...

خواهرم مثل من نبود همیشه تو دعواها حضور پر رنگ داشت...اصولا من همیشه قایم میشدم ولی خواهرم نه ..همیشه وسط دعواها بود و گاهی وقت ها باعث میشد یه دعوای ساده و کوچولو به یک میدان نبرد واقعی تبدیل بشه...به خاطر همین وقتی دعوا میشد من دست خواهر ر میگرفتم میووردمش تو اطاق میگفتم ول کن خودش درست میشه...حالا بعضی اوقات خواهره گوش میداد بعضی وقت ها هم از خودش مقاومت نشون میداد و من ولش میکردم بودئه توی میدون کارزا...

برای امشب بسه ...نمیدونم اصل مطلبی و که میخواستم بگم و گفتم یا نه...بس که موقع نوشتن خاطرات یهو میریزن تو ذهنم قاطی میکنم چی رو مخواستم بگم اصلا...!