تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

آخ پری سیما ....پری سیما...
نویسنده : صمیه - ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٦
 

 

اینکه امروز روز بسیار سختی بود ....

دیشب فقط دو ساعت خوابیدم...

ولی امتحان را خوب دادم..

الحق و ولانصاف امتحانش آسان بود...

بعد امتحان هم رفتیم با یکی از دوستان استاد پایان نامه مان را عوض کنیم...

که مسئول رشته خانم خسروی قبول نمیکرد که من کمی جنگولک بازی

به اضافه ی دلقک بازی در اووردم..تا راضی شد...

خوب من احمق از اول هم با دکتر پری سیما ایرانی پایان نامه داشتم...

توی حذف و اضافه یکی از دوستان که خودش هم مثل خر بی پالان دور از جونش

پشیمونه گفت بیا با این استاده بحرینیان بردار...

خلاصه خانم خسروی مسئول رشته قول داد تا بعد از ظهر ما را منتقل کند به کلاس های

پری سیما ایرانی...

تمام راه برگشت داشتم به اسمش فکر میکردم...

پری سیما...

اگر قرار باشد روزی نام مستعاری برای خودم انتخاب کنم بدون شک اولین گزینه پری سیما خواهد بود و لا غیر...

عباس معروفی دوستت دارم و بر حال خویش حسرت میخورم که چرا دیر پیدایت کردم...

من میرم سال بلوا رو بخونم...

شما هم وبلاگ من و بخونین....

نه وبلاگ من و نخونین شما هم برین از عباس معروفی یه چیزی بخونین...

سمفونی مردگانش عالی بود ...از اون کتاب اشک در آرها بود لامصب...

سال بلوا را تازه شروع کردم از شروعش معلومه خیلی خوبه...

یه دقیقه وایسین یه جمله ی پند امیز هم ته این متن براتون بنویسم که دلتون نسوزه چرا صفحه ی وبلاگم و باز کردید..

یه دقیقه اجازه بدید..

آهان پیدا کردم...

کافکا توی یادداشت هاش نوشته که :

هر قدر ادم چاله ی خود را عمیق تر بکند ،

آرام تر می شود...

هر قدر آرام تر بشود ،

ترسش کم تر می شود...

 

خوب با این جمله هه و معناش ور برین تا حوصله تون سر نره منم برم بخوابم...

دوستتون دارم حتی اگه من و دوست نداشته باشین...