تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

دوش دیدم خودم را سوار بر اسبی سیاه...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٤
 

 

خسرومنشی که دور خواندش فرهاد         در واقعه دیدم که به من اسبی داد

این واقعه را معبران می گویند                   تعبیر مراد است مراد است مراد

محتشم کاشانی

 

_ به سلام چطوری دلمون واست تنگ شده بود...

_برو بابا تو دلت واسه من تنگ بشه...اصلا بمیرمم ککت نمی گزه...

_ والا راستشو بخوای این شیوه ی دلبری است..

_ کدوم دلبری ..این شیوه ی دل آزاری است انتر...

_ بی ادب نشو...

_ میخوام بی ادب شم ببینم چی کار میکنی..؟

_ خوب تو بایدخودت و کنترل کنی..

_ توی دنیا تا حالا هیچکی مثل من خودشو کنترل نکرده...

_خوب اگه کنترل شده نبودی چی کار میکردی..؟

_مطمئن باش اول از همه یکی رو می کشتم...

_ کی رو مثلا ..

_ تو رو..

_ نه عزیز من خیال می کنی در نا خودآگاه هر کسی میل به خودکشی نهادینه شده..

تمام آدم های روی زمین یک بار هم که شده دلشون خواسته خودشون و خلاص کنن...

طبیعیه جانم..

_ ولی حتما اون طرف رو می کشتم...

_ چرا...

- میشه ول کنی...

_ چی شده..؟

_ بابا یه متن توپ به ذهنم رسیده بود میخواستم بزارمش تو بلاگفا...

_ خوب بذارش..

_بلاگفا قاطی کرده...

_عجب...راستی چرا انقدر متنات ابکی شده..؟

_ آخه دیگه عاشق نیستم...

_باریکلا احسنت ...باریکلا..از کی...؟

_ از همون وقتی که متنام آبکی شده....من نمیدونم ولی تمام آدمای روی زمین چه مرد چه زن حداقل به یک عشق احتیاج دارن تا زندگی شون از بی نمکی در بیاد...

_ تو خودت انقدر نمک داری...نمک اضافه میخوای چه کنی...؟

_هندونه میذاری زیر بغلم نصفه شبی...؟

_ نه والا راست میگم...تو خودت تنها باشی موفق ترم هستی تازه..عشق همش بد بختی و آلاخون والاخونیه...بی کاری میخوای خودت و گیر بندازی ..اسیر و ابیل کنی..

اونم واسه کی مردا...واقعا بی شعور تر از مردا هم سراغ داری...؟

_خوب همشون که بد نیستن..

_ نباشن...تو باید سعی کنی بدون عشق هم بنویسی..

_ نمیشه..نمی تونم....من یه عشق میخوام...

_غلط اضافه...راستی گفتی تصدیقت پنج شنبه اومد دم در...؟

_ به چه دردم میخوره وقتی   عشق نیست ...بدون عشق حتی بستنی هم مثل سابق بهم نمیچسبه...تو بگو نون خامه ای ...من عق میخوام...

_ چی میخوای..؟

_عشق...

_اما نوشتی عق که...

_ اشتباه تایپی بود...

_ نه دیگه تا وقتی بلد نشدی عشق رو درست بنویسی همون تنها باش...

_ تو رو خدا میگم اشتباه شد..

_ نه خیر هرکسی فرصت داره یه بار تجربه ش کنه ...بفرمایید در از اون وره...

- خیلی بدی...خوب یه دونه عشق به من میدادی ...من بدون عشق می پوسم...

_ تنهایی پوسیدن خیلی بهتر از با رذالت و خفت پوسیدنه...

- مگه عشق باعث خفته...

_ فعلا که اینطوریه..

- برو بابا...اصلا میرم عاشق...

عاشق....

عاشق..

عاشق....

_ این سبزی فروش محلم میگم بد نیستا یادته اون روز رفتی سبزی بگیری گفت چیه خانم امروز بد اخلاق شدی...تا حالا هیچ کس انقدر حواسش به روحیات تو نبوده که بد اخلاق بودنت و از لای اون همه خل و چل بازی بکشه بیرون...از من مخوای بپرسی میگم سبزی فروشه خیلی خوبه خیلی هم دوست داره...

_ ببین حالم داره بهم میخوره...

- ظرف بدم خدمتتون...

_ نه میرم تو دستشویی..

_ بفرمایید...راجب به پیشنهادم فکر کن..

_ (صدای انفجار _ دستشویی خانه پرتاب میوشد به فضا)

_ بگو عاشق آدم فضایی شده بود...!