تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

یکی بگه من با پنج عدد نان خامه ای این موقع شب چه کنم...؟
نویسنده : صمیه - ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٧
 

 

بله....

ساعت به وقت موبایل خواهر بنده که مدلشم سونی اریکسونه و خیلی هم کار کردن باهاش سخته و کلا قوربونه نوکیا حالا هر مدلش که میخواد باشه باشه...

هشت و نیم عصر همان پی .ام خارجکی به وقت محلی تهران است...

من طبق هوس پریشبم رفتم هم بستنی خریدم...هم نودالیت ...هم نان خامه ای...

روم نشد به مغازه داره بگم دو سه تا دونه میخوام..گفتم نیم کیلو بده...

نیم کیلوش به عبارتی شد ٩ عدد...تا آمدم خانه یکی اش را نوش جان کردم...

ماند هشت تا از انجاییکه توی قوطی است و پنهان کردنش در یخچال کار بسی مشکلی است...

تصمیم گرفتم سه تاش رو هم بدم پایین (به سرایدارمون)

الان مونده ۵ تا ...حالا یه چایی ریختم واسه خودم که یکی دیگه ش رو هم بخورم...

اون وقت میمونه ۴ تا...حالا این وسط چند سئوال مطرح میشود ..

١) آیا این ۴ عدد نان خامه ای تا صبح توی کمد لباس های بنده لای لباس ها خراب نمی شود...

٢) آیا هیچ راهی برای پنهان کردنشان نیست....؟

٣) ایا من عقل و شعور دارم یا خیر...؟

۴ ) اگر از قوطی در بیارم بذارمش تو کیسه امکان پنهان کردنش در جا میوه ای یخچال  وجود دارد یا خیر...؟

۵) ایا ما همیشه هوس میکنیم...؟

۶) آیا انسان در مقابل هوس هایش باید انقدر ضعیف النفس باشد...؟

٧) اگر نفس من بتواند در جسمم طی العرض کند میتواند به گذشته باز گردد و موقع رسیدن به شیرینی فروشی مسیرش را تغییر دهد...تا الان روی دستم ۴ عدد نان خامه ای باد نکند...؟

٨ ) شما طرفدار ارسطو هستید یا افلاطون...؟

٩) خوب صد البته من طرفدار افلاطونم مگر ضدش ثابت شود.. !(این سئوال نبود نظر شخصی بود...)

١٠ ) میخواید آدرس  بدم بیایین دم خونمون بهتون نون خامه ای بدم...؟

١١) آی خدا جان...!این انسان که دارای قوه ی حساسه است ..ولازمه ی قوه ی حساسه  شهوت ودرک لذایذ و غیره و ذلک را هر چه سریعتر به حیات ابدی اش رهنمون کن...آمین یا رب العالمین...

١٢) خدایا پروردگارا تو خوب میدانی ما اسیر این تن خاکی تا به بلوغ روحی نرسیم باید در همین دنیا بمانیم...

لیک این بنده ی حقیر یک تقاضا دارم...اگر روحم کامل نشد در این دنیا که معلوم هم هست در این دنیا کامل نمیشود چون از قضا روحم به شدت جوان است...

و احتمالا تازه دوران نباتی و حیوانی اش را پشت سر گذاشته و در بدن انسانی به نام صمیه حلول کرده...(امیدوارم به تناسخ اعتقاد نداشته باشید و گرنه مثل من دیوونه میشید..!) اگر روزی جسم صمیه ای ام چشم از این دنیا بر بست ....روحم را دوباره در جسم یک زن قرار بده...خواهشا طرفای آفریقا هم نباشه..این بار ایران هم نباشه ...

ترجیحا ایتالیا...قوربونت خودت میدونی این ایرانی ها عاشق جنگ و خونریزی و چشم و هم چشمی و پشت سر هم حرف بزن و بدجنس و خبیث و غیره و ذلک هستن...

تازه ۶٠ الی ٧٠ سال دیگر ایران خیلی بدتر از الان هم می شود...

پس تا میتوانم باید روحم را در این دنیا پرورش دهم...بزرگش کنم تا حداقل زود تر مسیر کمالش را طی کند و به حیات ابدی برسد...

...........

_ خوبی شما...؟

_ ای..هنوز تب دارم...نمیدونم چرا تبم پایین نمیاد...دو روزه خوابم...نمیتونم از جام بلند شم...اطاق و باید ببینی جانمازم سه روزه وسط اطاق پهنه...اتو هنوز به برقه از صبح تا حالا شانس اووردم جایی رو به اتیش نکشوندم...تختم هم که دیگ ه خودت داری میبینی دو تا ملافه و یک پتو و سه تا متکا رو هم رو هم افتادن....دو روزه حموم نرفتم...حال ندارم برم...گوشیم خراب شده...از دیروز تا حالا سه نفر بهم زنگ زدن....هچکی من و دوست نداره....فقط شمع زرشکی روی میزم حال من و میفهمه...هی...

_ ببخشید با شما نبودم...!

_بله خیلی ممنون....

.....

....

....

....

....

....

....

....

./..///

مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان

می خواه مروق به طراز آمدگان

رفتند یکان یکان فراز آمدگان

کس می ندهد نشان ز باز آمدگان

                                              (خیام)

.....

....

.....

....

...

....

....

...

...

....

...

....

////

////

/////

....

....

...

_ خوب نگفتی حالت چطوره....؟

_ اره دیگه دو تا لیوان رو میزمه..ده تا کتاب ..سه تا دفتر...پنج تا جامدادی...توی این هاگر واگیر عکس بچگی های خودم و خواهرمم گذاشتم رو میز...

راستشو بخوای تازه گی ها خیلی دلم براش تنگ میشه....رو زمین سه تا کتابه...جا عینکی و کلی سی دی و دی وی دی رو میزه...چراغ مطالعه هم مظلوم نشسته رو میز داره به تحلیل روح و روان این موجود خاکی نگاه میکنه ..دیشب که شمع روشن کره بودم سایه اش افتاده بود رو دیوار....انقدر بزرگ شده بود...احساس میکنم سایه اش میتونه یکی از بهترین دوستام بشه...تازه گی ها انقدر دیر میرم تو جام بخوابم که ماه از بالای پنجره  ی اطاقم رد میشه..کلا از ساعت ١٢ تا یک شب ماه بالای سرمه اگه دیرتر برم تو جام به سمت راست میره و من دیگه نمیتونم ببینمش...

دیشب شمع روشن کردم ..پرده کنار بود..ماه بین دو تا دودکش خونه ی سمت راستیمون گیر کرده بود ...من انقدر به ماه زل زدم تا از بین دودکشا خلاص شد...

بعد خودم رفتم خوابیدم...تا سرم و گذاشتم رو بالش خوابم برد...

تازه گی ها مدام خواب بد میبینم...

خواب دیدم دارن تو خیابون مردم و میزنن درست مثل پارسال ..بعد خواب دیدم یه اتوبوس چپه شد بعد مامانم داشت از طبقه ی ششم یه خونه ای می  افتاد من گرفتمش........

بابا ظهر تو اتوبان امام علی تصادف کرد ...که خدا رو شکر فقط در سمت چپ کلا رفت تو با گل گیر عقب کلا صاف شد...

ظهرم که خواب بودم خواب دیدم دامادمون و با دلارا دزدیدن...

فعلا همین...احساس میکنم خیلی میخوابم...امروز فکر کنم فقط دو ساعت بیدار بودم...حالا باز فکر میکنم چیزی یادم اومد واست تعریف میکنم...

_ ای بابا ..تو چرا همش به خودت می گیری با تو نیستم که...نمی بینی تلفن دستمه..

- ائه....جون من ...من فکر کردم با منی...

-خوب تعریف کن...

_ ....

_ می گم تعریف کن...

_ ...

_ ناراحت شدی از دستم...بابا شوخی کردم ...قوربونت برم بگو چته..من تا صبحم که بگی گوش میدم..

_....

_ د ..بگو دیگه...

_ خوب باشه میگم..اگه انقدر مشتاق شنیدنی...راستش احساس تهی بودن میکنم...ولی هنوز به درجه ی پوچ بودن نرسیدم...یه حس خلا ..یه حس بی وزنی...همون حس بی خود ماهی ها عاشق میشوند....این فیلم کیارستمی رو بچسب ...راستی میدونی چی شد...یه اتفاق جدید افتاده..

پازل هزار تیکه ام دیروز تموم شد...انقده خوشگل شده..انقده خوشگل شده که حد نداره...

_ یه دقیقه میشه خفه شی دارم تلفن حرف میزنم...نه بابا با تو نیستم با اینم..انقد حرف زدی نذاشتی بفهمم چی میگه...

- ائه...چه جالب بازم داری با تلفن حرف میزنی..

_ مگه کوری...

_ نه...عینک و گم کردم....

- خوب بگو...

_ چی رو....؟

- تو واقعا نمی فهمی یا خودت و میزنی به اون راه..؟

_ هیچ کدوم...من فقط یه کم حرفام تو سینه ام گیر کرده همین...

_خوب من چی کار کنم...

_ خوب میخوای من سرطان پستان بشم...؟

_ چه ربطی داره خنگ...؟

_ خیلی هم ربط داره حرفای زنا تو سینه شون گیر میکنه...اگه حرف نزنن سرطان پستان میشن....

_ ای خدا...چه گیری کردیما..

_ اصلا من میرم با گلدونا حرف بزنم...

- بهترین کا رو می کنی....