تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

سفر نامه ی یزد..رفت و برگشت....
نویسنده : صمیه - ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٥
 

 

ای تو مجموعه ی شوخی و سراپای تو شوخ        جلوه ی شوخ تو رعنا قد رعنای تو شوخ

همه اطوار تو دلکش همه اوضاع تو خوش            همه اعضای تو شیرین همه اجزای تو شوخ

فتنه در مملکت دل نکند دست دراز                  به میان ناید اگر از طرفی پای تو شوخ

جامه ی ناز به به قد دگران شد کوتاه               خلعت حسن چو شد راست به بالای تو شوخ

نیست همتای تو امروز کسی در شوخی         ای همان گوهر یکتای تو همتای تو شوخ

                                 محتشم بود ز ثابت قدمان در ره عشق

                                 بردباری دلش از جا حرکتهای تو شوخ

بله ...

ما شوخی شوخی رفتیم یزد...

و من چون قول داده بودم حتما بیام براتون بنویسم چرا و چگونه این سفر جور شد ...

با این حال نذار...نظار..نضار...آمدم تا برایتان بنویسم...

آدم یاد حرف های کافکا می افتد...

یه جمله داشت که مضمونش به طور نه چندان دقیق این بود هر کسی به سفر برود و دست نوشته ای ننویسد ..هیهات بر او....

البته گفتم که مضمونش این بود...

حالمان زیاد بد نیست فقط کمی تب است که احتمالا نیم درجه است و موقع نفس کشیدن ریه هایم کش می اید و من چون به قدرت تصویر سازی ذهنی مجهزم کاملا می بینم این کش امدن را ..

و برای واضح شدن حرارت بدنم همین بس که یک تکه شکلات فندقی در عرض ٣٠ ثانیه در دستانم به شکلات صبحانه تبدیل میشود...

وای یهو دلم از این نون خامه ای های شیرنی فروشی دم رودخونه خواست...کی حال داره بره بخره...حالا اگه فردا حالش اومد میرم یه دونه از اون گنده هاش و میخرم ...و چون مامان هی گیر میده نخور جوش میزنی وقتی میخرمش روی پل رودخونه وای می ستم...قشنگ تا ته ش رو میخورم بعد دور دهنم و پاک می کنم میام خونه...البته با یه روزنامه همشهری...که سوتی نشه...!

اصلا زمان و تاریخ مهم نیست ولی تا اونجاییکه یادمه ما یکشنبه بود انگار راه افتادیم...با یه مبلغ نیمه هنگفتی از دلار..دقیق ترش را بخواهید مبلغ ...هزار دلار بود که من خودم برای اولین بار بود یه همچین مبلغی از پول را می دیدم...و پول واقعا چیز بی ارزشی است...هر چند من قبل از دیدن این همه پول یکجا هم میدانستم...

این پول از عراق برای دامادمان فرستاده شده بود...بماند رفتن و گرفتنش از صرافی و مادرجانمان که از استرس فکر کنم پانصد گرم از نود و پنج کیلو و پانصد گرم از گوشت بدنش را در این امر خطیر از دست داد و من که ریلکسی و بی خیالی ام باعث شده بودم تا ان پانصد گرم به هزار گرم بلکه بیشتر افزایش پیدا کند...

کلا من آدم خونسردی هستم در مورد مسایل مالی ..مسایل عشقی..خانوادگی...جنسی...!

خلاصه ما رفتیم این پول را گرفتیم خوشحال امدیم بفرستیمش برای یزد...رئیس بانک گفت حواله کردن همچین مبلغی از لحاظ قانونی برای ما جایز نیست شما باید کاغذ ذاشته باشید و از این حرف ها...خلاصه با یک نگاه چپ چپ که انگار من و مادرم خلاف کار باشیم ما را تا دم در بدرقه کرد و من و مادر محترمه بلیط گرفتیم برای یزد تا هم با یه تیر دو نشان زده باشیم..

دیدن خواهر محترمه...و رساندن پول...

خلاصه روز موعود همان یکشنبه فرا رسید من و مامان به مقصد ایستگاه راه اهن سوار ماشین های ونک شدیم از انجا هم سوار اتوبوس های راه آهن شدیم و دو علت داشت..

١)اتوبوس مسیرش مستقیم تر است...

٢)اتوبوسش از جلوی تئاتر شهر رد میشود...

٣) اتوبوس مسیری مستقیم تر دارد..

۴) من دلم برای تئاتر شهر تنگ شده...

۵) خوب جونت درآد بگو نمیخواستیم ٧ الی ٨ هزار تومان پول بی زبان را بدهیم به آژانس..

۶) ببینید چقدر ما با هم نداریم...!

خلاصه از اتوبوس پیاده شدیم...مامان جانمان سعی می کند با شکم توپولش جلو کیف ما را بگیرد و یک جور استتارش کند...و قیافه اش عجیب دیدنی بود...

هی میگفتم مامان جان کی میدونه تو کیف ما این همه پوله ...

گفت نه ... ببین اون آقاهه چطور نگاه میکنه...

خلاصه ساعت ۴:٣٠ سوار قطار اتوبوسی پرند تند روی یزد شدیم...

و از انجاییکه خیلی بد شانسیم واگن چهارش که سالنی است به ما خورد که دو به دو ملت رو به روی هم می نشینند...

و از انجاییکه خیلی هم بی زبانیم و البته مظلوم جلوی دختری که روی صندلی ما نشسته بود و گفت می شود شما آنطرف بنشینید سکوت کردیم..

و موقع حرکت دریافتیم ما سمت مخالف حرکت نشسته ایم که خوب من از اول هم میدانستم...

دو دختر بسیار شیطان که دانشجوی رشته ی گرافیک اردکان بودند...

توی راه مامان تمام روزنامه ها را خواند و بلند بلند ما را از فواید تخم مرغ..میوه و سبزیجات و مایعات بی نصیب نگذاشت...و در اخر هم شروع کرد به حل جدول سودوکوی پشت روزنامه ....به قول مامان حل کردن این جدول از جدول حروف خیلی آسان تر است که من در این مورد هیچ نظری ندارم...

یعنی اگر به من بگویند جدول حروف راحت تر است یا سودو کو من میگویم پازل هزار تکه آسان تر است..

خلاصه توضیح دادیم که مامانی توی هر ردیف باید عدد یک تا نه را طوری بچینی که در هر ردیف عمودی و افقی یک بار تکرار شود ...

و مامان جانمان هر ردیف را که حل میکرد میگفت ببین چرا توی این ردیف دو نداره...

که بعد معلوم میشد دو بار چهار را نوشته و وقتی مامان به این نتیجه رسید که حل کردن سودوکو چقدر مشکل است سرش را به شیشه تکیه داد و خوابید من هم کتاب رساله ی نفس ارطو را از کیفم بیرون کشیدم و شروع کردم به خواندن...هنوز توی مقدمه ی کتاب صفحه ی ح جیمی بودم و تازه داشتم می فهمیدم حیات ارفه ای چیست...که دو دختر رو به رویم که از اول حرکت مشغول خنده بودند البته به صورت ریز یکباره خنده هایشان به غش غشی بدل شد که من سرم را از تعالیم فیثاغورس بیرون کشیدم نگاهم را اول به دو دختر و سپس به مردی که رو به رویمان دهانش تا بنا گوشش باز بود و مشغول خر و پف بود افتاد ...و یک لحظه من هم خنده ام گرفت و خنده باعث شد که تصمیم بگیرم کتاب را بسته توی کیف چپانده و با دو دختر مشغول مسخره کردن این و آن شوم..

البته این و آنی نبود...فقط همان مردی که خر و پف میکرد بود به جان خودم...

  دو دختر که اردکان پیاده شدند دوباره وجدانم شروع کرد با من دعوا کردن که تو مگر خجالت نمی کشی...مگر خودت تا به حال خسته نبوده ای...مگر تو فکر کردی پیر نمیشوی..مگر تو ...

چقدر تو بی شعوری...!

انقدر گفت و گفت که تصمیم گرفتم تا پایان سفر سرم را بگذارم روی میز و یک نیم چرتی بزنم بلکه وجدانه هم دست از سر کچل ما بر دارد بگذارد کمی بخسبیم..

رسیدیم پول را تحویل دادیم...و تمام شب را به اتفاقاتی که من برای خواهر و دامادمان تعریف کردم و شخصیت اولش را هم مامان جانمان به عهده داشت خندیدیم...

باقی اتفاقات ..آن چنان اتفاق خاصی نبود... تا دوباره بلیط برگشت گرفتیم برای سه شنبه شب ...از این کوپه ای ها چون بلیط پردیس تند رو ها تمام شده بود..

من و مامان سوار قطار شدیم..یک دختر پشت کنکوری یزدی با مادر بزرگش...و یک دختر دیگر یزدی که دانشجوی فوق فناوری اطلاعات دانشگاه علم و صنعت بود و یزدی هم بود...

و ایستگاه اردکان هم یک اردکانی سوار شد...تا جمع شش نفری ما را کامل کند...

و افتادن این همه زن در یک مکان دو در سه متری باعث شد تا سه صبح فقط و فقط حرف زدیم...

از روح و جن و پری و چشم بد ..تا میراث فرهنگی استان یزد و پیش گویی های همان دختر پشت کنکوری که من را یاد خودم انداخت....که دختره متولد شهریور بود درست مثل من و من مطمئنم این شهریوری ها یک جور هایی داغونن..البته زناشون.. 

وقتی ساعت سه جاها را باز کردیم...دوباره بحث بین ما  جوان تر ها که در طبقات فوقانی بودیم در گرفت و آن هم مسئله ی شوهر بود ...که من برای اولین بار سکوت کرده بودم و فقط گوش میدادم...چون و چرایش بماند برای بعد...

و در این مکالمات یک چیز دستگیرمان شد و آن هم از دهن همان دختری که دانشجوی علم وصنعت بود و تنها متاهل میان ما بود بیرون امد که مردها از شلوار گشادی که زنشان پایشان کنند بدشان می آید...

و من یاد خودم افتادم که عاشق لباس های گله گشاد در خانه هستم...و رفتم توی فکر که در اینده چه قشقرقی سر شلوار گشاد من قرار است راه بیوفتد...و بین خودمان باشد من عاشق کل کل هستم...فقط به خاطر هیجان انگیز بودنش...

خوب تو فکر کن هر چه طرف بگوید تو بگویی بله هر چی شما بگویی که نشد...شد..؟

ولی فکر کن ته دلت بدانی طرف راست میگوید ولی حرصش را در آوری....انقدر که یک جوش توپول روی دماغش بکاری...

ولی بعدا یه موقع دیگه حرفش و گوش بدی و روی اینه ی توالت با ماتیک قرمز جیگری بنویسی..."اصلا هر چی تو بگی...!"

خوب اینطوری که خیلی کیفش بیشتره....نه..؟!

خلاصه...آخرین راز موفقیت مسایل زناشویی همانی بود که ...

که...

که.........................

یادم رفت چرا یهو...؟

خوب هر وقت عروسی کردید خودتان میفهمید ...

و یک نکته ی دیگری که دختر برایمان فاش کرد این بود که مردان یزدی در ابراز علاقه به شدت ناتوانند ....

و این در حالی بود که شوهر خودش اهوازی بود..!

و ما صبح رسیدیم خانه و من تا همین الان خواب بودم...

وقتی پاشدم یه لیوان نسکافه خوردم...

و یه خورده هم پازلم و چیدم....

الانم برم توی عروسکخانه یه داستان توپ بنویسم...

بعد رساله ی نفس ارسطو رو بخونم و احتمالا اگر زنده بودم بخسبم...

اوه راستی گوشیم خراب شد تمام شماره هام پاک شده و این یعنی در حد خودش یعنی یه فاجعه...!

البته الان که دقیق تر نگاه میکنم فاجعه هم نیست هر کی زنگ زد بهم اسمش و دوباره سیو میکنم...و هر کی هم زنگ نزد که خوب حتما دوست نداشته من دوستش باشم...

و کلا یه امتحانه واه اینکه من چند تا دوست واقعی دارم...نه..؟

 

تا بعد...

فعلا...

دیگر ..

هیچ...