تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

به دلیل تعمیرات خودشناسی تا اصلاع ثانوی تعطیل...
نویسنده : صمیه - ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٤
 

 

خیلی خوشحال بلند شدیم رفتیم مسجد ...

گقتند یک سال و چهار ماه است به دلیل تعمیرات بسته است...

حالا من از کجا یه جای به این گودی و عمیقی و تاریکی پیدا کنم...؟

_مسجد بسته بود...

_ نه اون قناتش...

_قناتم شد جا واسه خودشناسی...؟

_ ....

_کجا رفتی باز...؟

_ دارم ساکم و می بیندم...

- چرا قالب عوض کردی...؟

_ چون اینجوری قالب بیشتر از خود متن به نظر میاد...

_ به نظر کی میاد...

_ تو هم هی خلوتی اینجا را بکوب تو سر من...

_ نه والا...تو خودت گفتی من واسه نوه هامن مینویسم...

_ بنده *** خوردم گفتم....

_عروسی...؟

_ نه طلاق...

_ ای بابا ..به این زودی...

_ نه ...به این دیری...

_ چند سال شد..؟

_٣ سال ...خاک تو سرت...

_...

_ حالا چی کار میکنی..؟

_ ژلوفن میخورم...

_ چه ربطی داره...

- مغزم داره منفجر میشه...

_اوکی ...شب به خیر...