تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

کدام یکی منم اولی یا آخری...؟
نویسنده : صمیه - ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳
 

 

_هان...؟

_دارم فکر میکنم کدوم یکی از این گوسفندا منم...

_خیالت راحت...هیچ کدوم...

_ چرا...؟

_من بیشتر تو رو شبیه اسب می بینم...

_اسب...!

_حالا اسب اسب هم نه از اون یکی اسب کوچولوترا...

_منظورت کره اسبه...؟

_نه...اونایی که چشمای خماری دارن و اکثرا برای حمل بار ازشون استفاده میشه...

_خیلی خری...بی تربیت...

_حقیقت تلخ است عزیز دلم...

_ گم شو مسخره...

_ امروز خوب بهت داره خوش میگذره ها...شانس اووردی دکتره گفت اوضات خیلی بی ریخته...

_خوب بی ریخته دیگه..تو به عفونت ریه چی میگی...؟

_همون خریت دیگه...میمردی زودتر بری دکتر...

_ من فکر کردم مال گرد و خاکه...

- خواهشا شما زیاد فکر نکنین...

_ولی خدایش شبیه گوسفند آخریم از چب...

_خوب باشه واسه اینکه دلت نشکنه همون گوسفند باش...

_....

_کجا رفتی...؟

_دارم کاهو میشورم...

_ مگه استراحت مطلق نبودی...؟

_دکترا همشون چرت میگن...من خیلی هم خوبم تازه فردا هم میخوام برم تو زیر زمین مسجد جامع...

_که چی...؟

_ خودمو بیدا کنم...

_تو زیر زمین...؟

_ تو جای بهتری سراغ داری...؟!