تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

یک منهای صفر میشود صفر...!
نویسنده : صمیه - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱
 

 

امشب شب یلداست ، بلندترین شب سال ....پدرها و مادرها دست فرزندانشان را میگیرند و به خانه ی اقوام میروند ..اگر پدر و مادربزرگ در قید حیات باشند که لذتش دو چندان میشود...

شب یلداهای ما ١۶ سال پیش بدون پدر و مادر بزرگ بود...شاید به خاطر همین بود که هیچ وقت هم بلند تر بودنش را نفهمیدم...و من به یک چیز اعتماد کامل دارم و آن این است که اگر پدر و مادربزرگی میداشتم تا به حال به خیلی جاها رسیده بودم...

پدر بزرگ و مادر بزرگمان زود به رحمت خدا رفتند و شب های یلدایمان سوت و کور شد و من هم به خیلی جاها نرسیدم...

شب یلدای ١۵ سال پیش من بودم خواهرم لیلا که ٢ سال از من بزرگ تر بود و مادرم،پدرم ماموریت بود و برادر ناتنی ام پیش مادرش...ما ٣ نفر مثل اکثر اوقات با هم تنها بودیم...خانه ی مان روی یک فروشگاه لوازم خانگی بود ...طبقه ی بالایی هم صاحب خانه ی مان بود که صاحب فروشگاه هم بود ..آن موقع آدرس دادن به آشنا و فامیل کار زیاد سختی نبود ، انتهای خیابان فروشگاه جاوید پور...!

آقای جاویدپور مرد پر سن و سالی بود که همیش ی خدا یک کلاه پشمی مشکی سرش بود..حتی تابستانها..عصای قهوه ا ی شکلاتی قشنگی هم داشت و حتما از این گرون ها هم بود چون رویش طرح  های کنده کاری زیبایی به چشم میخورد...کت طوسی نوک مدادی رنگ  و رو رفته ای تنش میکرد با لباس طوسی...مثلا میشد ان موقع بهش گفت پیرمرد خاکستری...! بس که عاشق رنگ طوسی بود ...یک شال هم می بست به کمرش چون اکثرا کلیه هاش درد میکرد...تازه از شهرستان اومده بودن و به جان خودم هرچی به مغزم فشار میارم اسم شهر به یادم نمیاد...الانم هیچ حوصله ندارم برم از بابا که نشسته داره اخبار می بینه وسط تشیع جنازه ی آیت الله منتظری که روحشم شاد باد بپرسم آقای جاویدپور کجایی بودش...چون حوصله اینکه توضیح بدم که بابا جان من دارم تمام سیتیله پیتیله ی زندگی مونو توی یه وبلاگ مینویسم و به باسنمم نیست که مردم با خوندنش چه احساسی نسبت به ما پیدا میکنن...چون واقعا هم مهم نیست...اصلا تو زندگی چی مهمه که نوشتن خاطرات تازه اونم مال ١۵ سال پیش مهم شه..فعلا مردم دارن از دست این بالایی ها حرص میخورن  و کاری ندارن یه دختر اسکیزوییدی شب هاقبل از خوابیدن ویرش گرفته بیاد بنویسه ...وای آلبوم انتظار مسعود شعاری چک و دهن آدم و صاف میکنه...مامان...مامان...بابا...من سه تار میخوام...

در وصف آقای جاویدپور همین بس که عینکش بعد این همه سال  هنوز دست ماست...!و داستانش از انجا شروع شد که یک روز دسته  ی عینک آقای جاویدپور شکست وپدر قبول کرد تا دسته ی عینک و تعمیر کنه...گرفتن عینک همان و تشیع جنازه ی آقای جاویدپور درست یک هفته بعدش هم همان...! علت مرگ پیر مرد طوسی پوش ما تب مالت تشخیص داده شد ....

از وقتی که آقای جاوید پور به دیار باقی شتافت تابستان های ما هم بدون لواشک های خانگی شد..چون همسر آقای جاوید پور همیشه لواشک درست میکرد و به ما هم میداد ولی از وقتی که اقای جاوید پور رفت انگار دیگه دست و دلش به لواشک پهن کردن روی سینی نقرهای هم نرفت...یادش به خیر چه لواشک هایی بود...دو سه روزه همه اش را تمام میکردیم و خواهرم من را میفرستاد بالا به نوه شان میگفتم میشه بازم به ما لواشک بدید..!

الان عینکش توی کشوی طبقه ی اول میز باباست ...درشم قفله...! بابا تو کمدش خیلی چیزا داره یکی از اون چیزا هم وصیتشه...هر وقت چشمم بهش میخوره حالم بد میشه...کاش همه با هم بمیریم...!

شب یلدا بود و من بودم و مامان و لیلا...ساعت ١٠ شب بود و من و خواهرم بعد از دیدن سریال محبوبمان قصه های جزیره داشتیم تند تند مشق مینوشتیم...چون همیشه بعد از مدرسه میرفتیم اداره ی مامان تا ساعت ۵ که مامان تعطیل شه یه ریز با بچه های همکار مامان بازی میکردیم.....اگر بچه های خوب بودیم آقای دیو سالار برایمان کارتون میگذاشت...اگر  دیگه خیلی خوب بودیم در کتاب خونه ی اداره به سمتمان گشوده میشدو شیرجه میزدیم توی کتاب های قطور داستانی اش...از داستان های کهن چین و هند و ژاپن بگیر تا همین ایران خودمان...کتابدارش با اینکه دوست صمیمی مامان بود ولی اجازه نمیداد کتاب ها رو ببریم خونه...حقم داشت کتاب ها به اندازه ی کافی کهنه بود فقط به یه شاره ممکن بود پرپر بشه..به خاطر همین مجبور بودم کتاب ها رو تند تند بخونم...اگرم تا آخر وقت نمیرسیدم تمومش کنم کف دستم با خودکار شماره ی صفحه رو مینوشتم...شماره ی صفحه هم تا فردا پاک میشد و مصیبتی داشتم با آن ذهن بچگی هایم که مسلما خیلی داغون تر از الانم بود...!

صفحه ی کتاب را با کلی مکافات پیدا میکردم و شروع میکردم به تند تند خواندن...که این تند خوانی ام در مدرسه باعث میشد موقع خواندن از روی کتاب صدای بچه ها دربیاد که خانم ما هیچی نمیفهمیم بگین یکی دیگه بخونه...و بعد از آن شد که هیچ معلم فارسی زبانی من را برای رضای خاطر خدا هم که شده یک بار از جا بلند نکرد تا نثر خواجه عبدالله انصاری را بی هیچ غلطی در چشم به هم زدنی بخوانم...و ریشه های خود کم تر بینی ام شروع به شکل گیری کرد...!

اما انشاهایم خوب بود ...یک بار یک انشایم را دو بار سر کلاس خواندم ...کلاس اول راهنماییی بودم معلم ادبیاتمان ثلث پیش نمره ی انشا به من ١٢ داده بود چون موضوع انشا عید خود را چگونه گذراندید بود و ما هم عید ان سال بر حسب اتفاق خانه مانده بودیم من هم در ٣ خط نوشتم ما عید امسال یا مهمان بودیم با میزبان..اتفاق خاصی نیوفتاد ....راستی عصرها توی حیاط تنهایی دوچرخه سواری هم کردم...داستانی شد نوشتن این انشای ٣ خطه ام که معلمه خانم رنجبر نامی بود که دندون های جلوشم بیش از حد جلو بود و دندون نیش چپشم کرم خورده بود با اون عینکش که همیشه میترسیدی از روی دماغش سر بخوره و بیوفته... میخواست بهم صفر بده که مدیر مدرسه پادر میونی کرد یه روز دیگه بعد یه امتحان دیگه موضوع انشای ازادی دادن و من هم ۴ صفحه داستان دختر یتیمی که به دست تناردیه ها میوفته رو نوشتم که معلمه بهم داد ١٢...با ارفاق تازه...!

ای بابا این شب یلدای ١۵ سال پیش را بگویم که ساعت ١٠ شب بود و من و خواهرم داشتیم تند تند مشق مینوشتیم و مثل همیشه مداد نداشتم...یادش به خیر مداد های سوسمار نشان ...سیاهاش خوب بود اما قرمزاش رنگ نداشت...مداد قرمز فقط از اونا که سرش یه نوار سفید بود و نوکشم نرم بود و به صورتی میزد..

و من شاهکاری بودم در گم کردن لوازم التحریر ..که بیشتر بر میگشت به حواس پرتی ام که بعد ها معلوم شد ته کیفه سوراخ بوده...وای روی کیفم عکس سواسا اوزارای کارتن فوتبالیست ها بود...!

در حقیقت پاک کن هایم هر ٢ روز یه بار...مداد هایم بسته به  رنگ متغیر بود...مداد سیاهم هر ۴ روز یه بار و مداد قرمزم هر روز گم میشد...! خوب به یاد دارم پدرم مرا تحریم کرد و تا ١ ماه برایم مداد قرمز نخرید که سر کلاس با چه خفتی باید میزدم به پهلوی بغل دستی ام که سارا نامی بود و همیشه خدا هم چتری داشت درست مثل من و تنها فرقمان این بود که فوق العاده دختر منظمی بود و مرتب...جامدادی اش را میگذاشت روی میز..دفتر هایش هم از اینهایی بود که رویش عکس کارتنی بود با صفحه هایی که خط کشی داشت خودش..پدر نمیذاشت ما دفتر های به قول خودش لوکس بخریم میگفت خیلیا ندارن دست شما میبینن دلشون میخواد...پدر همیشه به فکر ادم های پایین تر از خودش بود...! مادرم هم همینطور...! حالا من هم همینطوری شدم...!

حالا سارا بعضی وقت ها لطف میکرد مداد قرمزشو میداد بعضی وقت ها هم بد جنس میشد نمی داد...و حسرت نوشتن آی با کلاهی که کلاهش قرمزه و گذاشتن نقطه ی ته خط و ایضا ویرگول مدت ها همراهمان میماند...!

دلم خواست اون روزارو...چقد خوب بود..دغدغه ی بزرگ یه آدم نداشتن مداد قرمز باشه یعنی اخرش...خط کش هایم را بگویم که همیشه ی خدا از ١۵ سانت شروع مید تا ٣٠ سانت...همیشه میشکست چون عادت نداشتم موقع نشستن روی صندلی های سرویس مدرسه کیفم را از پشتم دربیارم...مینشستم تکیه میدادم و خطکش طبعا میشکست دیگر...ولی لذتی میبردم از صدای شکسته شدنش...وصف ناشدنی...

بزرگترین شاهکار حواس پرتی ام روزی بود که امدم اداره ی مامانینا کیف رو دوشم نبود...کیف روی صندلی حیاط جا مونده بود...یادمه اون روز و رفتم اب بخورم کیف و گذاشتم روی صندلی و بعدشم خوب اقای شیری راننده ی سرویس داد زد بدویین..منم دوییدم..کیفه هم جا موند تو مدرسه...شانس اووردم شیفت صبح بودم...بیچاره مامان رفت کیف و از مدرسه واسم گرفت...سر راهم واسم یه پیراشکی خریده بود..شاید دلش به حال حواس پرتیم سوخته بوده...شایدم فکر میکرده تصادف چند سال پیش رو مغزم تاثیر گذاشته با اینکه دکترا میگفتن هیچیش نیست...ولی شاید واقعا یه تاثیراتی روم گذاشته..کسی چه میدونه...!

آخ ، گونیا...نقاله ، پرگار ، کجایید ....؟

ای معصومان خفته در کیف های تنهایی ...

آن شب را بگویم که من بودم مادرم بود و خواهرم لیلا...مشق مینوشتیم که یهو برقا رفت و با یک شمع تا پاسی از شب را به مشق نوشتن مشغول شدیم...خوب یادم میاید که من در حال نوشتن تمرین های ریاضی بودم و مادرم که آن شب هر چه میگفت یک منهای صفر چقدر میشود من میگفتم صفر ...مادر نزدیک ١٠ دفعه ی دیگر هم پرسید تا یازدهمین بار دلم به حالش سوخت و گفتم یک...وگرنه تا همین الانم بعید میدانم یک منهای صفر بشود یک...!

مادر ها صبورند و جیب مانتویشان بوی پاک کن نصفه نیمه میدهد..

مادرها همیشه مهربانند...

مادر ها همیشه توی جیبشان مداد سیاه قد کوتاه دارند...

مادرها اگر به بهشت نمیرفتند باید به عدل خدا شک میکرد..!