تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

من قلبم چند وقتی است که میخارد...!
نویسنده : صمیه - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱
 

 

ای به ستم دل تو خوش تیغ بکش مرا بکش      منت این و آن مکش تیغ بکش مرا بکش

ناوک غمزه چون زنی گر نکنند جان سپر          ماه  وشان نشانه وش تیغ بکش مرا بکش

دست به تیغ چون زنی آتش شوق از دلم        گر نشود زبانه کش تیغ بکش مرا بکش

                                    نامه ی قتل محتشم چون کنی از جفا روان

                                   گر نکند ز مژده غش تیغ بکش مرا بکش 

 

جدی شیر مادر حلالت محتشم...که من و این چند وقته بد جور اسیر خودت کردی...!

اصلا به آدم ذوق نوشتن میده ..

لامصب...

تو رو نمیگم که...

محتشم و میگم...

اصلا اگه دیگه اسمتم اووردم...

انقدر محتشم محتشم میکنم که از حسادت خفه شی بترکی...

می میری یه ابراز علاقه ی خشک و خالی کنی...

خوب نکن ...من میرم با روح محتشم حالا محتشم نشد خیام حتما پایه است...

با هم میریم شب تو می خونه می میزنیم در حد تیم ملی...

بعد میریم شاچراغ تا صبح روی سجاده مون اشک میریزیم...(البته اگه خیام باهام نبود جای اشک ریختن از واژه ی عر زدن  استفاده میکردم که به خاطر رو در بایسی با خیام جان همون اشک بهتره..)

سر مبارک و درد نیارم که امروز قرار بود ما بریم یزد واسه یه کاری ...که چون خیلی امنیتی الان نمیگم وقتی برگشت داستانش و براتون مینویسم..خیلی با مزه است...

کلا ما خانوادگی با مزه ایم...دامادمون هم تنه اش به تنه ی ما خورده با مزه شده...

کلا ما با بی مزه جماعت وصلت نمی کنیم...

آقا به جان خودم جدم عطاری داشته تو بازار ولی نمیدونم چرا هیچ نسبتی با عطار شاعر معروف نداریم..که اگه داشتیم به جان خودم من الان حق آبا و اجدادی رو به جا آورده بودم و یک شاعر بلند آوازه ای چیزی شده بودم...

خلاصه شما فکر کنید که یکی از عموهای بنده توی کیفش با خودش دارچین حمل میکنه که هر کجا غذا خواست بخوره حتما روش دارچین بپاشه...

ببین تو رو خدا در چه حد ما عاشق مزه ایم...

و از آنجا که کروموزوم ایگرگمان در تلاشی بسیار گرانقدر از حاج عطار به ما هم ارث رسیده این نبیره ی ناخلف عاشق طب داروهای گیاهی شده...تا انجا که امروز در مطب دکتر دندانپزشکی مامان جانمان کم مانده بود از سرفه خفه شویم...

خوب فکر کن آدم ساعت ۶ وقت داشته باشه ساعت ٨ نوبتش بشه..و سرفه ی من از نوع عصبی ش بود بدون شک...!چون من کلا خود خورم هستم یعنی همه چی و از همه جا جمع میکنم می ریزم تو خودم....حالا یا با سرفه ی شدید در میاد یا با اشک زیاد..بعضی وقت ها هم گلاب به روتون گوز...

و مامان جانمان با کلی غر و دعوا که اخه بیا برو پنی سیلین بزن جای این اداها...و من کبود از سرفه به خانه آمدیم...الان به دانه در آب ریخته نوش جان میکنیم...

تا فردا امید است رو به بهبودی رویم و از شر زدن یک پنی سیلین در امان...

آخه به جان خودم من از امپول بدم میاد...پام بی حس می شه...

اصلا من به شل کن...خانمم میگم شل کن حساسیت دارم...

روحم زیگیل میزنه ...

والا...

الان کمی ارومترم فقط نباید زیاد حرف بزنم...چون یک ساعت پیش با یکی از دوستان پای تلفن حرف زدم بعدش تا نیم ساعت داشتم سرفه میکردم که از سرفه سر درد شدم...

کلا صدایم دو رگه شده...عین پسرهایی با تنک های سبز روی گونه هایشان...

اخ..

پدر بزرگ...

من اگر پسر بودم حتما شاعر میشدم...

اما حالا که زنم سعی میکن تا شاعر خوبی شوم...

آخ پدر بزرگ...

ببین همیشه مردان برای زنان می نویسند از قد رعنا و پیچ و تاب خرمن گیسو...

من چطور بنویسم از قد رعنای یک مرد و ریش و سیبیل های تنک پخش شده روی صورتش...

زشت نیست چنین حرکتی آیا..؟

کنوانسوین ژنو چه میگوید...؟!

کنوانسوین ژنو قانون ١٢٧ ماده ی ١٠ : طبق این قانون نگاه کردن دختر ها به پسرها و تلاش برای جلب و جذب محبت از سوی آنها به شدت تحریم شده...لذا برای فرد متخلف به میزان از راه به در کردن پسرها...خوردن ١٠ آبنبات چوبی منتهی به آدمس در همان محل و جویدن آدامس های داخل دهان به مدت ١٠ دقیقه دور تا دور محل مورد نظر می باشد....

اوه..راستی امروز معلم آموزشگاه رانندگیم رو پشت چراغ قرمز کوچه ی امام زاده دیدم...

گفتم یه اسمی از کسی که تونست با پر حرفی های من پشت فرمون تاب بیاره ... تازه الکی هم خودش و بزنه به کوچه ی علی چپ که خیلی شیرین حرف میزنی و من میدیدم وقتی ازش خدافظی میکنم یه نفس عمیق میکشه که معنیش اینکه آخیش راحت شدیم ها...

یک نتیچه گیری جدید از آنجا که همه ی ادم ها به نظر من برای رسیدن به قدری از خودشکوفایی احتیاج به یک عشق و مشوق دارند...

من همین امشب به طور رسمی اعلام میکنم که  " تو " را به عنوان معشوقه ی خود برگزیدم...تا از این پس از تو بنویسم...از تو شعر بگویم....و شاید در عاقبت با یادت هم بمیرم...

....

آی...تو رو خدا گریه نکنین دستمال کاغذیمون تازه تموم شده...

پس اخ و تف و فیناتون و بکشین بالا...بله گفتم که گریه نکنین تو رو ارواح خاک محمود جان...

محمود کیه...؟!

بابا همین محمود خودمون دیگه..بله میدونم هنوز نمرده...ولی خوب بالاخره یه روزکه ریغ رحمت و سر میکشه..این شتریه که دم در خونه ی همه جفتک میندازه...حالا چه یه کوهانه ش چه دو کوهانه ش..اصلا شما بگیر صد کوهانه...والا ...

ما که راحت همه چی و ده برابر نشون میدیم...

در ضمن تولد هبه ی انگور را به ملت افتخار آفرین ایران عزیز تبریک و تهنیت عرض نموده برایش روزهای خوبی را در کنار خواهر و برادرانش شنگول و منگول آرزومندیم...

خداییش ایرانی ها در انتخاب اسم این بزغاله ها نهایت هوشمندی و خلاقیت را از خود نشان دادند...

امیدواریم در طرح اقتصاد خانوار نیز با هوشمندی خاص خودشان ملت را به قعر چاه ندانم کاری هایشان نیاندازند...هر چند من هنوز معتقدم در سرزمینی که سس هایش..نوشابه هایش...شیرهایش...سر خالی هستند همین لیاقتمان است که با همچین آدم هایی سر کنیم و تازه در موارد خیلی شدیدتر اصلا حقمان است تازه از سرمان هم زیاد است...!

خریدن چراغ نفتی را از همین الان به شما دوستان عزیز پیشنهاد میکنیم شاید دو سه ماه دیگه اصلا گیر نیادش ها...

کولر هم که استفاده نمیکنیم ..دسته جمعی شب ها میریم روی پشت بوم با همسایه ها..

یه شبه دیگه....اتفاقا دور همم خوش میگذره...دخترا و پسرای همسایه شاید به امر مبارک ازدواج تن در دادند و کلا یه تکونی به این آمار پایین ازدواج دادن...

پس کلا انقدر گیر ندید طرح اقتصاد خانوار بده..خیلی هم خوبه نمونه ش همین مثال فوق بود و حالا شما اگر ذهنتان خلاق باشد میتوانید بی شمار نمونه بر نمونه ی من بیافزایید...

............

"من فکر میکنم که عشق با " شم " تشخیص تفاوت صداها شروع میشود...

یعنی وقتی که می شود چشم بسته حتی کوچه های نا آشنا را رفت ،

بی انکه احتیاجی باشد دست کوچک و سردش را در دست بگیری...! "

این سه خط برگرفته از کتاب نمازخانه ی کوچک من نوشته ی هوشنگ گلشیری بود...

حال کردن با این سه خط بر میگرده به روح انعطاف پذیر و عاشق شما...

....

و دیگر

 تا فعلا

 هیچ...