تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

راهبی روز روشنی با چراغی دنبال آدمی می گشت...
نویسنده : صمیه - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳٠
 

 

آن یکی با شمع بر می گشت روز                گرد بازاری ، دلش پر عشق و سوز

بوالفضولی گفت او را کای فلان                    هین چه می جویی به سوی هر دکان؟

هین چه می گردی تو جویان با چراغ             در میان روز روشن چیست لاغ؟

گفت که می جویم به هر سو آدمی            که بود حی از حیات آن دمی

هست مردی ؟ گفت : این بازار پر              مردمانند آخر ای دانای حر

گفت خواهم مرد ، بر جاده ی دو  ره          در ره خشم و به هنگام شره

وقت خشم و وقت شهوت مرد کو؟           طالب مردی دوانم کو به کو

کو در این دو حال مردی در جهان             تا فدای  او کنم امروز جان؟

گفت : نادر چیز می جویی ولیک           غافل از حکم و قضایی ، بین تو نیک

ناظر فرعی ، ز اصلی بی خبر             فرع ماییم ، اصل احکام قدر

چرخ گردان را قضا گمره کند                 صد عطارد را قضا ابله کند

تنگ گرداند جهان چاره را                   آب گرداند حدید و خاره را

ای قراری داده  ره را  گام گام               خام خامی ، خام خامی، خام خام 

 

..........

_ خام خامی ، خام خامی ، خام خام...

_ چی میگی تو نصفه شبی...حالا یه شب نوشتن ما نیومدا..

_ نترس من از طرفت دارم می نویسم...

_ چرت و پرت ننویسی آبرومون و ببری ها..

_ نترس از مولانا نوشتم...جناب خام...داری چی کار میکنی توی این تاریکی..

حداقل یه چراغ روشن کن کور شدیم...

_ نور شمع بسه دیگه..مگه میخوای چی کار کنی...؟

_ کاری که تو همیشه میکردی...

_ من همیشه چی کار میکردم...

_ تق و توق دیگه...

_ خوب یه بارم جاهامون عوض بشه چه طور میشه...

_ ولی من اگه جای تو باشم هیچ وقت عاشق نمیشم...

_ خوب منم باهات کاملا موافقم...!

_ خوب نگفتی داری چی کار میکنی..؟

_دارم عشق و در نهانخانه ی پستوی خانه قایمش میکنم...

_ به به تبریک ...باریکلا بالاخره آدم شدی...

_ نه عزیز من سنگ شدم...

_ حالا می خوای کجا بذاریش...

_ زیر تخت چطوره...؟

_ پیش قوطی کفشا....؟

_ خوب توی کشوی اول میز توالت...

_ لای شونه و گل سر و کش و ماتیک پاتیکا...؟

_خوب ...ممممممممممممم تو بغل این خرس پشمالوئه ...

_ واقعا که...

_ لای شعرا حافظ...

_ وای مامانم اینا..

_ مسخره میکنی...؟

_  نه...چه حرفا...

_ آهان اصلا میذارمش تو جیب یکی از مانتوهام...مثل وقتایی که بی هوا دست تو جیب یکی از مانتو هات می کنی و یه دو هزار تومنی شیرین میاد تو دستات و معلوم نیست کی و کجا این دو هزار تومنی تو جا مونده...اینطوری حداقل حس غیر منتظره بودنشم حفظ میشه..

_ آخ که تو چرا انقدر دوست داری همه چی غیر منظره باشه..؟

_ خوب اینجوری کیفش بیشتره...

_ یعنی الان نهان خانه ی  پستوی خانه ی شما جیب مانتو تونه دیگه...نه...؟

_ آره دیگه...

_ پاشو بیا خودت بقیه شو تایپ کن...چه کار مضخرفیه این تایپ کردن...

_ نه..به نظر من خیلی ام باحاله...

_ شمع از کجا خریدی...؟

_ خانه ی جوان...میدونی چند وقت بود نرفته بودم...اوه..دو سه ماه میشد...

_ خوب کلا که یه مدت بسته بود...

_ ولی چه حس خوبی داره این خانه ی جوان... آدم و می بره به گذشته..آدم دوست داره واسه کسی ..که یه جایی نشسته و تو افکارش به آدم فکر میکنه کادو بخره...

_ اوه..چه از خود راضی...

_ خوب بهم فکر میکنه دیگه...

_ چرا انقدر درگیر گذشته ای...؟

_ چون هیچ چیزی مثل گذشته محکم و استوار زیر پاهام نیست..گذشته تنها چیزیه که بهش اطمینان دارم..چون قطعیه.. چون من گذشته رو با تمام سختی هاش بیشتر از همین الانم دوست دارم...

_چرا...؟اینده هم میتونه قشنگ باشه...

_ چرا بد برداشت میکنی ..من تو زندگی دنبال قشنگی نیستم...گاهی اوقات بعضی زشتی ها هم به تو لذت میدن...شاید حتی بیشتر از قشنگی های زندگی...من اگه گذشته رو دوست دارم به خاطر ثباتشه...فقط و فقط همین....و از آینده بدم میاد چون هیچ چیز ثابتی توش نیست..

_ نترس ..اینده هم خیلی زود به گذشته میرسه...

_ دقیقا..فقط کاش زودتر....

_واسه امروز بسه...مگه سرت درد نمی کرد...؟

_ چرا ..راست می گی...بهتره بخوابم...شاید حالم یه کم بهتر شه...

_ دقت کردی چقدر امشب با هم مهربون شدیم....

_ مهربون نشدیم...تعارضات بینمون کم شده..

_ خوب حالا ...اون شمع و فوتش کن بیا...

_ فوت....

////|||||||||||||||||||||||||||||//////////////////////////<<<<<<<<<))))))))

_ پاشو برو گم گم شو اونور...

_ چرا...؟

- خوب هم پیاز خوردی هم داری پشت سر هم سرفه مکینی...

_ اخه احساس سرما خوردگی داشتم ...گلوم سه روزه میسوزه...گفتم پیاز بخورم شاید خوب شم...

- خوب جای گیاه درمانی و خود درمانی پاشو یه سر برو دکتر...که شب ما رو زا به را نکنی...اه...

_خوب دیگه سرفه نمیکنم...

_ اگه یه دونه دیگه کردی خودت بالشتو بردار برو پایین بخواب....

_ چرا انقدر امشب من مظلوم شدم...؟

- آخه حالت بده....

_ آهان راست میگی...سرم درد میکنه...

_خفه لطفا...

_ پنجره رو باز کنم...؟

_ که چی بشه یه مشت گرد و خاک بپاشه تو....

_ خوب فلبم گرفت...هوا خفه است...

- میخواستی امروز توی این هوای کثیف یک ساعت پیاده روی نکنی...

_آخه بارون میومد..

_ ........

_ خوابیدی...؟! پس من با کی حرف بزنم آخه..؟!