تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

نبردی سخت با تفکرات مردی از جنس کارل گوستاو یونگ..!
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٩
 

 

قبل از هر چیز گفته باشم این متن یک بار در ساعت ١١ و نیم شب به وقت گوشی همراه مدل ان هفتاد و سه ی ١٠ بار زمین خورده ام نوشته شد و به راحتی یک اب خوردن پاک...پس تمام آن چیزی که از لحظه ی اکنون در این صفحه جان میگیرد بر اساس متن قبلی بوده..دعا کنید حافظه ام به کمکم بشتابد...

.....

خود آگاه : تمام آنچه را که در حال حاضر از محیط پیرامونمان دریافت میکنیم و هم اکنون حاضر است..

نا خودآگاه دو تاست ...یکی هدف هایی که برای خود تعیین می کنیم و به آنها نمی رسیم...یا چیزهایی که از خود آگاه جدا شده ..(همان واپس زده شده در اصطلاح به کار برده شده توسط فروید ..)

دومی تمام چیزهایی که حتی وارد خود آگاه هم نشده چه برسه به اینکه پایش به ناخود آگاه کشیده شود...

نا خود آگاه جمعی : که اولین بار توسط یونگ مطرح شد...میراث امکانات نمادین و برجسته که فردی نیست...بلکه بشری و حتی غالبا حیوانی است و به شیوه های خاص بنیان روانی فرد را میسازد...که در کتاب " مشکلات روانی  انسان مدرن " نوشته ی یونگ توضیح بیشتری در باب این مسئله داده نشده که من خودم براساس مطالعات پیشنیم یه مثال کوچیک میزنم تا جا بیوفته...غول..هیولا...اژدها... و در فرهنگ ایرانی رستم...و تازه گی ها سوپر من خیلی مد شده که دهه  ی ٧٠ به بعد خوب منظورم را درک میکنند...

البته فکر نکنم مخاطب به این سن و سال داشته باشم...!حالا شایدم بود..

برای روشن تر کردن بحث خود آگاه و نیمه آگاه و ناخودآگاه یک مثال از قول فروید میزنم...اطاقی را مجسم کنید که فقط یک چراغ مطالعه آن را  روشن کرده است...هر آنچه شما میتوانید ببینید خود آگاه...و چیزهایی که در پیرامون به سختی قابل روئیت است همان نیمه آگاه و چیزهایی که نمی بینید بالطبع نا خودآگاه شما را تشکیل میدهد...

پس ندیدن چیزهایی که در تاریکی مطلق است دال برنبونشان نیست...!

از نظر یونگ کهن الگوی زنان نزد مردان "آنیما " و کهن الگوی مردان نزد زنان " آنیموس "

میباشد...

یونگ میگوید بسیاری از مردان را مشاهده کرده ام که می توانند تصویر زنی را که در درون خویش دارند بسیار دقیق و با کوچک ترین جزییات شرح دهند ...که آن زن یا شبیه مادرانشان هست یا نیست ...ولی هر چه هست مسلما در بهترین حالت یک دوست یک یارو یاور و همراه خوب و در موارد نه چندان خوب یک فاحشه است...(برای درک بهتر این مطلب حتما نمایشنامه ی فاوست اثر گرانقدر گوته را مطالعه نموده فصل دوم ...نگاهی به شخصیت هلن بیاندازید...البته خودم هنوز نخوندمش ایشالا هفته ی دیگه..)

و یونگ در ادامه ی تحقیقاتش به این نتیجه میرسد که زنان مثل مردان نمیتوانند تصویری از مرد مورد نظرشان را تجسم کنند...

و یک نکته ی دیگر آنکه انیما احساس غیر منطقی است و آنیموس دریافت و ادراک غیر منطقی..! (برای درک بهتر این مطلب اگه جای شما باشم یک بار دیگر از اول متن را تا به اینجا مطالعه فرمایید..)

هیچ چیز واقعی نیست ، حتی همین جمله ی من ..! ( بعد از خواندن این خط میتوانید صفحه ی وبلاگ من را بسته کامپیوتر خود را شات دان نموده و در حالیکه زیر لب فحش های رکیکی را که از اجدادتان به صورت کهن الگوها به ارث رسیده را نثار بنده و روحم نمایید...اما یک کار دیگر هم می توانید بکنید صبور بوده و ادامه ی مطلب را بخوانیید..میدانم خسته اید و چشمانتان از خستگی سرخ و متورم است..و من همین جا قوربون شکل درب و داغونتون هم میرم..اما تازه داره جذاب میشه ها..از ما گفتن..)

_ چیه باز داری تق و توق میکنی...

_ نه چیزی نیست...الان تموم میشه...

_ باز که اومدی داری مینویسی..مگه قول ندادی دیگه ننویسی...

_ آخه نوشتن الان برای من یک ضرورته...مثل حرف زدن...حرف زدن واسه ی من مثل هواست..و حالا نوشتن برای من مثل هوا شده...من اگه ننویسم یا حرف نزنم خفه میشم...

- پس بنویس تا خفه نشدی...فقط زود جمع و جورش کن ...بیا تو بغلم...

_ جانم...؟؟؟؟؟؟؟؟( مقابل چشمانم مردی را میبینم با بیژامه ی راه راه...که جایی حوالی خشتکش اندازه  ی یک سکه ی ٢۵ تومانی ضرب جدید سوراخ است...و پاچه ی سمت راستش تا زانویش به لبه ی تخت گیر کرده و بالا آمده و پاهای پر از موهای تاب دار و فرش را به صورت نه چندان هوس انگیزی برای دل آشوبه ام ریخته بیرون...چشم هایم را در امتداد راه های بیژامه بالا میاورم تا برسم به عرق گیر چرکش که رویش جای خورش قورمه سبزی از هفته ها پیش ماسیده...جدی کی بود آخرین باری که قورمه سبزی خوردم...؟! یادم باشه به مامان بگم فردا بپزه یهو هوس کردم...بعد میرسی به یقه ی بازش و موهای فر خورده ی سینه اش که بهم چسبیده ..و نشان از این است که هفته ها رنگ حمام ندیده...

نگاهم میرسد به ریش های تنکش که نامرتب روی صورت سیاه از روغن موتورش پخش شده....و چشمان متورم و قرمزش ..و قی گوشه ی چشم راستش...و موهای آشفته و در هوا پریده اش...حالا دیگر نا امید شده ام و نگاهم را میاندازم روی ناخن شکسته ی پای چپش..در دلم هول و هراسی است وصف نا شدنی...و توی دلم به یونگ میگویم احتمالا تو با ادبیات فارسی زنان ایرانی اشنا نبودی و گرنه هیچ وقت همچین حرفی را که زنان نمیتوانند مرد مورد نظرشان را در ذهن تجسم کنند را به زبان نمی اوردی.....)

_ پس چرا نمیآی...بدو دیگه ...(گوشه ی پتو را بالا زده و برایم جا باز کرده...)

_باشه این یه خطو بنویسم و اومدم...

_ چراغ و که یادت نمیره...

_ نه...( و من برای ارتقا بخشیدن به علم روانشناسی...خودم را فدا میکنم...عیبی ندارد حداقلش نامم در تاریخ جاودانه میشود ...دگمه ی لباسم را زیر چانه می بندم...بند کمر شلوارک نارنجی ام را دو بار روی هم گره ی ملوانی میزنم...دم اسبی موهایم را سفت میکنم...عینکم را از چشمانم در می آورم...دماغ گیرم را به دماغ میزنم...چشمانم را می بندم...و در حالیکه در دلم میگویم زنده باد علم...روی تخت شیرجه میزنم...)

..........

.........................

...........................

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////

.....................................................................................................

آی مامان ن ن ن ن ن ن ...

کی این نخ و سوزنا رو ریخته رو تخت من...؟!!!!!!!!!