تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

ما بی غرضان در پی دلدار روانیم...چون او دل و دین از ما ببردست...!
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۸
 

 

آخر ای سنگدل از کشتن ما چیست غرض      غیر اگر بی غرضی نیست ترا چیست غرض

تو جفا پیشه چو یاری ده اهل غرضی           پس ازین یاری و اظهار وفا چیست غرض

باز در نرد محبت غلطی باخته ای                ای غلط باز ازین مغلطه ها چیشت غرض

گر به خوبان دگر پیش تو همرازی غیر         گنهی نیست ز تهدید جزا چیست غرض

غیر را دوش چو راندی به غضب باز امروز      زین نهان خواندن اندیشه فزا چیست غرض

جوهر حسن بود حسن وفا حیرانم             که نکویان جهان را ز جفا چیست غرض

                                      محتشم داشت فغان و تو در آزار او را

                                      شاه را ورنه ز آزار گدا چیست غرض...

بله ...

خیل عظیم دوستان پیشنهاد داده اند برو به طرف بگو...

گفته باشم...

عمرا...

اصلا و ابدا....

بعضی وقت ها هم پیش خودم میگم...

آخه که چی..

تو که عرضه ی عاشق شدنم نداری بتمرگ سر جات یه دستی به سر و روی اطاقت بکش...

نمیگی نا غافل مهمونی چیزی سر زده برسه...

اونوقت نمیگن این چه وضعیه....

حالا فعلا همینی که هست...

و من امروز یک سوم پازل را چیدم...

و بعد از جورشدن هر ردیف به مامان جانمان میگفتیم ببین چه دختر نابغه ای داری..

مامان جانمان هم مثل اینکه دیگر از حال و وضع روحی و جسمانی مان نا امید شده بود سرش را تکان میداد به علامت اظهار تاسف...میدونم این جمله از لحاظ دستوری کاملا غلطه..عشقم کشیده اینطوری باشه ..صحبتیه...؟!

خوب چاره چیست..همینی که هست هست دیگه....

من صمیه هستم کسی که دلش میخواست زندگی رو به سادگی یه بازی گرگم به هوا ببینه...

اما زندگی اینطوری نبود ...

آدما دلشون نمیخواست مثل تو کارتونا با هم رو راست و مهربون باشن...

و بهم دیگه بگن آی لایک یو...لایک و به معنی دوست داشتن بگیرین نه شباهت... چون فعلا گند زدن به واژه ی لاو به خاطر همین فعلا از همون لایک استفاده میکنیم..قشنگ ترم هست..

خلاصه..

امشب عهدی میبندم با خودم...مثل باقی عهد و پیمان هایی که با خودم میبندم و به ثانیه ای فراموش..

اما این دفعه جدی جدی پاش هستم..

اگر تا تمام شدنم پازلم اتفاقی افتاد که افتاد ...

و گرنه ...

می بینید...

و گرنه ای ندارد...!

 

حالا پازل تموم بشه یه تصمیماتی میگریم...

_ باز که بیداری تو...

_ نه دیگه داشتم میخوابیدم....

_ چرا دروغ میگی...؟

_ دروغم چیه..تو بخواب..منم الان میام...

_ نه دیگه فکر کردی با این تق و توق تایپ کردنت خوابمم میبره..

_ نه دیگه تموم شد...

_ تو که هی میگی تموم شد و هی تایپ میکینی..

_ خوب دارم حرفای خودم و خودت و مینویسم...

_ که چی بشه...؟

_ که نوه هام بیان بخونن..

_ که بخونن که چی بشه..

_ که بفهمن...بدونن..که مامان بزرگشون هم بلد بوده عاشق بشه....

_ نه تو بمیری...؟! جدی تو عاشق شدنم بلدی ....؟

_ خوب نه کامل ..اما تا  حدودی میدونم یعنی چی...

_ خوب..یعنی چی...؟

_ یعنی وقتی طرف و می بینی قلبت شالاپ شلوپ میکنه...احتمالا صورتت و کف دستات عرق میکنه...صدات میلرزه...

_ خوب اینا که گفتی علایم پر کاری غده ی تیروئیده که...

_ آره اتفاقا غده ی تیروئیدم پر کاره...

_ خوب دیگه ....

_ وقتی ازش دوری چشمات داغ میشه...دلت میخواد همیشه ببینیش و پیشت باشه...

_خوب....

_ دوست دارم اونم اگه دوسم داره بهم بگه....

_چقدر مطمئنی که دوست داره؟

_ احتمالا پنجاه درصد...شایدم کمتر ...اما خوب پنجاه پنجاه میگیریم که نه سیخ بسوزه نه کباب...

_ خوب ..نمیدونم والا...خودت میدونی...اما یه چیز و بدون...عشق و عاشقی آخر و عاقبت نداره...

_ خوب به خاطر همین حرف توئه که تا حالا تنها موندم...بس که از هر پسری که اومد طرفم ترسیدم..

_ خوب به نظرت پسرا ترسناک نبودن...

_ خوب چرا بودن...

_ پس دیگه چی میگی...؟پاشو جای این کارا یه پتو بیار بکش رومون که یخ زدیم...

_ پس عشق چی میشه...؟

_ واسه عاشق شدن وقت بسیار است...اما خواب خیلی مهم تره...

_ .........

_ میری یا بیام بزنمت...

_ کی..؟! تو من و بزنی...؟ غلط اضافه...!

_ (بالشی را به سمت کله ام پرت میکند....)

_ (منم کیبرد و به سمتش پرت می کنم.....و این آخرین کلمه رو هوا ثبت شد : خواب مهم تر از عشق است...و عشق مهم تر از هیچی...)