تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

هوا گرم بود و آفتاب میدرخشید بر خنگیت من...!
نویسنده : صمیه - ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٦
 

 

بله من بدو بدو دوییدم تا رسیدم به ماشینای سیدخندان_ انقلاب...سوار که شدم مهدیه زنگ زد گفت صمیه من نمیتونم بیام..

گفتم یعنی چی...؟

گفت یه کاری شد نمیتونم بیام...صداشم بغض داشت گفتم نکنه وبلاگ و خونده دیده نوشتم غر غر و بهش بر خورده..گفتم ولی من دیگه تو راهم میرم...

توی راه خودم با خود فیلسوفش اینچنین سخن گفت ...

_دیدی...

_ چیو دیدم..؟

_ دیدی تو طالعت تنهایی اومده...

_ برو بابا....کار داشت خوب نتونست بیاد...

_ خوب زنگ بزن یکی پاشه باهات بیاد ...

_ نه اتفاقا میخوام تنها برم عادت کنم...

_ ا نه بابا ..کی بود میگفت خیلی تنهام...تنهایی نمیتونم اجرا ببینم...

_ اون مال اون شب بود...تو مثل اینکه یادت رفته من با یه حس بیشتر از ٢۴ ساعت نمیتونم درگیر باشم...

_ اهان یعنی الان ٢۴ ساعت گذشته....برو خودت و سیاه کن...من قناری رنگ میزنم جای کلاغ میدم دست مردم...

_ کلاغ و رنگ میکنن میدن جای قناری دست مردم نه قناری رو...

_ ا ...راست میگی...

_ شما عالم و بالغ و کاملی...

_خوب حالا قناری کلاغ...فنچ من چه میدونم...زنگ بزن یکی بیاد باهات..

_ ول کن تو رو سر جدت...بزار آروم زندگی مون و بکنیم..

_ میگم زنگ بزن..

_ آخه به کی...؟

_ به کسی که فکر میکنی الان اون دور و براست و اگه بهش بگی باهات میادش..

_ آخه ...

_ آخ و اوخ نداره...بزن...

_ (من گوشی ام را از کیفم بیرون میارم...از بالا تا پایین یه نگاه میندازم...قفلش میکنم میذارم تو کیفم...)

_ چی شد پس...

_ یه کلمه دیگه حرف بزنی پرتت میکنم از ماشین بیرون...

_ (روشو میکنه به سمت پنجره و آدما رو نگاه میکنه و اشکش و یه جوری که من نبینم پاک میکنه)

آقا خلاصه من با خود فیلسوفم (آخه من خیلی دوست داشتم فیلسوفم باشم یکی از ارزوهای دوران کودکیم بعد از کالبدشناس شدن...)

رسیدم دم تالار مولوی یهو یه آقایی گفت هی خانم کجا کجا...؟

گفتم دارم میرم اجرا ببینم..

گفت تعطیله مگه تلویزیون نمی بینید..

توی دلم گفتم نه تلویزیون به چه دردم میخوره..یعنی اصلا وقتش نیست...

خلاصه از در مولوی میام بیرون یه زنگ میزنم به شکوفه میگم چه خبر تئاتر شهرم تعطیله..؟ که میگه آره تعطیله و منم شروع میکنم به پیاده روی...

نمیدونم از کدوم راه به کجا رفتم و از کدوم کوچه پس کوچه پیچیدم تو کدوم کوچه...

میخواستم همون کار همیشگی رو با خودم بکنم...ذهنم و سر کنم..انقدر پیاده روی کردم تا یه جایی به خودم اومدم دیدم رسیدم سیدخندان...

و توی یکی از کوچه هایی که شیب زیادی داشت وقتی به نفس نفس زدن افتادم تازه یادم اومد که دریچه ی میترال قلبمان ۶ سال پیش به تشخیص دکتر تنگ بود و سر بالایی و پله مضر...

بعد نگاه کردم دیدم کف کفشم تخته و صدای دکتر تو گوشم پیچید که هی دختر کمرت میشکنه برو یه کفش طبی بخر...

خوب این کفش طبی ها اکثرا مدلشون مثل مال پیرزن هاست ..من دوست ندارم...

ولی یکی از خوبی های پیاده رویم این بود که شعری که صبح گفته بودم رو به این شکل تغییرش دادم و اونم درست زیر پل سیدخندان...

" پازل هزار تکه حل نمی شود

 ترسم بمیرم و هرگز نبینمت...!  "

البته توی تاکسی که سوار شدم شروع کردم یه مدل دیگه هم نوشتن..البته به تقلید از استاد بزرگ محتشم کاشانی...

"پازلی ، پازل هزار تکه ای تو

نه به هر صراط مستقیمی تو

ننمایی رمز جدولت را تو

من و سر در گم و رسوا نموده ای تو...! "

اینم یه مدل دیگه ش بود...

حالا شاید مدلای بیشتری هم داشته باشه ولی از بین بیشمار احتمال این مدلش به ذهن من خطور کرده...

کلا در زندگی بیشمار احتمال هست و من به حکم همان بیشمار احتمال ...

امروز طی همان پیاده روی طولان ام به این نتیجه رسیدم که شاید تو من را اصلا هم دوست نداری و من در توهمم گویا...!

تا بعد...