تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

من را ز دیده بسی آه است و کشش...!
نویسنده : صمیه - ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٤
 

 

بیش از این منت وصل ای دل از آن ماه مکش         گر کشد هجر ترا جان بده و آه مکش

وصل بی منت او با تو به یک هفته کشد               گو وصالی که چنین است به یک ماه مکش

چون محال است رساندن به هدف تیر امید           تو کمان ستمش خواه بکش خواه مکش

همت از یار مرا رخصت استغنا داد                      تو هم ای دل پس از این پای از این راه مکش

سر بلندی مکن از وصل از آن شیرین لب              منت خسروی از همت کوتاه مکش

چشم بی غیرت من گر شود از گریه سفید         دگرش سرمه ز خاک ره آن ماه مکش

یا وفا یا ستم از کش مکشم چند کشی           گویی آزار پر کاه بکش گاه مکش 

                                             محتشم دیده ز بیراهی آن سرو مپوش

                                           رقم بی بصری بر دل آگاه مکش

آخ ...

خدا رو شکر شعر های محتشم هست...

و جدی جدی وصف حال من را همیشه در شعرهایش خوب بیان کرده است...

محتشم بخوانید این صد دفعه....

که اگر نخوانید..

اصلا به من چه...

من به شدت تنهام...

زنگ زدم به مهدیه با هم بریم تئاتر...

این شما و این دیالوگ های من و مهدیه..

س : سلام باقالی بو گندو....

م:  سلام سیب زمینی سرخ شده ی عینکی...

س : ببین پایه ای بریم تئاتر...

م : چه اجرایی..؟

س : مکبث...میگن کار خوبیه..

م : تا کی هست..؟

س : میگن تا اخر هفته ...هر روز دو سانس اجرا دارن...

م : بلیطش چند...؟

س : ٧ هزار تومن مفت....

م : نمیخواد بریم...هفته ی دگه بریم پرفسور بوبوس...

س : خوب اینم می رفتیم....

م : نه نمیخواد گرون میشه...

س : راست میگی...نمیخواد بریم میریم همون بوبوس..

م : ....

س : میگم فردا (یعنی امروز جمعه چون پنج شنبه با هم حرف زدیم ) بریم نمایشگاه کتاب...

م : بریم تو اون شلوغی چی کار...

س : راست میگی ها جمعه هم هست ملت ریختن...

م : میخوای شنبه بریم...

س : نه نمیخواد قراره احمدی نژاد بره...بریم چی کار...تو اون شلوغی...

م : اصلا ول کن شنبه ساعت ۴ چهارراه ولی عصر میریم مولوی یه اجرا میبینیم...

س : تو که گفتی بوبوس...

م : اون که بلیطش گیر نمیاد...

س : اصلا میخوای بریم کتاب فروشی هاشو تماشا کنیم...

م : فکر خوبیه...

س : پس تا یکشنبه...

م : تا یکشنبه...

.................

به همین راحتی دیدن کار مکبث و از دست دادم...

_ خوب تنها میرفتی...

- تنها میرفتم چی کار...؟ من تنهایی دوست ندارم...

- آدم وقتی بزرگ میشه که یاد بگیره چطوری با تنهاییش کنار بیاد...تازه تنهایی تئاتر دیدن که خیلی کیف میده...یادت نیست...بهترین اجراهایی که دیدی رو تنها دیدی...

_ الان نمیتونم...اون موقع فرق داشت...الان حالم خوب نیست...اون موقع حالم بهتر بود...برام مهم نبود...

- الانم اگه بخوای میتونی ...محکم باش...

_ نمیتونم..نمیشه...احساس میکنم دچار آن رگ پنهان اشیا هستم...

- رگ پنهان دیگه چه صیغه اییه؟

_ سهراب میگفت...وعشق...

_ آهان بوی خوش اکسیر میدهد...

_ای بابا دست رو دلم نذار...

- چه مرگته باز..؟! باز دوباره خل شدی...

_ نه...تنهام...خیلی هم تنها...

_ پاشو برو توی یه کافه تنها بشین به بخاری که از روی قهوه ات بلند میشه نگاه کن...

_ قهوه ی خالی دوست ندارم...شیر قهوه دوست دارم تا بتونم شیرینش کنم...راستی میدونست کافکا هم مثل من شیر قهوه دوست داشته...

_ آدمای کوچیک دوست دارن خصلت های رفتاریشون و بچشبونن به آدمای بزرگ...

_ من که نگفتم اون مثل منه..گفتم من مثل اونم...

_در هر صورت جفتش یکیه...

_ تو اصلا چی میگی...؟! چی میخوای...؟!فقط بلدی نصف شبا پاشی بیایی اینجا اعصاب من و بریزی بهم...مگه خودت خونه زندگ نداری...

_ نه...

_ خوب همین جا بشین فقط صدات در نیاد میخوام کتاب بخونم...

_ چی هست...

_ جنگ وصلح...

_ اوه...چند وقته داری میخونیش...

_ یک هفته...خوب وسطش کلی کار پیش اومد نشد...اصلا از رو کم کنی تو هم که شده امشب تمومش میکنم...

_ لازم نکرده...شما همون روزی ٢٠٠ صفحه مطالعه کن ...سر ماه اگه چشمات از حدقه نپرید بیرون با من...

- چشمای خودمه به تو چه...دوشت دارم کتاب بخونم باهاش...

- ببینم اینجا آبنبات چوبی هم پیدا میشه....

_ آره...برو تو اشپزخونه..کابینت کنار گاز ....کشوی اولی...توی یه کاسه ی گل قرمز...

- مرسی...راستی چه طعمیه...؟

_ توت فرنگی...

_نمیخوام خودت بخور...

_ چرا...؟

_ من هندونه ایش و دوست دارم...

_ به جهنم....خودم میخورمش...

_ .........

- ها چی شد...

_ نظرم عوض شد...خودم میخورمش...

-خوب بخورش...چی کارت کنم...میشه یه دقیقه خفه شی من کتابم و بخونم....

_نه...

_ای خدا چه گیری کردیم نصفه شبی...

_ (صدا از توی اشپزخونه) پس کو این آبنباته...؟!