تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

les choristes
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۳
 

 

بله ...تیتر نام فیلمی است فرانسوی....اگر مثل من عاشق مدرسه و خاطرات دوران کودکی تان هستید..بعید میدونم از این فیلم خوشتون نیاد...

پسرک عینکی با موهای فرش...که به خاطر انشاهای خوبی که مینویسه جایزه میگیره ...پسرک صورت فرشته ای که موسیقی را خوب میشناسه و چند شخصیت اصلی به اضافه ی ماتیو معلم مدرسه...

با دیدن این فیلم شغل های پیشنهادی ام را برای اینده مینویسم شاید نوه هایم یک روز امدند و اینجا را خواندند...دوست دارم بدانند مادربزرگشان چه طور ادمی بوده...از چه چیزهایی خوشش می آمده...

حالا دیگر نمیگویم برای چه کسی می نویسم ...

خوب مسلما برای نوه ها و نتیجه هایم...

و الیته کسانی که من را همینطور که هستم دوست دارند..

١)معلم مدرسه ی بچه های استثنایی..(هنوز اون روز که رفتم مدرسه شون جلوی چشمامه معلم بد اخلاقشون میگفت محدثه همون دختر ١٢ ساله ی ۴٧ کروموزومی نمیدونه قرمز یعنی چی...سبز یعنی چی...امروز یاد میگیره فردا یادش میره..کنارش رو زمین زانو زدم ...کتاب ریاضیشو در اوورد گفت کتاب فارسیه...گفتم نه ریاضیه...گفت نه فارسیه...یه نگاه رو جلد کتاب کردم گفتم آره راست میگی فارسیه...کتاب و باز میکنه توی صفحه چند تا عکس گل قرمزه..میگم چه رنگیه..میگه قرمز...اعصابم میریزه بهم چون محدثه تعداد چکش های صفحه ی قبلم درست گفت..فقط اشتباهش این بود که کتاب ریاضی و با فارسی نمیتونس از هم تشخیص بده...این بچه ها یه کم مهر میخوان ...که معلماشون ازشون گاهی اوقات دریغ میکنن و حق هم دارن..خستن...خودشون هزار تا فکر و گرفتاری دارن...اصلا من نمیدونم چرا یکی نیست بیاد این معلما رو روانشناسی کنه ببینه اصلا به درد اینجور بچه ها میخورن یا نه ..کلا توی همه ی مدارس باید یه ناظر به رفتار و اعمال معلم ها باشه...خیلی وقتا همین معلما مسیر زندگی یه آدم و عوض میکنن....)

٢)کار کردن توی یه کافه بعد از تعطیل شدن از مدرسه...نیمه وقت مثلا از ٢ بعد از ظهر تا ٨ شب...فک کن کافه هم مال خودت باشه...چه کیفی میده...

٣) فیلمسازی ....از اون کارایی که خیلی دوست دارم...از اونجاییکه فیلم ساختن ساعت و روز مشخصی نداره میزنیم برای ساعت ٩ تا ٢ بامداد...

۴) بازیگری...خوب پنج شنبه و جمعه رو اختصاص میدیم به بازیگری...

۵ )آخ یادم رفته بود ...دفتر مشاوره خانوادم روزای زوج از ساعت ۴ تا ٧ بعد از ظهر در خدمت تمام دوستان و اشنایان مشکل داره...اگر احیانا دلتون خواست و بعد از عمری عروسی کردید فقط خواهشا زودتر، بعد اگه خواستید طلاق بگیرید یه سری به من بزنید تا کلا نظرتون رو عوض کنم...

دیگه شغل دیگه ای به ذهنم نمیرسه اگه رسید میگم...

خوب فیلم رو هم که حتما تهیه میکنید و می بینید...اگه کسی هم نداشت به ایمیل خصوصی بنده یه میلی چیزی بزنه در اسرع وقت به دستش میرسونم ..اگه  میلش باز بشه ها...

یکی از دیالوگ های چالش انگیز بین من و یک از دوستان چند روز پیش اینچنین رقم خورد ...تا دوباره مجبور شوم خودم را از نو تجزیه و تحلیل کنم...

بماند که استاد سمینارمان آقای زرندی گفت روانشناسان عادت دارند مدام خودشان را تجزیه و تحلیل کنند به همن دلیل حساسیت ها رفتاری خودشان را روز به روز بالاتر می برند و اگر روح شکننده ای داشته باشند مسلما زیر این تجزیه تحلیل ها تاب نیاورده مقاومتشان را از دست میدهند و چه بسا دچار اسکیزوفرنی شوند...

حالا شده کار ما...این چند وقته انقدر خودم رو تجزیه و تحلیل کردم که احساس می کنم توانایی رفتن تا سر کوچه و خریدن نان را هم ندارم...

هر چیزی عمل است و هر عملی را عکس العملی...

کلا همه چیز ریخت به هم با این دیالوگ ها...

_دوست پسر داری..؟

-نه...

-خیلی خوشحالی که نداری...؟

- نه..

_پس افتخار میکنی که دوست پسر نداری...

_ افتخار نمیکنم...ولی اینطوری راحت ترم..

_ چطوری ..؟ لاس زدن با پسرای دو رو برت...

_ یعنی چی...؟

_ یعنی همین...کسی که با یه نفر دوست میشه حداقل تکلیفشو با آدم های دورو برش معلوم میکنه...آدمای دورو برش هم تکلیفشون رو با اون آدم معلوم میکنن...پس صرف دوست پسر داشتن یا نداشتن..دوست دختر داشتن یا نداشتن نشون دهنده ی خوب بودن یه ادم نیست..خیلی وقتا آدمایی که باکسی دوست نمیشن به خاطر اینکه دوست دارن همه رو یه جا با هم داشته باشن...

_ اما من همچین آدمی نیستم...من فقط الان نمیخوام با کسی دوست شم..

- میشه بپرسم چرا...؟

_ شخصیه...

_ به هر حال سعی کن خیلی زودتر با کسی دوست بشی...اینطوری خودت هم راحت تری...

_یعنی فقط به خاطر اینکه راحت تر بشم...

_ نه فقط اون...خوب بالاخره چقدر میخوای بشینی تو خونه..مگه توی فیلم الیس در سرزمین عجایب اون پیر دختر دیوونه رو ندیدی که همش منتظر کسی بود...تازه فکر کنم اگه اشتباه نکنم رو صورتش زیگیلم داشت....

_ یعنی هر کی عروسی نکنه زیگیل میزنه..

_ بله که زیگیل میزنه...تنهایی زیادم خوب نیست..

- اما من الان دارم از تنهایی م نهایت استفاده رو میکنم....

_ میدونم ولی خیلی بهتره آدم وقتی وارد یه جمع میشه سعی کنه همیشه با یه نفر خاص دیده بشه..نه هر دفعه با یکی...

_ من که همیشه و همه جا بدون کسی در جایی ظاهرمی شم...نهایتا یا الهام دوستم باهام بوده...یا مهدیه...اصلا معلوم هست چی میگی نصفه شبی..گرفتی ما رو نه...؟!

_ تو هنوز کله ت پوکه...نمی فهمی این چیزا رو..

_ ول کن بابا حوصله داری...خوابم میاد ....اگه میشه این بحث و برای یه شب دیگه مفصلا ادامه ش بدیم...حیفه حس خوب یه فیلم  و با این ار و تیزا بریزیم بهم...

_ تو هر وقت پای این جور حرفا میاد وسط یه جوری شونه خالی میکنی...

_ شب به خیر...این یعنی گوزیدی عزیز من...بی خیال ما شو برو یکی دیگه رو پیدا کن...

...............

امروز احساس اعتماد به نفس و خوشبینی خیلی زیادی بر شخصیتم حاکم شده بود که من تمامش را به مدل جدید موهای سرم ربط میدهم...

اگر میخواهد اعتماد به نفستان زیاد شود..از کمر به طرف پایین خم شوید سر خود را پایین بگیرید و در همان حال موهای خود را جایی نزدیک پیشان دم اسبی کنید...

اولش یه کم موهاتون کش میاد اما کم کم حس خوبی میده....چون شما موهاتون در خلاف جهتی که همیشه هست بستین...موهاتون ایمپالس هایی رو به سمت قشر خاکستری مغزتون میفرسته...که باعث میشه جزایر لانگر هانستون شروع به ترشع دوپامین کنه...و همین ترشع دوپامین بر غدد فوق کلیوی اثر گذاشته باعث ترشع سروتونین میشه که خلق شما رو مثبت میکنه...

تازه لذت بیشتر و وقتی میبرید که یهو کش و از روی سرتون به سمت بالا بکشید و بعد یه درد چندش آور غریبی به شما دست میده موقع برگشتن موهاتون به حالت اولیه ش..

راستش کلا موهامو اینطوری بستم واسه ی  لحظه ی چندش آور باز کردن آخرش...

ولی مغزآدم کش میاد ...بی خیال شین ..همون موهاتون و ببافین خیلی شیوه ی بهتری..

تازه به خلاقیت ذهنم کمک میکنه....

خوب روی میزم طبق معمول شتر با بارش گم میشه.... وایشالا روزی که به قول مامان معلوم نیست کی از راه میرسه که قراره فردا باشه قراره جمع بشه...

کلا سخته اطاق و جمع و جور کردن...تازه من توی ریخت و پاش وسایلامو بهتر پیدا میکنم....

نظم به من احساس استرس میده...ادم و یاد آهنگ رادیو اون برنامه بود که میگفت در همچین روزی فلان دانشمند پا به عرصه وجود نهاد ...اسم برنامه چی بود ...به رنگ تاریخ...زنگ تاریخ....

حالا اسمش مهم نیست مهم این بود که صدای اهنگ میومد و من و خواهرم بدو از این سر خونه میرفتیم اون ور دنبال خط کش و مقنعه و جوراب و کتاب...از اون ورم آقا شیری راننده ی سرویسمون بوق میزد که یعنی تا ده میشمورم اگه نیایین رفتما...

خوب چون فردا کلی کار دارم...و اقا شیری زیاد هم واسم صبر نمیکنه...همین جا شما رو به خدا میسپارم...

نم نم بارونی که داره میاد و دریابین...حیفه ها...

شب خوش....