تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

غزل افطار کن...غزل...هی شاعر بی شعر...
نویسنده : صمیه - ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٢
 

 

امروز آخرین روز کلاس های دانشگاه بود ...

برای من...

و نمیدونم چرا هیچ حسی ندارم...

چهار سال مثل برق و باد گذشت...

کی باور میکنه...

انگار دیروز بود که با مترو رفتم دانشگاه...

ورامین...

خیلی دور بود و سال اول بعد از رفت و آمد به دانشگاه به جرات میتونم بگم تا دو روز بعد از خستگی می افتادم...

بعد کم کم عادت کردم...

خدا عادت و واسه همین چیزا گذاشته..

الان تازه رسیدم...

نمیدونم چرا میام اینجا این چیزا رو مینویسم..

بی خیال بذار تا حس و حالم خوبه بیام بنویسم...

حتی اگه هیچکی نخونه...

_مگه اصلا مهمه کسی بخونه...؟

_یعنی مهم نیست...؟

_چرا همیشه سئوال و با سئوال جواب میدی...؟

_چرا همیشه میخوای به خودت ثابت کنی چیزی مهم نیست...؟

_باز که سئوال و با سئوال جواب دادی...

_ تو حالت خوب نیست...

_ نه خوبم...

_خوب نیستی...

_ من میرم تا تو راحت اشک بریزی...

_ من الان گریه ندارم...

_ چرا چشمات تب داره..پره...گریه کن...میترکی ها...

_ به جان خودم گریه ام نمیاد...

_ گریه کن...

_میگم ندارم...

_گریه کن..خجالت میکشی...؟ میترسی بگن اشکش دم مشکشه...؟بذار بگن...

_ ببین من دو کار و هیچ وقت تو جمع نمیکنم...یکی نماز...یکی گریه....(در مورد نماز مگه اینکه مجبور شم...)

_ پس من میرم...تو گریه کن...

_ عجب گیری کردیما...گریه م نمیاد...

_هر جور راحتی... اما دستمال اون گوشه رو میزه...

..........

تموم شد...

بدو بدو...

شیش صبح دوییدنا...

ترس مسافر کشای بدون آرم...

صلوات نذر کردن و وان یکاد خوندنا..

اتوبوسای غراضه ش...

حالت تهوع توی اتوبوساش...

یخ زدن تو اتوبوسای بدون بخاریش...

عرق ریختن تو تاکسیای گاز سوز بدون کولرش...

یخ زدن اب تو شیر آب..

دوییدناش...زمین خوردناش...

بغض بعد از امتحانایی که بد میدادم...

خوشحالی غیر قابل وصف بعد از امتحانای خوب داده شده...

وای...

ساندویچ کوکتلش...همبرگراش...با اون نونای نازک و با مزه اش...

تک تک روزاش..لحظه هاش...جا گرفتن تو سرویس...

وای...

دارم میمیرم از خواب ...

خاطره ها میتونن وایسن...

ولی پلک من قدرت ایستادن نداره....

من خوابم میاد...

میرم یه کم بخوابم...

شاید دوباره اومدم نوشتم....

شایدم نیومدم...

راستی...

حس یه صندلی رو دارم که هیچکی دلش نمیاد روش بشینه...

تشبیه بدی بود میدونم...

تشبیه بود جدی نگیرید...

تا بعد...

امضا: صندلی سه تیکه ی زرد توی مترو...