تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

اتل متل توتوله گاو حسن چه جوره...؟
نویسنده : صمیه - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۱
 

 

امروز گذشت...

البته نه هنوز کامل ...

هوا رنگ عصر است...

شاهین نجفی داره تو گوشم مدام به زمین و زمان غر میزنه...

آدم نباید زیاد از این آهنگا گوش بده...

ادمای داغون توانایی داغون کردن آدمای پیرامونشون و دارن...

من داغون...

تو داغون...

همه داغون...

شهر آدم های داغونه اینجا...

مامان دیروز مهمون دعوت کرد من اصلا حوصله نداشتم...

تازه رفتن...

و من نشستم دارم تحقیقم و تموم میکنم می مونه یه مقاله که باید پاشم

برم کافی نت سرچ کنم بعد ازش پرینت بگیرم بذارم ته تحقیقم...

خیلی زشته آدم توی عصر تکنولوژی پرینتر نداشته باشه...

نه...!

یادم باشه به بابا بگم بگیره...

چیزی در من وجود داره نسبت به پیشرفت و تکنولوزی...که من و بیزار میکنه...

 یکی از ارزوهام این بود که تو زمان قدیم به دنیا میومدم..همون قدیما که ماشین نبود...

من عاشق کشف کردن و پیدا کردن بودم..

اما الان چه چیزی هست تا حس کنجکاوی من و خاموش کنه...

همه چیز سالها پیش کشف شده..

هنوز هم قطب نما برای من هیجان انگیز ترین چیز روی زمینه....

بعد ساعت...

به خاطر همینه که ساعت نمیتونم به مچ دستم ببندیم..

ساعت به نظر من مقدس ترین اختراع آدمیزاد بود بعد از هواپیما...

و هیچ کس نمیدونه من چقدر کنجکاوم اونقدر که خیلی وقت ها با ذره بین می افتم به جان

برگ های شمعدانی تراس خانه تا ببینم اب چطور و از کجا از خاک وارد برگ میشه...

بابا دوست داشت دکتر شم...

خودمم لباس سفید دکترا رو خیلی دوست داشتم...

من اولین انتخاب رشته م واسه دانشگاه میکروبیولوژی بود...

هنوز که هنوزه هم دوستش دارم...

کلاس اول راهنمایی معلم انشا موضوع داده بود دوست دارید در آینده چه کاره شوید...من انشایی نوشتم که تویش دوست داشتم کالبدشکاف شوم..

مثل همیشه همه به من خندیدند...

و من بعد از ظهر وقتی بابا ماهی قزل آلای پاک نکرده ای اوورد خونه با چاقو افتادم به جونش...

مامان کله ی ماهی رو داد گفت بیا با این بازی کن...

باورتون نمیشه از تو چشم ماهی دو تا مروارید دراووردم...

من اون روز کشف کردم ماهی یا تو چشمشون مروارید دارن...

مرواریدارو گذاشتم توی جای نوار فیلم دوربین عکاسی و یه کم روش الکل سفید ریختم...

فردا بردمش مدرسه به بچه ها نشونش دادم...

کلاس پنج دبستانم عاشق حشره ها بودم...

یه کیسه داشتم توش پره پروانه ی مرده بود...

یه عکس با مزه هم دارم با دندونای سیم پیچی شدم دارم به دوربین میخندم و تو دستم یه کیسه رو تو هوا تاپ دادم...

توی کیسه پر بود از پروانه های مرده...

حالا من از پروانه ای که سراسیمه خودش و به شیشه ی اطاق میکوبه می ترسم...

می گم آدما وقتی بچه ن بهترن بگین نه...

۵ ساله بودم که دوست داشتم نجار بشم...

با چکش مدام میزدم به درو دیوار ....نه چکش واقعی چکش پلاستیکی...

من هنوز عاشق کشف کردنم...

وقتی چیزی کشف شدنش تموم میشه اون کار و ول میکنم میرم سراغ یه کار دیگه...

شاید بازیگری تنها کاری بود که کردم و هنوز درست کشفش نکردم...

نوشتنم واسه ی من مثل کشف کردنه...

کتاب خوندن...

و زدن سازی که هنوز یادش نگرفتی...

حتی رقص...

حتی تو بگو عشق ولی من همچنان میگویم دوست داشتن...

من خیلی وقت ها دوست دارم یه کوله بندازم رو دوشم و تنهای تنها بلند شم برم تو کوه و دشت و دمن...

و کشف کنم..

اینبار نه چیزهای پیرامونم و ...

خودمو...

خود ...خود....خودمو....

هی...

شاهین نجفی...

نظرم عوض شد...

باید تو رو هر روز گوش داد...

________________________

به کسی..

جایی...

قول دادم...

ار و تیز نکنم....(ارو تیز یعنی چرت و پرت ..اراجیف..لغتی قراردادی است)

..............................................

..............................................

 

فعلا چیزای کشف نشده ی بیشتر و مهم تری از..... هست...

مگه نه..؟!

___________________

وای این آهنگ شاهین نجفی عالیه...یه کمش و مینویسم...

>>>>>>>>>>>>>

 

 

یه مرد که واژه ی مرد و رو سفید کرد

یه مرد که مرگ و واسه انسان بعید کرد

یه دشت بود که کوه پیشش زانو زد

یه مرد به شکل اسطوره ای هر درد

خط بطلانی بود روی تز سقوط عشق

اون تموم  واژه ها رو دوباره تعبیر کرد

پر گرفت و تو اوج قصه مرثیه نخوند

اون آب و آتش و تو شعر بغل هم نشوند

وقت هرکی از سایه ی خودش دیگه می ترسه

پشت هر دیواری  یه کسی داره میلرزه

وقتی برادرمون یا رو داره یا تو بنده

وقتی به هر زن سرکش و یاغی میگن جنده

فروغ و شعر تو زندگی مون تکثیر کرد

فریدون قصه رو دوباره تصویر کرد

گم نشد چشاشو رو مرگ اقاقیها نبست

نشست  ...اما وقتی که پاشو زدن نشست...

او خم نشد تو اوج و ایستاده مرد

از خورش درگاه ضحاکی نخورد

پدر....! تو تکثیر یه درد دوباره ای

پدر...! تو معنی زندگی شاعرانه ای

پدر..! تو خشم کوچه ای که تو مشتته

پدر...! تو شاعر نسلی هستی که پشتته

.......................

روزی که حافظ و تو خیابونا چرخوندن

واسه خیام بی خدا حبس تعزیزی بریدن

روزی که صادق و به جرم خودکشی کشتن...

.........................

ستاره دیگه تو آسمون نبود تو اوین بود

زیر پای تک تک بچه هامون مین بود

تموم پنجره ها بسته شد سیاه شد

امید یه نفس راحت کشیدن تباه شد

برادر برادرو فروخت و پدر مادر و

به لجن کشیدن هر چی اعتقاد و باورو

خدا نشست و گریه کرد و خداییش و پس داد

ابلیس از غصه مست کرد هر چی خورد پس داد

کلمه ها رو که از تو کتابا دیگه ستن

هر چی واژه بود نشوندن و گردن زدن....

_______________________

خیلی طولانیه بقیه شو یه جوری گیر بیارین گوش بدین که عالیه..

من از صبح ده دفعه گوش دادم...

هر دفعه حالم و بد کرده...باهاش هق هق گریه عجیب هماهنگی داره...گوشش دادین گریه کنین حتما....

لا مصب...

من برم کافی نت...

عصر همتون به خیر...

راستی اگه گذرتون افتاد و اینجا رو خوندین نظری چیزی بزارین بد نیست...!