تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

آخ سه تارم و به من پس بده تا تصدیقم حاضر شه...!
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٠
 

 

بله همین طور که در تیتر مشاهده میکنید سه تارم دو ماهی می شود دست یکی از بچه ها ست و وقت نمیکنم برم بگیرمش...دلم براش تنگ شده...یه اموزشگاه خوب پیدا کردم تو سهروردی هویزه..یکی از بچه ها خیلی تعریفش را کرد...اسم استاده یادم رفت ولی عکس طرف و دیدم سن بالا با ریش سفید بلند...

این دفعه باید سر کلاس با خودم همراه عاقل و بالغ ببرم...والا دلمون به پیرمردها خوش بود که زد و تو زرد از آب در اومدن...اونوقت هی بگین چرا تو جامعه اعتماد متقابل وجود نداره..خوب معلومه که نداره ....من خودم به عنوان یه آدم خوشبین واقعا تا حدودی بد بین شدم..

اگر کلاس خوب سه تار سراغ دارید بنده را در جریان قرار دهید...بد جور هوس کرده ایم..

مامان هنوز اصرار داره ویولون...بابا جان من ویولون سخته...هر چند من خوب از حق نگذریم تا صفحه ی شش کتاب اموزش ویولون روح الله خالقی رو میزنم...ولی خوب الان حس این یکی اومده من چی کار کنم...

تا حس ساز دیگری در من بیدار نشده مثل کوزه بهتر برم همین سه تار و یاد بگیرم بعد دوباره ویولون...

کلا یکی از مشکلات شخصیتی و پایه ای در من ادامه ندادن یک کار به طور جدی و حرفه ای است...

که تماما بر میگردد به جهان بینی خاص خودم که میگوید این دنیا سراسر بازی کودکانه ای بیش نیست که آمده ایم دنبال توپ قلقلی حسنی نگو بلا بگو بگردیم تا بلکه سر راه بیاوریمش بفرستیمش حمامی چیزی ناخناشو بگیریم...

و در آخر هم حسنی نگو بلا بگو ...حسنی گل و آقا بود ...مثل یه پنجه افتاب و ...

خلاصه باقی ماجرا...

حالا توی این زندگی مگر میشود چیزی را جدی گرفت...؟!

نه والا....

چون کی فکرش و میکرد ...بنده...سبیه ی کوچیک بابا محمد و مامان نسرین...

عضو خاندان ١۴٩ نفری خانواده ی بابام اینا...

عضو خاندان ٣٠ نفره ی مامانینا...

عضو گروهک مبارزه با زدن گربه های شهر با شلیک هوایی ...زمینی...تک تیر انداز...خمپاره انداز ...تیر افکن...و البته تیر فشان...

عضو گروهک کلاهک هسته ای برج سازان ضد زلزله ی استان تهران...

عضو مبارزه با مفاسد اجتماعی...اعم از زنان خیابانی ..مردان اوباش...کودکان سر راهی...کودکان متکدی...زنان در راه مانده...ماندگان در راه...بی پول ها..بی خانه ها..چادر نشینان..حلبی اباد ها...و...

عضو کنوانسیون ژنو به شماره ١٩٧ که هر راننده ای باید از سالم بودن کمر بند ایمنی خود حاصل پیدا کرده و اگر کمربند ایمنی به هر طریقی باز نشد...روی صندلی نشسته ...ماشین را در حالت خلاص قرار دهد..و در یک لحظه ضامن کیسه ی هوا را بکشد تا تمام محتویات مغزش بپاشد روی شیشه و صندلی و داشبورت...

اگر ماشین شما مجهز به کیسه ی هوا نبود منتظر خودروهای امدادی مانده تا در اسرع وقت ماشین شما را تا تعمیرگاه بوکسور کنند...

ترجیحا کیسه ی هوا نداشته باشید به نفع خودتان است از ما گفتن بود...حالا هی ماشین مدل بالا بخرید و به اعظم خان سر کوچه ای پزش را بدهید...(اعظم خانم سر کوچه ای یکی از شخصیت های اصلی در نمایشنامه ی اعترافاتی در باره ی زنان نوشته ی استاد عالی قدر محمد میر یار احمدی است که این شخصیت با اینکه نه دیده شد نه دیالوگی داشت ولی تمام اتفاقات ماجرا زیر سر خود ناکسش بود...مگه نه آقای یار احمدی...؟!)

عضو تیم ملی پرتاب نیزه از فاصله ی ١٠٠_١۵٠ متری به بالا _پرش با نیزه بی نیزه..شیرجه در گودی استخر به عمق ۴ متر و بعد شنا کردن تا ان سر استخر به طول ٢ متر بلکه بیشتر...

عضو زنان مبارزه با بدحجابی...بی عفتی...بی ناموسی...همون فاطی کماندو که میگن منم ...فقط گاهی وقتا تغییر حالت میدم...میو میو چطور عوض میشد منم همون طوری فقط با این تفاوت که رمز ما یه چیز دیگه است به کسانی که رمز عوض شدن من رو به فاطی کماندو و بالعکس حدس بزنن یک تور رایگان تهران گردی با مانتوی کوتاه شلوار تنگ موهای پریشون بیرون ریخته با ارایش غلیظ حوالی خیابان ایران زمین...جردن...و تجریش ...تقدیم شده و به قید قرعه جوایز نفیسی به هرکی بیشتر تونست جنس مذکر و تحریک کنه اهدا میگردد....

و عضو خیلی جاهای دیگه هستم ولی مبحث کلام زیادی شد اصل مطلب گم شد...

آهان کی باورش میشد من توی یه روز هم ایین نامه قبول شم هم امتحان شهرو...

تمام دوستان و فامیل های دور و نزدیکمان بعد از دو الی سه دفعه قبول شدن...

و من در کمال نا باوری همان دفعه ی اول...

دیشب تا ٢ بامداد آیین نامه خواندم..

٧ آموزشگاه بودم...

٨ امتحان شروع شد..

با چهار تا غلط قبول شدم(لب مرز بودما)

بعد گفتن کی دوست داره امروز امتحان بده...اگه ندید رفت تا چهار شنبه ی دیگه...

منم مثل همیشه عاشق هیجان...عجول...گفتم من..من...

با یکی از دخترا سوار تاکسی میشیم میریم پاسداران بوستان دهم نبش اسلامی...

بعد از ده دقیقه افسره امد مرد میان سالی که فامیلیش الحق برازنده اش بود..

آریا سپهر...

من دومین نفر می نشینم...حرکت میکنم..دنده دو میرویم ..پارک دوبل میرویم...دور دو فرمانه..دو باره دنده دو...گفت پیاده شو رد شدی....

با ۶ نفر از بچه ها ایستادیم هنوز برگه هایمان را نداده...

بعد از ١۵ دقیق که من از نا امیدی و شکست و عجب رسمی رسم زمونه برای بچه ها وسط کوچه نوحه سر داده بودم که یکی از همسایه ها پنجره اش را باز کرد گفت خانم خواب بودیم بیدارمون کردی ها...

یهو افسره امد ورقه ها را داد گفت همه ردین...

منم اصلا به کاغذم نگاه نکردم...توی این فکر بودم که بیام خونه بگم چی...هر چند من خنگ بودم و کسی ازم انتظار نداشت اولین بار قبول شم..که یکی از بچه ها داد زد من قبول شدم...گفتم منم تو کاغذمو ببینم شاید منم قبول شدم...که دیدم بله قبول شدم...و جیغی زدم که همون همسایه که گفت ما رو از خواب بیدار کردی خیلی خوشحال در پنجره رو باز کرد گفت تبریک...

خلاصه من در کمال ناباوری خودم و خانواده ام...قبول شدم...کاش قبول شدن در کارشناسی ارشد هم به همین راحتی بود...

____________________

خیلی خوابم میاد برم یه چرت بزنم پاشم تحقیقم و کامل کنم...

راستی یه چیزی بپرسم...؟

اگه بهت بگم خیلی دوست دارم.... خیلی ناراحت میشی...؟!