تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

برای دخترکی که روزی لیوان شربتی نوشید و شد صندلی...!
نویسنده : صمیه - ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٩
 

 

نوشتن

نوشتن

نوشتن...

آه...سه نقطه ها یادم رفت...پس دوباره از دسر...

نوشتن...

نوشتن...

نوشتن...

حالی میدهد زدن انگشت اشاره سه بار پشت سرهم روی این سه نقطه ها...

و هیچ کس نمیداند که من نوشتن تایپی را هنوز به کاغذ و قلم ترجیح میدهم

به خاطر تق و توق صفحه کلید حالا تو اسمش را بگذار کیبرد یا هر چیز دیگری که

من نمیدانم آدم ها چرا انقدر برای یک چیز یکسان اسم های مختلف میگذارند و گاه

خودشان هم فراموش میکنند عشق همان دوست داشتن نیست که عشق شاید

با تعابیر من خود خود نفرت است در اندازه های کوچک تر...البته...به گمانم...شاید...نه البته صد در صد...

و هیچ کس نمیداند که من دوست دارم تایپ کردن را فقط و فقط به خاطر زدن سه ضربه ی

آخر هر جمله ...آخر هر کلمه ای که تو می مانی چطور و از کجا تمامش کنی...

نصفش امده باقیش در ذهنت یبس شده و تو چه راحت سه نقطه ی ناقابل را

می چپانی ته حروفت که یعنی ببین من هم بلدم بنویسم...من هم بلدم دوست بدارم

جای اینکه عاشقی کنم...و من عاشق نبودم من کسی را دوست میداشتم حتی از اکسیژنی که هر دم فرو میدهم در ریه هایم بیشتر...

اندازه اش نمیتوان گرفت چون عشق است که اندازه دارد...دوست داشتن من بینهایت است..

عین غرق شدن در دل کسی که دوستش داری..مثل فنا شدن رمانتیک پروانه در شعله ی شمع یا چطور برایت بگویم تا باور کنی مثل گم شدن در تک تک سلول های بدنت...

حق داری باور نکنی من هیچ وقت هیچ چیز را جدی نگرفتم...از نگاهایت که بخواهم شروع کنم....تا رفتارت ....خوب من دوست نداشتم بگویند طرف به خودش میگیرد ...

اما چه کسی میداند که من به خودم گرفتم همه ی آنچه را که نباید میگرفتم....!

و اینچنین بود که داستان دلدادگی مخفیانه ام به تو شروع شد...آه تویی که نمیدانی...

و من عاشق همین اتفاقم که تو نمیدانی و من زجر میکشم...چون اگر تو بدانی آنوقت نوبت زجر کشیدن توست و من هیچ گاه دوست ندارم زجر کشیدنت را اشک ریختنت را ...غمت را ببینم ای جان من...!

از نوشتن و نوشتن و نوشتن که بگذریم می رسیم به خواندن و خواندن و خواندن...

نه اشتباهی شد انگار....

خواندن ...

خواندن...

خواندن...

امروز به همین سادگی گذشت...

و تنها کار متفرقه ام به درست کردن ژله ی توت فرنگی و غذا دادن به گربه خلاصه شد...

میخواستم روی ژله حلقه های دایره ای شکل موز بگذارم که پدر صبح ناشتا تنها موز توی یخچال را با شیر سر کشیده بود....

و من هیچ حوصله ی بیرون رفتن و خریدن موز نداشتم چون میدانستم کلا ژله ی اناناس با موز خیلی خوشمزه تر میشود تا زله ی توت فرنگی که طعم شربت سینه ی بچه گی هایمان را میدهد و انگار خدا این طعم را برای استرس بندگانش خلق کرده...

و چه طعم غیر عادلانه و نا منصفانه ای دارد این اسانس توت فرنگی...

نارنگی پوست کندم گذاشتم دور ظرف محتوی ژله ی توت فرنگی...به این میگویند خلاقیت...همان نبودن امکانات خلاقیت به بار میاورد از همین جاها ریشه اش در حال آب خوردن است انگار...چه کسی میداند ژله ی توت فرنگی اتفاقا با نارنگی خیلی هم خوشمزه میشود ....به جان تمام مرغ عشق ها قسم...

آخ مادر....

مادر..

مادر...

من را ببخش برای روزی که شبیه صندلی میشوم...

میدانم داشتن دختری که هیبت صندلی به خودش گرفته است برایت چقدر مشکل است..

اما تو نمیدانی...

و ای کاش میدانستی...

که صندلی بودن هم لذتی دارد وصف ناشدنی...

هی...

انگار مادرها همیشه ی خدا حس ششم دارند...

و مادر من هم از آن قاعده مستثنی نیست انگار ....چون با یک لیوان چای و ظرف بلوری کوچکی پر از گردو و کشمش به دادم میرسد تا شاید دیرتر شبیه صندلی شوم..

که شاید اصلا نشوم..

آه...

گاهی وقت ها آدم به وجود کسی یا چیزی در قلبش دیر پی می برد...

که باعث میشود تو هیچ وقت نفهمی ترکیب کشمش با گردو عجب طعم محشری دارد با یک قلوپ چای داغ...

 

و من سالها کشمش ها و گردو ها را توی جامدادی سوم دبستانی ام قایم میکردم...که شاید مادرم باور کند من تمام آنها را خورده ام...

و مادر همیشه با آن پیراهن های بلندش که جایی حوالی نافش و برجستگی شکمش همیشه ی خدا خیس بود ظرف بلوری کوچک را با خودش به آشپزخانه میبرد و در دلش چقدر خوشحال میشده حتما که من بدون نغ و نوغ تمام کشمش ها و گردو ها را خورده ام...

و تا صبح پلک روی هم نمیذاشته لابد که فردا با هوشتر از دیروز میشوم به خاطر گردو...

که گردو فسفر داشت و میگفتند فسفر خوب است برای حافظه انگار....

مادر چقدر دوست داشت دخترش با هوش باشد...

اما نشد...

نبود که بشود..

انگار خدا دوست نداشت هوشم زیاد باشد....

انگار همینطوری من را بیشتر دوست میداشت خدا...!