تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

بلد باش که وقتی باید بروی ....بروی ...!
نویسنده : صمیه - ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۸
 

 

از محاسن وبگردی میشود پیدا کردن تیتر بالا...

صبح ساعت ٧ و نیم رفتم آموزشگاه گفتم اومدم واسه امتحان شهر...

یهو دیدم سه تا خانومای مسئول ثبت نام زدن زیر خنده...

گفتم چی شده دیر اومدم...؟!

گفتن هم دیر اومدی هم بچه ها امتحانشونو دادن و رفتن...

گفتم چه امتحانی..؟!

گفتن ایین نامه...

مسئولش گفت دوشنبه بیا ولی ٧ اینجا باش..

دیشب دیر خوابیدم...

نمیدونم چرا..همینجوری الکی...

این رگ دست راستم هنوز درد میکنه با یه حس تصویر سازی شده میتونم ببینم از جاش در اومده و دو سه میلی متری جا به جا شده..

آی...

دیشب تصمیم گرفتم دیالوگ هایی که بین من و استاد پایان نامه م رد و بدل شد رو بنویسم...

پس این شما و این من و استاد...

البته نوشتن این دیالوگ ها یه جوری زیر پا گذاشتن بند ۴ از قوانینی که دیروز نوشتم...

ولی خوب حالا یه دفعه فکر نکنم مشکلی پیش بیاره...

ساعت ١ و نیم یکی از روزهای بعد از ظهری کسالت بار بود و من در خانه تنها بودم چون لیلا که تازه از یزد آمده بود با مامان رفته بود بیرون..

بعد از یه کم خوندن کتاب هوس فیلم دیدن به سرم زد گفتم یه فیلمی ببینم...هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که یکی زنگ زد به موبایلم...برداشتم دیدم مردی از آنسوی خط سلام و علیک گرمی میکند چون نه شماره اش آشنا بود نه صدایش لحنم را کمی جدی کردم و گفتم شما..؟!

گفت من شما رو میشناسم شابلوط خانم ...گفتم بله ...!

گفت میشه شما رو ببینیم..؟!

گفتم جانم...؟!

گفت دلمون واستون تنگ شده...

گفتم شما...

که یهو زد زیر خنده تازه فهمیدم ای دل غافل استاده است...

گفت خوبی خانم شیخ..گفتم مرسی..شما چطوری...

گفت یه سر میتونی بیایی پیشم واسه موضوع پایان نامه ات...

گفتم بله...

گفت پس زود بیا چون مراجع دارم...

منم کف دست بو نکرده بودم که اون ساعت حتی منشی شم تو دفتر نیست...

هلک و هلک خیلی خوشحال که ای ول دممان بسی گرم که استاده افتخار داده زنگیده که چی پاشو بیا دفترم...و این موقعیت شاید نسیب هر کسی نشود...

با این امید مضاعف وارد دفتر میشوم میبینم به به...هیچکی نیست منم و استاده..

من را دعوت میکند توی اطاقش خوشبختانه در را نمی بندد...که اگر می بست شاید الان من اینجا نبودم این اراجیف و براتون بهم ببافم..

بعد از کمی حال و احوال شروع میکند تعریف از من که تو چه دختر اوپنی هستی...خوب راست میگه من ذهنم اوپنه ولی خوب دلیل نمیشه که آخه...

ای بابا...

خلاصه گفت میخوام باهت راحت باشم...

گفتم راحت باشید...(خوب من نمیدونستم چه مقاصد شومی داره...هر چند بنده خدا زیادم مقاصد شومی نداشت..به جان خودم...)

گفت تو چند سالته...

گفتم بیست و سه..

گفت نه سن واقعی الانت...

گفتم احتمالا ده سال...

گفت چی الان دلت میخواد..

گفتم برم یه اجرای خوب ببینم...

گفت همین

گفتم آره..

گفت میتونم یه کم دیگه راحت باشم...

منم گفتم بله حتما...

گفت چقدر احساس زن بودن میکنی..

گفتم نمیدونم...احسا میکنم تو مرز بین یه پسر بچه و دختر بچه ام...وسط مرد و زن...

گفت آها...شروع کرد نوشتن حرفام..

کم کم دوزاریم افتاد که تبدیل شدم به کیس استادی جناب استاد...

گفت خوب اگه من الان شما رو بغل کنم چه احساسی بهت دست میدم...

گفتم هیچی...

گفت اگه چند دقیقه تو بغلم نگهت دارم و نوازشت کنم چی...؟

اون لحظه مردمک چشمم از ترس و تعجب فکر کنم در حال کوچیک شدن بود...گفتم والا نمیدونم...احتمال زیاد خجالت میکشم...

گفت میتونم راحت باشم...

با تردید گفتم بله...خوب دیگه چی میگفتم طرف دیگه همه چی و گفته بود و منم گفتم برم تا تهش ببینم چی میشه...این احساسات کنجکاوانه و ماجراجویانه عاقبت من را نجات میدهد..به جان خودم..

گفت کدوم نقطه از بدنت رو وقتی لخت جلوی اینه وای میستی  بیشتر دوست داری..

گفتم این استخونی که میرسه به سر شونه ها رو...

گفت فقط همین و...

گفتم آره دیگه...

گفت میشه بازهم باز تر باهات صحبت کنم...

گفتم بله..

گفت تحریک پذیر ترین نقطه ی بدنت کجاست...

باور کنید توی صندلی خشکم زد...

گفتم نمیدونم...

گفت نمیدونی...

گفتم نه...

گفت چرا...

گفتم خوب من چه میدونم..تا حالا امتحان نکردم...!(راستش با تمام شجاعت و جسارتم دلم میخواست با گلدان پشت پنجره بزنم توی ملاجش...آخ خدایا فکر کن قاتل هم می شدیم سر چی...سر نقطه ی تحریک پذیر بدن..!)

گفت حالا من میتونم الان بیام شما رو بغل کنم...تا نقطه ی تحریک پذیر و پیدا کنیم...

گفت میخوای الان همچی کاری بکنیم...؟

وای ..وای...فشارم افتاده بود کف پام و نبضم توی گلوم...

گفتم نه ممنون ...مرسی...

گفت رو در بایسی می کنی..

گفتم نه..ترجیح میدم حالا حالا ها نفهمم نقاط حساس بدنم کجاست...

گفت چرا دوست نداری بغلت کنم...

گفتم اخه شما نا محرمید یک...استادمی دو...سنتون زیاده سه...

با گفتن سنتون زیاده شروع کرد به خنده و یک هیچ تو راند دوم من جلو افتادم...

چون هم سن و سالش و به رخش کشیده بودم هم یادش اوورده بودم من دانشجوتم خره...

خلاصه دوباره گفت پس بغلت نمیکنم تصور کن من بغلت کردم چه حسی بهت دست میده...

گفتم تصورم نمیتونم بکنم ...حداقل یکی رو که دوستش داشته باشم و شاید بتونم تصور کنم...ولی شما رو ابدا...

خوشحال شد...گفت خوب کسی که دوستش داری بغلت بکنه چه حسی بهت دست میده...

گفتم اول باید بریم محضر عقد بشیم...بعد...

گفت نه قبل از ازدواج...

گفتم نه...من آدم معتقدی هستم...با اینکه شاید زیاد به چشم نیاد...

گفت یعنی حاضر نیستی قبل از ازدواج رابطه ی جنسی رو تجربه کنی...

گفتم نه...

گفت اگه بعد از ازدواج دیدی همسرت اونیکه میخوای نیست چی کار میکنی....؟

ممکنه چشمت دنبال مردهای دیگه بیوفته...

گفتم مگه قراره زندگی هر جور که من میخوام باشه...ممکنه شوهرم خوب باشه یا نباشه...ولی کفش که نیست که عوضش کنم...حتی اگر مرد خوبی نباشه به خاطر بچه هام میسازم...

دوباره خندش گرفت و من دو هیچ افتادم جلو...

گفت اصلا بهت نمیاد اینطوری باشی..

گفتم من اوپنی رو در سنت ترجمه میکنم....من هیچ وقت سنت و مقابل مدرنیته نذاشتم...این دو تا تو دل هم معنی پیدا میکنن...

خوب استاده دید توی ربط دادن موضوعات کاملا بی ربط به مسایل با ربط هم خیلی تبحر دارم....

بی خیالم شد...کمی چشماش آروم تر شد...من که تا اون موقع از حولم آماده ی ستیز و گریز بودم...کمی روی مبل جا به جا شدم و یه کمی کتفم و تکیه دادم به پشتی مبل..

حالا فهمیدم چرا دکترای قلب و عروق تو آمریکا از روی پشتی دست نخورده ی صندلی هاشون به استرس بیماراشون پی بردن و متفق القول گفتند تمام بیماران قلبی که توی ١٠ سال بهشون مراجعه کرده بودن هیچ کدوم موقع بازگو کردن علایم بیماریشون به پشتی صندلی تکیه نداده بودن و اون قسمت صندلی نوئه نوئه مونده بود....

منم یه همچین حسی داشتم ولی بعد شروع کرد به اینکه خوشم اومد ازت...عجب دختر یاغی و سرکش و جسوری هستی...

گفت باید اعتراف کنم تا حالا شابلوط مثل تو ندیدم...گفتم اکثر آدمای دورو برمم میگن که من یه جوری ام...که با همه فرق دارم...

گفت این فرق داشتن به نظرت خوبه یا نه...

گفتم نه زیاد خوبه نه زیاد بده...فقط هر چی که هست باعث تنهایی م میشه در مجموع...همه ازم تعریف میکنن که وای چه قدر تو خاص و متفاوتی ولی فقط تو گفتنه و بعد تنهام میذارن...کلا در اون لحظه که باهاشون هستم با شخصیتم حال میکنن و وقتی من و ترک میکنن مطمئنم توی دلشون میگن طرف کم داره...و سعی میکنن کمتر با من باشن..دوستای کمی دارم که همیشه بهم زنگ میزنن و اظهار دلتنگی میکنن...

گاهی اوقات احساس میکنم هیچکی دلش برام تنگ نمیشه...گاهی وقتا از خودم میپرسم اگه زد ناغافل مردم اصلا تو روز اول کسی میفهمه...یا بعد از چهلمم بهم خبر میدن هی فلانی مرده...

اصلا کسی واسم اشک میریزه...هر چند کسی حق نداره اشک بریزه...غلط اضافه...

اقا سر خاک اگه اومدین خاطرات با من بودن و واسه خودتون تعریف کنین و یه پسوند اوسکولم بزارین تهشو هر و هر بخندین..خدا شاهده اینجوری روحم در آرامش تره...

کسی هم لباس سیاه نپوشه که خودش میدونه...مگر اینکه کلا با رنگ سیاه حال میکنه..

الان من از دفتر استاده بیرون اومدم تو خیابون شریعتی دارم راه میرم...

بغضی گوشه ی گلومه..

اینجا خیابونه...

من نمیتونم گریه کنم...

و چه حیف...!