تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

با تو بودن و نبودن...مثل بیم و امیدم...
نویسنده : صمیه - ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٧
 

 

دیروز روزی بسیار شلوغ و خسته کننده...از صبح برای تعیین نمره ی چشم برای گرفتن گواهینامه..

نشسته ایم توی مطب دکتره هنوز خود دکتره نیومده یه خانم قد بلند که از باسن کمی چاق شده و روسری کرم رنگش و مثل زنای شمالی از پشت سرش رد کرده و چتری های طلایی شم ریخته تو صورتش تازه موقع حرف زدن کل فک بالاش میاد بیرون...

کاش مامان اون لحظه بود و میدید که فقط من نیستم که موقع حرف زدن و خندیدن کل فک بالام میاد بیرون..

والا انقدر این مامانه روم عیب و ایراد میذاره گاهی اوقات شرمم میشه برم جلو آینه...

میگه این چه شونه هایی ..چقدر قوز میکنی...چقدر فیلم میبینی..چقدر مینویسی...چقدر میخونی...راستی پلاکت و زدی...این جمله ی آخر و انقدر روش حساسیت دارم که خدا میدونه...الکی زبونم و جمع میکنم تو سقم میگم آره..

خوب پلاک و راست میگه ...میگه دوباره دندونات کج میشه...

خلاصه زنه از این حراف ها...که من فقط مجبور شدم گوش بدم..زن یه شازده ی تنبل بود که همش از تنبلی شازدهه گفت و دخترش که جراح دندانپزشکه ولی کار نمیکنه چون میترسه...گفت شوهر انقدر ترسوئه که توی جاده پشت فرمون نمیشینه...

راستی خانمه اومده بود برای گرفتن المثنی گواهینامه اش...

خلاصه انقذر قشنگ حرف زد و زد که ما نفهمیدیم که کی دکتره اومد...

رفتم توی اطاق خانم دکتر میگه در و ببند وایسا ته اطاق دستتو بذار رو شیشه ی عینکت سمت چپ این ردیف و از اول تا اخر بخون...

دیشب دیر خوابیده بودم...فاصله زیاد بود...نور کم بود...اونجا مطب خانم دکتر عمومی بود تا چشم پزشکی که بعدا اومدیم بیرون فهمیدیم...

یکی از این دلایل بالا موجب شد که من چند تا از این شاخه های شونه ی حرف ایی رو از خودم گفتم که شانسی درست در اومد...البته چشم چپم بهتر بود ولی چشم راستم افتضاح..

فکر کنم چون موقع وایسادن وزنم و میندازم روی پای راستم واسه همین چشم راستم ضعیف تر شده...تازه مامانم سفارش کرد اگه ندیدی هم بگو می بینم...!

آقا ما هم حرف مامانه تو گوشمون تداعی میشد و زوری زدیم در حد تیم ملی زیمباوه که تراکتور سازی هم به مرحمت آقای رئیس جمهور دارن..

چه ربطی داشت...؟! من به پدر محترم که هر از چند گاهی میاید توی اطاق نگاهی به کتاب های روی میز میاندازد که مبادا شب نامه ای چیزی تویش باشد...و کلا نگران این است که من مبادا پایم توی سیاست باز شود... و نمیداند این روزها انقدر درگیر و دار نوشتن تحقیقم درباره ی حافظه و یادگیری هستم که انگشتم تاول زده...ولی خوب پدر ها گاهی اوقات که نه اکثر اوقات همه چیز را چپه برداشت میکنند...

.....من یه دقیقه برم به مامانم اب بدم با قرصش بخوره...فکر کن من الان باید برم تو آشپزخونه که خواهرم و مامانم اونجان و تا شیر اب یک قدم فاصله آب بدم به مامانم...میگم لیلا تو چی کار میکنی تو آب بده به مامان میگه دارم موهامو شونه میکنم...من برم...

رشته ی افکار ادم و پاره و پوره و جرو واجر میکنن...

.....

اوه...دوییدم ها...خلاصه من به پدر قول دادم درسیاست دخالت نکنم...حق داره بنده خدا چشمش ترسیده..

و اینکه خواهر من خیلی زیاد دوست داره موهاشو شونه بزنه...یعنی بیشتر وقت ها نگاش کنید موهاشو باز کرده داره با دست گره هاشو باز میکنه...

حالا یکی مثل من که ماهی یه بار موهاشو شونه میزنه...وقت نیست اقا وقت نیست...من همین الان که دارم اینارم مینویسم کلی کار دارم..کریسمس کارول..الیس در سرزمین عجایب...١٠٠ صفحه خواندن کتاب جنگ و صلح...تازه دیدن سریال در چشم باد...اوه..نخ دندون مسواک...خواب...فردا باید هفت صبح دم آموزشگاه سعدی باشم...امتحان شهره..و من از افسر ندیده به شدت میترسم...دعا کنید خواهشا قبول شم...من هیچ حال و حوصله ی آموزش مجدد و ندارم...کلا من از تجدد بیزارم آقا...

خلاصه ردیف پایین را خواندیم بعد گفت بشین و پاشو...نشستیم و پاشدیم گفت دستتو بذار پشت سرت گذاشتیم..گفت دستا جلو رو نوک پنجه راه برو رفتیم گفت شما اماده اید واسه امتحان به سلامت...

رسیدم خونه دیدم هنوز وقت هست تا ۵ گفتم برم یه کار دیگه هم ببینم...امسال با این کاری که دیروز دیدم سر جمع دو کار دیدم..حیف شد میخواستم امروز هم کار ببینم که رفتیم هشتگرد...

دیروز کار ناتان و تبیلت را دیدم...داستان پیرمرد و پیرزنی که فراموشی دارند و بازیگرانش از حق نگذریم خوب بازی کردند فقط موسیقی نداشت و زیاد حالم را دگرگون نکرد...

اوصولا کار خوب دارای چند ویژگی است...حالا عکس خوب باشد یا فیلم خوب یا نقاشی خوب یا تئاتر خوب کلا هر اثر هنری به نظر من باید این ویژگی ها را داشته باشد تا از نظر من کار خوبی شود..

١) آن داشته باشد...یعنی در یک لحظه تو را ببرد به آنسوی خود خط کشیده شده ات..و را بیرون بیاورد از خودت...و عمیقا متاثرت کند...در این لحظه حس همزاد پنداری شدیدی به تو دست میدهد...

٢)اشکت را در بیاورد حتی شده برای یک لحظه چانه هایت را بلرزاند یا در موارد خفیف تر باعث کشیدن آه تکه تکه شده ای بشود....(مثلا کار ترس و نکبت رایش سوم در شروع کار با موسیقی و انداختن نور چراغ قوه ها روی تماشاچیان توانست در همان ابتدای کار همچین حسی را در من ایجاد کند...و چه خوب )

٣) همه چیز را در لحظه فراموش کنی و فقط و فقط به آنچه میبینی بیا ندیشی...خیلی کارهای کمی هستند که تو را از حصار مکان و زمان بیرون می آورند....(دو سال پیش در همین فرهنگسرای ارسباران نمایشگاه عکسی بود از لحظه های نیایش خدا توسط بندگانش..یک پسر سیاه پوست رو به ما نشسته بود چشمانش را دوخته بود به آسمان و دستانش را که بهم چسبانده بود را با لب بالایش لمس کرده بود ....هنوز صورت پسرک جلوی چشمانم است و یادم نمیرود سر ان عکس چقدر بغض هایم را توی حلقم جویدم...

۴) دلت را هوری بریزد توی کف پایت..یک لحظه شبیه جن زده ها شوی...بس که همه چیز دارد حقایق روزگارت را پیش چشمانت باز میکند..(کار دیرو ناتان و تبیلت فاقد این حس بود..شاید به خاطر همن بود که با تمام اینکه کار خوبی بود به دلم نچسبید)

۵) فکر کنم همه ی این چند تا عامل در اصل یکی بود نه..؟!

البته باز هم فاکتور هایی هست برای یک اثر خوب ولی من مهم هاش و گفتم...

اوه...راستی من چند تا قانون جدید برای خودم وضع کردم که از شنبه مو به مو اجرا میشود...

١) با هرکی نشست جلوت خندید نخند ...مگه اینکه کاملا اون آدم و شناخته باشی..

٢) هرکی نشست جلوت ازت تعریف کرد تعرف شو جدی نگیر...و فکر نکن حتما آدم قابل اعتمادیه..

٣) یه کم جدی باش..بسه دیگه...خانم باش...سنگین و البته رنگین...(این بند واقعا به اجرا در اووردنش آدم و پیر میکنه)

۴) همه چی و به همه کس نگو...مگه تو آبرو نداری بچه....!!!!!!

۵) آدم ها رو همونقدر دوست داشته باش که لیاقتش و دارن....واسه کسی خودکشی نکن...

۶) سعی کن موقع حرف زدن دندونات کمتر معلوم شن...و کمتر بخند ...

٧) با حالت احمقانه از بالای شیشه ی عینکت به کسی زل نزن....خوب میگن طرف مشکل داره...

٨) دستاتو انقدر موقع حرف زدن تکون نده...دهه...

٩) حتی اگه مجبوری تا خود جوانمرد قصاب رو پا وایسی جات و بده به کسی که از تو سنش بیشتره...حتی الامکان تو مترو نشین چه کاریه...واریس و خدا واسه همین مواقع خلق کرده دیگه..

١٠) سر کلاس کتاب داستان با خودت نبر استاده گناه داره طفلک خوب...بی شعور...

١١) شبا یه کم زودتر بخواب ...کمتر بخون...نمی میری کتاب نخونی..!

١٢ ) یه اهنگ و این همه گوش نده...دیوانه....بذار بعدا دلت بیاد دوباره گوشش بدی...

١٣ ) توی اینه لوپ سمت چپتو ببوس...صبح ها بعد از بلند شدن از خواب...البته بعد از سلام دادن به خدا و عشقت...

١۴) بی زحمت شیشه ی میز توالت و که مدت هاست روش خاک گرفته و جای شتک های خمیر دندونه رو یه پاکی بکن تا خط چمشت انقدر کج و کوله نشه...(من بعضی وقت ها جلوی آینه ی میز توالتم مسواک میزنم...ایضا نخ دندون..! )

١۵ ) وقتی کفش نویی میخری موقع پوشیدنش برای اولین بار از کنده شدن مارک و برچشب قیمت از روش مطمئن شو...خنگ...!

فعلا واسه یه هفته همینا بسه...

امروز از توی رادیوی ماشین علیرضا افتخاری ان شعر و خوند ومن یادت کردم...

با تو بودن و نبودن...

مثل سیاه و سفیدم..

با تو بودن و نبودن

مثل بیم و امیدم..

دوست دارم که دستاتو داشته باشم (عمرا...به همین خیال باش..آش ماش بیرون باش..)

تا تمام خوبی یاتو داشته باشم..

دوست دارم تو باشی و من زیر سایه ات ..

همه ی صلح و صفات و داشته باشم..

بقیه اش وارد نقطه ی کور شده بودیم و من به جز خر خر چیز دیگه ای نشنیدم..

دلم برای شانه هایت..

که بتوانم رویش یک دل سیر اشک بریزم..

خیلی خیلی تنگ است...!