تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

می بینی کار خدا رو...؟! گروه خونیم آی منفی بود..
نویسنده : صمیه - ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٦
 

 

این هم از این ...

حدس میزدم که نباید مثبت باشم...

وقتی بابا اوی منفی ...

مامان آب منفی ...

خوب لیلا ب منفی..

بالطبع منم آی منفی...

در مورد ای منفی ها همین قدر که بالخره هیجان بیش از اندازه شون باعث سکته در سن ٣۴ سالگی شون میشه...

و کلا گروه خونی ای منف زیاد زنده نیستن که رنگ بچه ها و نوه هاشون رو ببینن...کلا طابلوئه...خودمم این و حس کردم که زیاد زنده نیستم واسه همین امروز ساعت ۶ پاشدم رفتم دانشگاه هر چی دنبال درس مورد نظر گشتم دیدم شماره کلاسش نیست..

از قضا کلاس ها بعد از ظهر تشکیل میشده...

منم از ساعت ١٠ تا ١٢:٣٠ نشستم کتاب ٢٣۶ صفحه ای ساعت ها نوشته مایکل کانینگهام و خوندم..

یادم باشه فیلمشم بگیرم ببینم...

بعد رفتم سر کلاس به استاده میگم من از ٩ دانشگاه م میشه ساعت ٣ برم...

بلیط داشتم برای اجرای ترس و نکبت رایش سوم...

به استاده گفتم وقت دارم واسه چشم پزشکی...

گفت ارائه ت خوب بود ولی با این کارات نمره تو کم میکنم..

من که تا ٣۴ سالگی بیشتر زنده نیستم....

چه فرقی میکنه حالا نمره ی سمینارم تو کارنامه بیست باشه یا ١۵....

تو مترو ۵٠ صفحه از کتاب زن و میخونم...

مصلی پیاده میشم...

اجرای خوبی بود...

پرده های اولش یه کم انرژی بازیگرا کنترل نشده بود فقط..

روی میز زدنای مدام...صدای بلند بازیگر مردش برای تاکید...

میشد خیلی زیر پوستی تر درش اوورد...

ولی قسمتی که دختره با مامانش حرف میزد عالی بود به اضافه ی دو پرده ی آخر..

اون بازیگر درازه که فکر میکرد بچه اش لوش میده بهترین بازیگر صحنه بود به نظر من....

 و کلا اجرا و ایده ها عالی....

خوب گروه خونی م رو هم گفتم...

دیگه چی رو نگفتم...؟!