تصورات ذهنی که شارژش تمام شده

گاهی وقتا مامانا هم یه کم ظرف بشورن بد نیست...!
نویسنده : صمیه - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٢
 

 

خوب در این ایام که دور تیاتر را یک خط کشیده ایم ...روزگار جالبی می گذرد بر ما و تازه من فهمیدم که به قول مامانم چقدر از دنیا عقب بودم و خودم خبر نداشتم...

دیشب دومین کار پیشنهاد شده را رد کردم در این دو هفته دو کار به من پیشنهاد شده...

یکیش که خوب به نسبت خوب بود تمریناش دانشکده ی سینما تیاتر بود داستان ادیپ بود و من و برای ندیمه ی دربار یکی از همین شخصیت های داستان ادیپ میخواستن...

بچه ها هم آشنا بودن...از همون بچه های قدیم شهادت پیوتر اوهه..تعداد بازیگرانش ۵ تا..و اگر بازبینی قبول می شدیم اجرا در سنگلج ایضا سالن اصلی سینما تیاتر...

خوب حالا پیشنهاد دومیه که هنوز اس ام اسش در گوشی ام موجود است را عیننا نقل قول می کنم...

ای بابا الان که نگاه کردم دیدم پاک شده واقعا شرمنده تا دیشب بودا ..نمی دونم چی کارش کردم...

آقا خلاصه نویسنده ی کار ایرانی بوده از قضا و برای جشنواره ی ماه هم بوده دوباره از قضا...

بعد اگر کار خوبی میشده اجرا میگرفته توی سنگلج و ایضا تالار وحدت...

آقا آدم باید دور از جون مغز خر خورده باشه بعد از ۵ سال کار نیمه حرفه ای و غیر حرفه ای در این تیاتر مملکت نفهمد سیر کیلو چند زار...؟

والا آدم آبدیده میشه...مگه من باور کردم...

آقا اصلا ابدا...من و این سیاه بازیا....

اس ام اس میدم خوب جناب کارگردان تمریناتون کجا هست ...؟

برگشته اس ام اس زده ببین راستش ما اصلا اومدیم سراغ تو که یه جایی واسه ما جور کنی واسه تمرین...

و گرنه یا تو پارک تمرین باید بکنیم با اداره ی تیاتر...

تو رو خدا ببینین چقدر فاصله هست میان این دو جا...

پارک کجا...؟ اداره ی تیاتر کجا...؟

خلاصه خیلی کم تو پارکا تمرین کردیم..؟ کم گردو خاک خوردیم..؟کم چشممون گل مژه زد قد طالبی...خیلی سریع جواب این دوستمون رو هم دادیم که فعلا قصد ادامه تحصیل داریم...و انگشت بابا هنوز خوب نشده که هیچ پای مامانه هم زده ورم کرده...

منم تو خونه دست تنهام و یه نیمچه حالت از کوزت ایضا جودی ابوت..

آهان نه جودی ابوت نه..منظورم اوشین بود...اشتباه تایپی شد...

خلاصه دیشب پای مامانه رو گذاشتم توی آب گرم و نمک و یه ربع ماساژ دادم...

بعد پاشو بستم که الان خدا رو شکر خیلی بهتره فقط یه چیزی گوشه ی دلم سنگینی کرد..

این وجدان لعنتی و دست و پا گیر من دیشب تا خود صبح نذاشت بخوابم که چی ..

گیر داده بود چطور پای باباهه رو میذاری تو تشت ماساژ نمیدی ولی ماله مامانه رو این همه ماساژ دادی چرا انقدر بین بابا و مامانت فرق میذاری..

آقا انقدر دلم برای باباهه سوخت که ساعت ١٢ و نیم شب که نزدیک یک ساعت از به خواب رفتن پدر میگذشت..با یه لیوان شربت عرق بیدو شاطره که برای سنگ کلیه و مجاری ادراری خوبه چون بابا سابقه ی سنگ کلیه هم داره..رفتم دم در اطاق بابا رو زدم در و باز کردم چراغ و روشن کردم...

باباهه عین جن زده ها پرید از جاش گفت هان...؟چیه...؟چی شده...؟زلزله شده..؟

منم با حالت لوسانه ی بچه گانه گفتم نه بابایی برایت شربت اووردم...

باباهه هم گفت قوربون دختر ژیگولاتم بشم...نمیدونم اون موقع شب پدرم باز من و با سوفیا لورن توی فیلم...ای خدا اسم فیلم میلم یادم نمیمونه...همون فیلمه که توش خون وخونریزی بود و پادشاها طبق معمول سر زن میجنگیدن...و سوفیا لورن اتفاقا چقدر توی فیلم خوشگل بود.. و من هنوزه که هوزه هیچ شباهتی بین خودم و سوفیا لورن و پیدا نکردم...بنده خدا اگه یه روز بفهمه شبیه منه حتما خودش و دار میزنه..

خصلت پدر و مادراست دیگه بچه شبیه انتر(میمنونم)باشه برای پدر و مادر شاه پریونه...

خلاصه پدر گفت شربت و بذار رو میز میخورمش اون چراغم خاموش کن ...

چراغ و خاموش کردم در اطاق و که بستم دوباره وجدانم مثل یک دیو تک شاخ در هاله ای از دود بر من ناظر شد و گفت چون میخوای فردا ازش پول برای کلاسای بی سی تی..یا بی سی دی..یکی از روش های مشاوره درمانی الیسه که تازگی ها خیلی در جهان باب شده و یکی از اساتید گرانقدر قرار است برایمان کلاس بگذارد در دفتر مشاوره اش همان سر دولت..کلاهدوز..دفتر مشاوره ی حیات نو...از قضا پایان نامه مان هم دست همین استادست..وخوب باید هوای استادی که دستش پایان نامه داری را بدانی..حتی اگر جلوی چمانت جورابش را میکشد پایین پاهای مو دارش را میاندازد بیرون و شروع میکند به خارانیدن..و البته یه فین مشتی هم جلوم کرد...

و همه اش بر میگرده به موضوع پایان نامه م..و استاده از لحاظ کهولت سن آدم را یاد ۵ سال آخر استاد پرفسور حسابی می اندازد...

خلاصه دوباره این وجدان اخلاقی زد تو پوزم که محبتتم که محبت خاله خرسه است و واقعی نیست...

اما به جان خودم این دفعه وجدانه اشتباه کرد..من واقعا یهو دلم یه جوری شد که چرا پای بابا رو تو تشت ماساژ ندادم..حالا وجدانه هر چی میخواد بگه بگه...

خلاصه یهویی نصفه شبی فیلم دیدنم گرفت نشستم فارست گامپ و دیدم...

و آقا گریه ای کردم وصف نا شدنی....دقیقا نصف فیلم و من از پشت حاله ای از اشک دیدم...و نمیدونم چرا...؟چند تا میتونه داشته باشه...

١)  من عاشق تام هنکسم...

٢) من عاشق فارستم..

٣) من دقیقا خود فارستم...و هوز هیچکی نمیدونه وقتی من این فیلم و میبینم چقدر احساس میکنم یکی برداشته از روی من فیلم درست کرده...

با این تفاوت که من بچه بودم لکنت داشتم و تو مدرسه همه مسخرم میکردن....ولی بعد از خوردن تخم کفتر چنان دهنم باز شد و فکم شروع به حرکت کرد که فکر کنم تو تند حرف زدن هیچکی عمرا به گرد پام برسه...

بعد فکر کن جای جنی هم یکی بیاد به من بگه هر موقع برات مشکلی پیش اومد فقط حرف بزن...

خلاصه تا ساعت دو ..دو نیم هم فیلم دیدم و گریه کردم...که چون بی صدا گریه کرده بودم..

این هق هقش بعد از گریه به صورت سکسکه ما را تا ۴ صبح نگه داشت....البته توی رختخواب بودم و مدام از این پهلو به آن پهلو می شدم...بعد یهو گشنم شد...دلم ضعف رفت خوب من وقتی زیاد گریه می کنم و به....فکر میکنم گشنه ام میشود..

بعد هی نشستم رو تخت...نور موبایلم و انداختم طرف در اطاق که باز بود و به سیاهی میرسید...هی نو رو انداختم رو زمین..بعد ساعت و دیدم که داره میشه ۵ گفتم حالا دو ساعتم روش...

دوباره پتو رو کشیدم رو سرم...نفسم گرفت پتو رو از رو صورتم زدم کنار ۵ دقیقه بهد نوک دماغم یخ زد..دوباره پتو رو کشیدم رو صورتم..تا خود صلات صبح هی من پتو رو زدم رو صورتم هی پس زدم....

_______________

صبونه ی بابا رو دادم....بعد رفتم آزمایشگاه برای تعیین گروه خونی..صبح به مامان میگم مامانی گروه خونیم میدونی چیه...؟

میگه مال لیلا منفی بود این و یادمه..بعد از سر میز بلند میشه میره برای خودش دومین چایی شم میریزه....

منم مخلوط شیر و چایی م که امروز شیرینیش در حد کاملا نرمالیه رو سر می کشم و سعی میکنم این بی تفاوتی مامان و با ، با تفاوتی مامان فارست گامپ و تو مخیله م اصلا مقایسه نکنم . و بگم این چیزا همه تو فیلماست ...

___________

توی درمانگاه شهرداری منطقه ی ٣ نشستم...تا نوبتم شه...

میگه آستینتو بزن بالا یه دختر از این ژیگولی پوفی ها که از این گل سرا که یه گل مصنوعی سرشه و میزنن به سرشون تا مقنعه و شالشون دو متر پف کنه بیاد رو هوا بهم مگه منم به شوخی میگم یه تعین گروه خونی مگه این دنگ و فنگا رو داره..؟

میگه یه ذره میگیریم ...

آقا دختره سوزن و کرد تو رگ دستم دو دقیقه گذشت..دیدم هنوز سوزنه تو دستمه..

چشم چرخوندم دیدم بله با سوزنه افتاده به جون رگ ورقلمبیده ی من...فکر کنم چشماش مشکل داشت که رگ به اون بزرگی رو ندیده بود...توی دلم فقط هی میگفتم

آی مامان جونم...خلاصه خونمان را هم در شیشه کردند تا ساعت سه نیم جوابش بیاد..اگه حال داشتم دوباره میام بهتون میگم جوابش چی بود..

الان رگ دستم ورم کرده و درد میکنه...زد رگ مگ و پاره کرد دختره ی ..

________________

توی بانک مبلغ پنج هزار ریال...صد هزار ریال...هشتاد هزار ریال را به طور جداگانه واریز می کنیم به ناجا...

که خوب من توی سه تا فیشا جای به عدد رو با حروف نوشتم و جای به حروف رو با عدد پر کردم..و این در حالی بود که فقط سه نفر مونده بود تا برسه به من...

رفتم دوباره از یه باجه ی دیگه سه تا فیش گرفتم و پول و دادم ....

من فارستم شک نکنید...

_________________________

الان رسیدم خونه البته الانه الان نه دو ساعت پیش...مامان داره ناهار درست میکنه و من خیلی خیلی گشنمه...

________________

برای تو : امروزم خیلی یادت بودم...و بدون خیلی دوست دارم...دوست داشتنمم شبیه فارسته...یعنی دقیقا همون طوری...من برات نامه مینویسم از امروز هر روز...

خدا رو چه دیدی....یهو دیدی...